|
مولا عزیز !روح تمام نوشته هام
از بیکران عشق به چشمانتان سلام قلبم شبیه چشم شما صاف و روشن است در سایه سار لطف تو ایام هم به کام در یک بهار سبز در آغاز فصل ها غوغای عطر توست نوازشگر مشام این اشکها مال تو هستند بی دریغ دریا ز مهر توست که مانده علی الدوام من عاشقانه تشنه دیدار می شوم بی هیچ بال، راهی پرواز،بی کلام آه ای عزیز! دست تمنای ما بگیر مولا شکوفه کن به تنِ خیس دستهام من با خیال وصل تو قانع نمی شوم دل داده ام که فصل جدایی، شود تمام. تقدیم به مولا علی(ع): غزلی از بهنوش اسعدی هنوز باور این قصه ممکن است آری که دل به قیمت یک اعتماد بسپاری هنوز می شود انگار شانه ای بخشید به یک تفکر ابری به چشم رگباری هنوز می شود از آن نگاه نافذ خواند به خاطرات گذشته توجهی داری ز خط فاصله شاید گرفت فاصله ای اگر به دل دل پاهات گوش نسپاری تصادف غزل و لب تصادفی زیباست اگر ز بستن لبهات دست برداری هنوز می شود اما خود ِخودت باشی بشو که بگذری از این فصول نا چاری چقدر مرد تر از مرد پر غروری تو مرا که زن ترم از زن به سجده می آری به قد کشیدن من یک نگاه کافی باش فقط نگاهی و یک جمله : دوستم داری ؟ گاهی وقتِ ملايم يادها
کسی از عمق آينه آهسته آوازم میدهد: نمیشود تو اندکی آرامتر، اندکی نزديکتر، اصلا اندکی روشنتر از آن اسامی آشنا ترانه بخوانی؟! میخواهم به خاطر روشنايی راه دست و روی ستارگان را در شب چشمه بشويم! میگويم اگر عيبِ اين علاقه از دوری راه و دوریِ ستاره و دوریِ دريا نيست، پس چرا هميشه اهلِ قناعت به ديدارِ گريهايم؟ من که علاقه دارم به شما به آب، آينه، انار، هاشورِ نورِ ماه بر پردههای سپيد، حتی خشنودی عابران خسته از فهمِ سايه از فهمِ بيد. پس چرا از چينههای دور، آواز هيچ چکاوکی نمیآيد؟ به خدا من علاقه دارم به شما من از قبول همين علاقه، به آواز آينه رسيدهام. حالا اندکی آرامتر، اندکی نزديکتر حتی اندکی روشنتر از آن اسامی آشنا ترانه خواهم خواند. ديگر از دوریِ راه و دوریِ ستاره و دوریِ دريا نمیترسم، ديگر به هيچ وجهِ گريه از اين همه همخانه، دور نخواهم شد. ديگر میدانم از حنابستنِ برگ بابونه پاييز نمیآيد، پروانه میآيد، ماه میآيد، وقتِ ملايم روشن، وقت ملايم نزديک، وقتِ ملايم بوسه، باران، بارانِ بوسه و بعد ... که وقت ملايم يادها از يادمان نمیرود. (سید علی صالحی) مريد به مرادش گفت: من بيشتر روزم را به فكر كردن به چيزهايي كه نبايد به آنها فكر كنم و غرق شدن در آروزهايي كه نبايد در سر بپرورانم و خيال بافي هاي بيهوده گذرانده ام. مراد شاگردش را به پياده روي در جنگل پشت خانه اش دعوت كرد. در راه، مراد گياهي را به مريد نشان داد و پرسيد: اين چه گياهي است؟ مريد جواب داد: بلادونا. گياهي سمي كه مي تواند هر كس را كه آن را بچشد بكشد. مراد گفت: اما نمي تواند كسي را كه فقط به آن نگاه مي كند بكشد. خواهش هاي منفي نيز، اگر تو را اغوا نكنند، نمي توانند آسيبي به تو برسانند.
منبع: "مكتوب" اثر پائولو كوئيلو روزی ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت. روزی که کمترين سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری ست روزی که ديگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ايست و قلب برای زندگی بس است روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو بخاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی روزی که آهنگ هر حرف ؛ زندگيست تا من بخاطر آخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم روزی که تو بيايی ؛ برای هميشه بيايی و مهربانی با زيبايی يکسان شود روزی که ما دوباره برای کبوتر هايمان دانه بريزيم و من آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که ديگر نباشم. بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
يا مَنْ اَرْجُوهُ لِكُلِّ خَيْر وَآمَنُ سَخَطَهُ عِنْدَ كُلِّ شَرٍّ يا مَنْ يُعْطِى الْكَثيرَ بِالْقَليلِ يا مَنْ يُعْطى مَنْ سَئَلَهُ يا مَنْ يُعْطى مَنْ لَمْ يَسْئَلْهُ وَمَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَرَحْمَةً اَعْطِنى بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ خَيْرِ الدُّنْيا وَجَميعَ خَيْرِ الاْخِرَةِ وَاصْرِفْ عَنّى بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ شَرِّ الدُّنْيا وَشَرِّ الاْخِرَةِ فَاِنَّهُ غَيْرُ مَنْقُوص ما اَعْطَيْتَ وَزِدْنى مِنْ فَضْلِكَ يا كَريمُ يا ذَاالْجَلالِ وَالاِْكْرامِ يا ذَاالنَّعْمآءِ وَالْجُودِ يا ذَاالْمَنِّ وَالطَّوْلِ حَرِّمْ شَيْبَتى عَلَى النّارِ *********************************** به نام خداى بخشاينده مهربان آمین یا رب العالمین با من تماس بگير، خدايا تنيده ياد تو در تار و پودم
بود لبريز از عشقت وجودم تو بودم كردي از نابودي و با مهر پروردي فداي نام تو بود و نبودم... به هر مجلس، به هر زندان به هر شادي، به هر ماتم به هر حالت كه بودم با تو بودم... فداي نام تو بود و نبودم... اى مردمى كه به تنها مجتمعيد و به آراء پراكنده . سخنتان هنگامى كه لاف دليرى مىزنيد صخرههاى سخت را نرم مىكند ، در حالى كه ، كردارتان دشمنانتان را در شما به طمع مىاندازد . چون در بزم نشينيد ، دعوى رزمآورى كنيد و چون جنگ چهره نمايد ، از آن مىگريزيد . دعوت آن كس ، كه شما را فراخواند ، روى پيروزى نبيند و آنكه براى راحت شما خويشتن را به تعب افكند ، هرگز به راحت و آرامش نرسد . مشتى اباطيل را بهانه مىكنيد تا در كار تعلل ورزيد . همانند وامدارى كه پيوسته اداى دين خويش به تأخير اندازد . ذليل سركوفته ، از خود دفع ستم نتواند كرد ، كه حق جز در سايه كوشش فراچنگ نيايد . اگر خانه شما را بستانند ، كدام خانه را از دشمن حمايت خواهيد كرد ؟ و بعد از من با كدام امام با دشمن پيكار مىكنيد ؟ به خدا سوگند ، فريب خورده كسى است كه شما او را به وعده دروغ بفريبيد . هر كه پندارد كه به نيروى شما پيروز مىشود ، همانند كسى است كه آن تير از تيرهاى قمار نصيب او شود كه سودش از همه كمتر است و هر كه شما را چون تير به سوى دشمن افكند ، تير شكسته بىپيكان را در كمان رانده . به خدا سوگند ، به جايى رسيدهام كه ديگر سخن شما باور نمىكنم و به يارى شما اميد نمىبندم و دشمن را به شما بيم نمىدهم . شما را چه مىشود ؟ داروى درد شما كدام است ؟ علاج شما چگونه است . دشمنان شما نيز مردمى همانند شمايند . آيا هرچه گفتيد ، همه از روى نادانى بود ؟ يا از سر غفلت و ناپرهيزگارى ؟ يا در چيزى كه حق شما نبود طمع ورزيده بوديد ؟
[ 29 ] و من خطبة له ع بعد غارة الضحاك بن قيس صاحب معاوية علىالحاجّ بعد قصة الحكمين و فيها يستنهض أصحابه لما حدث في الأطراف أَيُّهَا اَلنَّاسُ اَلْمُجْتَمِعَةُ أَبْدَانُهُمْ اَلْمُخْتَلِفَةُ أَهْوَاؤُهُمْ كَلاَمُكُمْ يُوهِي اَلصُّمَّ اَلصِّلاَبَ وَ فِعْلُكُمْ يُطْمِعُ فِيكُمُ اَلْأَعْدَاءَ تَقُولُونَ فِي اَلْمَجَالِسِ كَيْتَ وَ كَيْتَ فَإِذَا جَاءَ اَلْقِتَالُ قُلْتُمْ حِيدِي حَيَادِ مَا عَزَّتْ دَعْوَةُ مَنْ دَعَاكُمْ وَ لاَ اِسْتَرَاحَ قَلْبُ مَنْ قَاسَاكُمْ أَعَالِيلُ بِأَضَالِيلَ وَ سَأَلْتُمُونِي اَلتَّطْوِيلَ دِفَاعَ ذِي اَلدَّيْنِ اَلْمَطُولِ لاَ يَمْنَعُ اَلضَّيْمَ اَلذَّلِيلُ وَ لاَ يُدْرَكُ اَلْحَقُّ إِلاَّ بِالْجِدِّ أَيَّ دَارٍ بَعْدَ دَارِكُمْ تَمْنَعُونَ وَ مَعَ أَيِّ إِمَامٍ بَعْدِي تُقَاتِلُونَ اَلْمَغْرُورُ وَ اَللَّهِ مَنْ غَرَرْتُمُوهُ وَ مَنْ فَازَ بِكُمْ فَقَدْ فَازَ وَ اَللَّهِ بِالسَّهْمِ اَلْأَخْيَبِ وَ مَنْ رَمَى بِكُمْ فَقَدْ رَمَى بِأَفْوَقَ نَاصِلٍ أَصْبَحْتُ وَ اَللَّهِ لاَ أُصَدِّقُ قَوْلَكُمْ وَ لاَ أَطْمَعُ فِي نَصْرِكُمْ وَ لاَ أُوعِدُ اَلْعَدُوَّ بِكُمْ مَا بَالُكُمْ مَا دَوَاؤُكُمْ مَا طِبُّكُمْ اَلْقَوْمُ رِجَالٌ أَمْثَالُكُمْ أَ قَوْلاً بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ غَفْلةً مِنْ غَيْرِ وَرَعٍ وَ طَمَعاً فِي غَيْرِ حَقٍّ . روزی روزگاری زنی در کلبه ای کوچک زندگی میکرد. این زن همیشه با خداوند صحبت میکرد و با او به راز و نیاز میپرداخت.. روزی خداوند پس از سالها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما... به جز گدایی مفلوک که با لباسهای مندرس و پاره اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست! امروز دومین روز ماه رجب و نخستين پنجشنبه اين ماه است که شب بسيار مهم و نوراني ليلةالرغائب نام دارد.كه اعمال و نماز ويژهاي دارد و به دليل فضيلتهاي آن، شبي است كه در سال تكرار نميشود. این شب را شب آرزوهای مستجاب می گویند.
از پيامبر اكبر (ص) روايت شده است كه فرمودند: از اولين شب جمعه در ماه رجب غافل نشويد، زيرا شبي است كه فرشتگان آن را «ليلةالرغائب» مينامند. اين نامگذاري به اين جهت است كه هنگامي كه يك سوم از شب گذشت، هيچ فرشتهاي در آسمانها و زمين نميماند، مگر اينكه در كعبه و اطراف آن جمع ميشوند. آنگاه خداوند به طور غيرمنتظره اي بر آنان وارد شده و ميفرمايد: اي فرشتگانم! هرچه ميخواهيد از من درخواست كنيد. فرشتگان عرض ميكنند: حاجت ما اين است كه از روزهداران رجب درگذري. خداوند ميفرمايد: اين كار را انجام دادم. بهتر است كسي كه اين حديث را ميشنود در اين شب، زياد بر فرشتگان صلوات فرستاده تا تكليفي را كه آيه تحيت به عهده ما گذاشته به اندازه توانايي انجام داده باشد. سپس رسول خدا (ص) فرمودند: روز پنجشنبه، اول رجب را روزه گرفته و سپس بين نماز مغرب و عشا 12 ركعت نماز به جا آورده و به ترتيب زير نماز بخوانيد. سپس رسول خدا فرمودند: قسم به كسي كه جانم در دست اوست، هيچ بندهاي از بندگان خدا اين نماز را به جا نميآورد، مگر اينكه خداوند گناهان او را ميبخشد؛ گرچه گناهان او مثل كف دريا و به عدد شن و به وزن كوهها و به عدد برگهاي درختان باشد و روز قيامت 700 نفر از خويشان خود را كه همگي سزاوار آتش باشند، شفاعت ميكند. و در شب اول قبر، خداوند ثواب آن را به بهترين صورت با روي گشاده و خندان و زبان فصيح براي او ميفرستد كه ميگويد: اي محبوب من! مژده بده؛ از هر سختي نجات پيدا كردي. ميپرسد: تو كيستي؟ رويي بهتر از روي تو نديده و بويي به خوشبويي تو مشامم نرسيده. جواب ميدهد: اي محبوب من! من ثواب آن نمازي هستم كه در فلان شب، فلان منطقه، فلان ماه و فلان سال به جا آوردي؛ امشب آمدهام تا حقت را ادا كرده، مونس تنهايي تو بوده و وحشتت را از بين ببرم و زماني كه در شيپور دميده شود، در عرصه قيامت بر سرت سايه افكنم و تو هرگز هيچ خيري را از جانب مولايت از دست نخواهي داد. كمك كن خدايا كمك كن كه تنها نمانم شاعر و فر شته ای با هم دوست شدند . فرشته ، پري به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته ... شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرش بوي آسمان گرفت . فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت دیگر تمام شد . دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار میشود. زیرا شاعری كه بوي آسمان را بشنود ، زمین برایش كوچك است ... و فرشته ای كه مزه ي عشق را بچشد ،آسمان برایش كوچك ... آه ای زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم نه به فکرم که رشته پاره کنم نه بر آنم که از تو بگریزم همه ذرات جسم خاکی من از تو ، ای شعر گرم ، در سوزند آسمانهای صاف را مانند که لبالب زباده ی روزند با هزاران جوانه می خواند بوته ی نسترن سرود ترا هر نسیمی که می وزد در باغ می رساند به او درود ترا من ترا در تو جستجو کردم نه در آن خوابهای رویائی در دو دست تو سخت کاویدم پر شدم ، پر شدم ، ز زیبائی پر شدم از ترانه های سیاه پر شدم از ترانه های سپید از هزاران شراره های نیاز از هزاران جرقه های امید حیف از آن روزها که من با خشم به تو چون دشمنی نظر کردم پوچ پنداشتم فریب ترا ز تو ماندم ، ترا هدر کردم غافل از آنکه تو بجائی و من همچو آبی روان که در گذرم گمشده در غبار شوم زوال ره تاریک مرگ می سپرم آه ، ای زندگی من آینه ام از تو چشمم پر از نگاه شود ورنه گر مرگ بنگرد در من روی آئینه ام سیاه شود عاشقم ،عاشق ستاره ی صبح عاشق ابرهای سرگردان عاشق روزهای بارانی عاشق هرچه نام تست بر آن در قوم بنی اسرائیل،قحطی افتاد.مردم چاره ای ندیدند جز آن که به خدا روی آورند و ازاو باران بخواهند.چند بار نماز خواندند و از خدا باران خواستند اما هیچ ابری در آسمان پدیدار نشدوحضرت موسی(ع)علت را از خداوند جویا شد.وحی آمد که: "ای موسی! در میان شما،سخن چینی است که دعای شما را باطل می کند و تا او در میان شماست،دعای تان را اجابت نخواهم کرد."
موسی(ع) گفت: "بارخدایا! او را به ما بشناسان تا از میان خویش بیرون افکنیم." باز وحی آمد که: "ای موسی! من،دشمن سخن چینی هستم.آن گاه، خود سخن چینی کنم و عیب کسی را به تو بگویم؟!" موسی(ع) گفت: " پس تکلیف چیست؟" وحی آمد: "همه باید توبه کنند." چون همه از سخن چینی توبه کردند،خداوند، باران فرستاد. منبع:"کیمیای سعادت جلد2 فردی به سراغ پدر رفت و از او راهنمايي خواست: مي خواهم بهتر زندگي كنم، اما نمي توانم ذهنم را از افكار آلوده به گناه خالي كنم. پدر نگاهي به بيرون كرد. باد دلچسبي مي وزيد. رو به مرد كرد و گفت: این اتاق انتهای خانه و بدون پنجره هست گرماي اينجا آزاردهنده است، مي تواني قدري از آن باد را بگيري و به داخل بياوري تا اين جا خنك تر شود؟ غريبه گفت: اين كار غير ممكن است. پدر گفت: آنچه تو مي خواهي نيز همين قدر غيرممكن است.اما اگر بداني كه چگونه دست رد بر سينه وسوسه ها بزني، هرگز آسيبي نخواهي ديد. گفتم: چقدر احساس تنهایی میكنم به جز خدا كیه كه گناهان خلق رو ببخشه؟ ( آل عمران/۱۳۵ ) |
|