|
آرزو
این باراین بیتها را دیگرنخوان بلکه بوکن من رابه خودواگذاروخود رابه من روبه روکن این بازدمهای موزون تصویری ازانتزاعند درلایه ی چندمینش درد مراجستجوکن وقتی که شب خیره ی توست خودرادرآن می گمارم من روشنایی ندارم عادت به این کورسوکن خودراببین مرگ آمد چشمانش ازجیوه ی ناب بی که غباری بگیری بارنگ آیینه خوکن من خونکردم ومردم حرفت ولی خاطرم هست: «عقلت به من قدنداده لختی جنون آرزوکن» رویای کفرانه ی من غوص غمت بود گفتی: «فی ضمه ات هرچه غسل است با اشک من شستشو کن» انگاره ی حوض آبی درخلسه ی التهابی گفتی:« به هیچ اضطرابی درژرفنایم وضوکن» گفتی وگفتی ولرزیدصوت تووسینه ی من هم بغض دیرینه ی من آرامترگفتگو کن سیب از شاخه جدا بود نمی شد برگشت دست حوا به هوا بود نمی شد برگشت
جنت از عطر اقاقی سرشار غرق در نورو صدا بود نمی شد برگشت
کار آدم همه شب تا دم صبح گریه در عرش خدا بود نمی شد برگشت
درد غربت همه جا را پرکرد بهترین کــــار دعا بود نمی شد برگشت
دوزخ از حجم کلاغان لبریز آخر قصه کـــجا بود نمی شد برگشت
از همان لحظه که حوا غم دنیا را چید دست تقدیر رها بود نمی شد برگشت
بهنوش اسعـدی(عضو خانه هنرمندان)
|
|