تبليغاتX
پله پله تا ملاقات خدا
مشک برداشت که سیراب کند دریا را
رفت تا تشنگی اش آب کند دریا را

آب روشن شد و عکس قمر افتاد درآب
ماه می خواست که مهتاب کند دریا را

تشنه می خواست ببیند لب او را دریا
پس ننوشید که سیراب کند دریا را

کوفه شد علقمه، شق القمری دیگر دید
ماه افتاد که محراب کند دریا را

تا خجالت بکشد سرخ شود چهره ی آب
زخم می خورد که خوناب کند دریا را

ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس
تا درآغوش خودش خواب کند دریا را

آب مهریه ی گل بود و الا خورشید
در توان داشت که مرداب کند دریا را

کاش روی دل خشکیده ی ما آن ساقی
عکسی از چشم خودش قاب کند دریا را

روی دست تو ندیده ست کسی دریا دل
چون خدا خواست که نایاب کند دریا را

حمیدرضا برقعی

+ نوشته شده در  88/10/05ساعت   توسط الف.سعدی  | 
قرآن نخوان فراز سکوت مناره ها !

دیگر امید نیست به این استخاره ها !

بر نیزه ها اذان خداحافظی نگو

در گوش های زخمی بی گوشواره ها ...

آه ای یقینِ بی سر و بی دست در سماع !

ابروی آفریده برای اشاره ها !

طاقت نمانده دیدن لبخند نیزه را

با کاروان خسته ی «لبخند پاره » ها

بادی که بوی خون تو را در میان نهاد

یکباره با مشام غمین سواره ها

لالایی وداع شبانگاه خوانده در

آغوش ساکت و تهی گاهواره ها

پشت مسیر رفته جا مانده روی خاک

یغمای پیرهن به تن خوش قواره ها

این نعش های سوخته ٬ ققنوس های مست

آیا دوباره می رویند از شراره ها ؟

در آسمانِ ظلمتِ گمکرده آفتاب

خورشید را چگونه ببینم دوباره ؟ ها؟

* * *

دریا به طلب از برهوت تو گذشت

یک قافله نعره در سکوت تو گذشت

ان روز اگر چه تشنه بودی ، امّا

صد رشته قنات در قنوت تو گذشت.

شاعر:بابک رحیمیان

+ نوشته شده در  88/10/04ساعت   توسط الف.سعدی  | 

تو کیستی که جهان تشنه زلالی توست
بهار عاطفه مرهون خشکسالی توست
                                                 شب زمانه که مقهور بامدادان باد
                                                 شکیب خاطرش از خون لایزالی توست
ز قصه عطشت چشم عالمی گریان
هزار چشمه جوشنده در حوالی توست

                                                 تو ـ ماه من ـ به کدامین ظلامه‏ات کشتند
                                                 که پشت پیر فلک تا ابد هلالی توست
نوید نقش تو را کس به حجم آینه‏ها
حکایت همه از صورت خیالی توست
                                                 چه عاشقی تو که در دفتر قصاید سرخ
                                                 هر آن چه خواند دلم شاه بیت عالی توست
سزد که رایحه درد، سازدم مدهوش
که باغ عشق، به داغ شکسته بالی توست
                                                 فغان که وارث بانوی آب‏های جهان
                                                 تویی و تشنه یک قطره، مشک خالی توست
تو شهر عشقی و دروازه‏ات به باغ بهشت
دل شکسته من یک تن از اهالی توست

                                  + نام شاعر را نمی دانم اما حتما از سلاله آیینه هاست.+

+ نوشته شده در  88/10/03ساعت   توسط الف.سعدی  | 
مولایم حسین (ع)

بیشتر از آب تشنه لبیک بود

اما افسوس که به جای افکارش

زخمهایش را نشان دادند

و بزرگترین درد او را بی آبی معرفی کردند. 

+ نوشته شده در  88/10/02ساعت   توسط الف.سعدی  | 
منبع پرشین ف دات کام

کودک چقدر می خورد از نهر آب ...آب !؟

+ نوشته شده در  88/10/02ساعت   توسط الف.سعدی  | 
+ نوشته شده در  88/10/01ساعت   توسط الف.سعدی  | 

مهار

پدر آبراهام میدانست در نزدیکی صومعه اسکتا،زاهدی میزید[زندگی میکند] که به فرزانگی مشهور است .
به سراغ آن مرد رفت و پرسید: اگر امروز زن زیبایی را در بستر خویش می یافتی ،آیا میتوانستی خود را متقاعد کنی که او زن نیست؟
مرد فرزانه پاسخ داد: نه ، اما میتوانستم خودم را مهار کنم.
پدر ادامه داد:واگر چند سکه زر در صحرا می یافتی ،آیا میتوانستی ان ها را سنگ بینگاری [فرض کنی]؟
مرد فرزانه پاسخ داد : نه، اما میتوانستم خودم را مهار کنم و سکه ها را در جای خود رها کنم.
پدر اصرار کرد : واگر دو برادر با تو مشورت می کردند،یکی از تو متنفر بود و دیگری تو را دوست داشت، آیا میتوانستی آن ها را برابر بینگاری ؟
زاهد پاسخ داد:هرچند ممکن بود در درونم رنج ببرم ،با کسی که دوستم داشت همانگونه رفتار میکردم که با آن که از من متنفر است.
بعد پدر ابراهام برای شاگردانش گفت :

به شما میگویم انسان فرزانه کیست .کسی است که به جای کشتن امیالش ،میتواند آن ها را مهار کند.

+ نوشته شده در  88/09/30ساعت   توسط الف.سعدی  |