|
البته تشيع معرفتي با تشيع فقاهتي (شريعت) رابطه «عموم و خصوص من وجه» دارد و در اين نوشتار، بر جنبه تشيع معرفتي مولوي تأكيد شده است. از نكات تعجبآور اينكه تركيه، مولانا را عارف و شاعر بزرگ ترك به دنيا معرفي ميكند، چنانكه در نمايشگاه بزرگ تاريخ تمدن امپراتوري عثماني، كه در سال 2004 ميلادي در آكادمي سلطنتي هنر (Royal Academy of art) در لندن داير شد، هم بر اين مسئله تأكيد شده بود. افغانها نيز مولانا را به علت زادگاهش بلخ، افغاني ميدانند و پس از معرفي «وخش» به عنوان محل تولد مولانا توسط «فرانكلين لوئيس»، تاجيكها او را اهل تاجيكستان ميخوانند، هرچند «بلخ» و «وخش» تا قرن 19 ميلادي، هر دو جزو خراسان بزرگ در ايران بوده و مولانا در سال 1204 ميلادي متولد شده است. ليك به قول پروفسور «آرنري»، مولانا در هركجا تولد يا وفات يافته باشد، تأثيري بر اين واقعيت مسلم نميگذارد كه او يك ايراني است، چراكه از فرهنگ اسلامي ـ ايراني تغذيه كرده و زاده خراسان بزرگ ايران است و آثارش به زبان فارسي و حامل تعاليم فرهنگ و تمدن ايراني ـ اسلامي است. او ميافزايد: اساس تشيع، مبتني بر اصل امامت يا ولايت يا انسان كامل در ادبيات عرفاني و معرفت و محبت و تبعيت از مقام و منزلت امام علي(ع) و اهل بيت پيامبر(ص) و اعتقاد به اصل تولي و تبري است. در عمق انديشههاي مولانا در مثنوي معنوي، جنبهاي از معرفت، محبت و تبعيت از امام علي(ع) و آل علي نهفته است كه با اساس تشيع به معنا و مفهوم عام، قابل تطبيق است. در مثنوي مولوي، از سويي به پيروي از ولايت و ضرورت معرفت به امام علي(ع) و آل علي تأكيد شده است و از سوي ديگر، مولانا بر اهميت انسان كامل و ضرورت پيروي از مرشد و شيخ و قطب ـ كه معادل اصطلاح امام در علم كلام و ولي يا اوليالامر در قرآن است ـ تأكيد بليغ دارد. وي سپس به 60 شاهد مثال از اشعار مولانا اشاره كرده و پشتوانه معرفتي آنها را در معارف شيعي و علوي به دست ميدهد. تكرار عدد دوازده در شش دفتر مثنوي معنوي، اتفاقي نيست، بلكه اشارتي به دوازده امام از اهل بيت نبوت و رسالت است و عدد 72 اشاره به شهداي كربلاست كه در سماع مولويه نيز از آنان به نام «شهداي دشت كربلا» ياد ميشود. در مقبره حضرت مولانا در قونيه نيز نام چهارده معصوم در گرداگرد سقف حك شده است كه به وضوح، بيانگر تشيع حضرت مولانا، جلالالدين محمد بلخي خراساني است. با تشکر از سایت این روزها .کام بهتر از این نمی توانستم بگویم که چقدر آدم اینجا تنهاست
http://www.irclip.com/ShowClip.php?ClipId=173
به من بگو نگو ، نمیگویم ، اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم ، من می فهمم . دکتر علی شریعتی
عشق ، فراموش کردن خود دروجود کسی است که همیشه و در همه حال ما را به یاد دارد .
مهم این نیست که در کجای این جهان ایستاده ایم ، مهم این است که
در چه راستایی گام بر می داریم . هولمز
«سهراب سپهري»: چيزها ديدم در روي زمين
سلام شل سیلور استاین: وارونه که نگاه کنی تمام لحظه هايتان سرشار از عشق آموخته ام ... که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد دنياست در اين وقت روباه پيدا شد.روباه گفت: سلام. شازده كوچولو مودبانه جواب داد: سلام....شازده كوچولو به او پيشنهاد كرد:بيا با من بازي كن. من خيلي غمگينم.روباه گفت:نميتوانم با تو بازي كنم.مرا اهلي نكرده اند.شازده كوچولو آهي كشيد و گفت :ببخش . اما كمي فكر كرد و باز گفت:"اهلي كردن" يعني چه؟...روباه گفت:اين چيزي است كه تقريبا فراموش شده كرديعني پيوند بستن...مثلا تو براي من هنوز پسر بچه اي بيشتر نيستي, مثل صد هزار پسر بچه ديگر. نه من به تو احتياج دارم نه تو به من احتياج داري.من هم براي تو روباهي بيشتر نيستم,مثل صد هزار روباه ديگر. ولي اگر تو مرا اهلي كني, هر دو به هم احتياج خواهيم داشت.تو براي من يگانه جهان خواهي شد و من براي تو يگانه جهان خواهم شد.شازده كوچولو گفت: كم كم دارم مي فهمم.يك گل هست كه گمانم مرا اهلي كرده باشد...روباه دنبال سخن پيشين خود را گرفت:زندگي من يكنواخت است.من مرغها را شكار ميكنم و آدمها مرا شكار ميكنند.همه مرغها شبيه همند و همه آدمها شبيه همند.اين زندگي كمي كسلم ميكند.ولي اگر تو مرا اهلي كني, زندگيم مثل آفتاب روشن خواهد شدو آن وقت من صداي پاي تو را خواهم شناخت واين صداي پا با همه صداهاي ديگر فرق خواهد داشت.صداي پاهاي ديگر مرا به سوراخم در زير زمين ميراند ولي صداي پاي تو مثل نغمه موسيقي از لانه بيرونم مياورد.علاوه بر اين، نگاه كن. آنجا آن گندمزارها را مي بيني؟من نان نميخورم.گندم براي من بيفايده است.پس گندمزارها چيزي به ياد من نمي آورند و اين البته غم انگيز است ولي تو موهاي طلا يي داري .پس وقتي كه اهليم كني معجزه ميشود.گندم كه طلايي رنگ است ياد تو را برايم زنده ميكندو من زمزمه باد را در گندمزار دوســــــــت خواهم داشت.روباه خاموش شد و مدتي به شازده كوچولو نگاه كرد و گفت :خواهش ميكنم بيا و مرا اهلي كن.شازده كوچولو گفت:دلم ميخواهد ولي خيلي وقت ندارم.بايد دوستاني پيدا كنم و بسيار چيزها هست كه بايد بشناسم.روباه گفت :فقط چيزهايي را كه اهلي كني ميتواني بشناسي.آدمها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارند.همه چيزها را ساخته و آ ماده از فروشنده ها مي خرند ولي چون كسي كه دوست بفروشد در جايي نيست آدمها ديگر دوستي ندارند.تو اگر دوست مي خواهي مرا اهلي كن!شازده كوچولو گفت:چه كار بايد بكنم؟ روباه جواب داد :بايد خيلي حوصله كني.اول كمي دور از من اينجور روي علفها مي نشيني .من از زير چشم به تو نگاه مي كنم و تو هيچ نمي گويي.زبان سرچشمه سوتفاهم هاست.اما تو هر روز كمي نزديكترمي نشيني...شازده كوچولو روباه را اهلي كرد و چون ساعت جدايي نزديك شد ,روباه گفت:آه ,من گريه خواهم كرد.شازده كوچولو گفت:تقصير خودت است.من بد تو را نمي خواستم,ولي خودت خواستي كه اهليت كنم.روباه درست است.شازده كوچولو گفت:ولي تو گريه خواهي كرد.روباه گفت:درست است.شازده كوچولو گفت:پس چيـــــزي براي تو نمي ماند .روباه گفت:چرا مي ماند.رنگ گندمزارها.سپس گفت:برو دوباره گلها را ببين.اين بار خواهي فهميد كه گل خودت در جهان يكتاست.بعد براي خداحافظي پيش من برگردتا رازي به تو هديه كنم....شازده كوچولو پيش روباه برگشت گفت:خداحافظ.روباه گفت:خداحافظ.راز من اين است و بسيار ساده است:فقط با چشم دل ميتوان خوب ديد.اصل چيزها از چشم سر پنهان است...همان مقدار وقتي كه براي گلت صرف كرده اي باعث ارزش و اهميت گلت شده است....آدمها اين حقيقت را فراموش كرده اند.اما تو نبايد فراموش كني.تو مسئول آن مي شوي كه اهليش كرده اي.تو مسئول گلت هستي. شازده كوچولو تكرار كرد تا در خاطرش بماند:من مسئول گلم هستم... اينجا،خانه توست... خانه اي سنگي،مأمن وماواي ميليونها قلب روحاني،رنگها در خانه تو به بي رنگي ميگرايند. نژادها،طبقات،پستهاومقامات،همه و همه هيچند و تو همه چيز!...طواف كنندگانت پرندگاني بي گناه را مانند كه در زمستان بي كسي هرم گرماي وجودت را حس كرده و به ديوار خانه ات نزديك مي شوند تا به تو برسند،و تو با دلي بيكرانه پذيراي همه دلها هستي. طواف كنندگانت پروانگاني سپيد جامه اندكه گرد شمع وجودت واله و شيدا مي چرخند،از خود بي خود مي شوندو ترا مي طلبند،وصالت را مي جويند.براستي زيباتر از نجواي عاشق و معشوق چيست؟،عشق وصال شايد از وصل التهاب بيشتري داشته باشد كه اين هم خود زيباست. خدايا تنها نگاه توست كه مي تواند اين خسته شكسته دل زميني را سامان بخشد مرا لحظه اي به حال خودم وامگذار اشو»: عشق تو را واقعي ميسازد، بدون عشق تو فقط يك خيال باقي ميماني؛ رؤيايي كه هيچ جوهري در آن نيست. عشق به تو انسجام ميبخشد، عشق به تو مركزيت ميبخشد اما اين فقط نيمي از سفر است نيمه ديگر بايد در مراقبه و آگاهي، كامل شود.
همپر کبوتران عاشق باشيد.ياحق .....سلام از اين دردناك تر! اين كه علي در ميان پيروان عاشقـش نيز تنهاست! در ميان امتش كه همه ي عشق و احساس و همه ي فـرهـنگ و تاريخش را به علي سپرده است، نيز تنهاست. او را همچون يك قهرمان بزرگ، يك معبود و يك الهه مي پرستند؛ اما نمي شناسندش و نمي دانند كه كيست؟ دردش چيست؟ حرفش چيست؟ رنجش چيست و سكوتش چرا است؟ در زبان فارسي ما هنوز نهج البلاغه اي كه مردم بخوانند وجود ندارد! تنهايي مگر چيست؟ از تئاترنويسي مانند برشت حداقل چهار اثر كه به فارسي بسيار خوب ترجمه شده مي توان يافت؛ اما هنوز پس از قرن ها سخن علي به زبان فارسي كه نسل ما بتواند بخواند وجود ندارد. و هنوز ملتي كه تمام هستي اش را در راه عشق علي نثار كرده از او سخني به درستي نمي شناسد. اين است كه علي در ميان پيروانش هم تنهاست. اين است كه علي در اوج ستايش هايي كه از او مي شود مجهول مانده است. درد علي دو گونه است: يك درد، دردي است كه از زخم شمشير ابن ملجم بر فـرقـش احساس مي كند و درد ديگر دردي است كه او را تنها در نيمه شبهاي خاموش به دل نخلستان هاي اطراف مدينه كشانده و به ناله درآورده است. ما تنها بر دردي مي گرييم كه از شمشير ابن ملجم درفـرقـش احساس مي كند. اما، درد علي اين نيست. دردي كه چنان روح بزرگي را به ناله درآورده است، تنهايي است... كه ما آن را نمي شناسيم! بايد اين درد را بشناسيم... نه آن درد را... كه علي درد شمشير را احساس نمي كند، و...ما... درد علــي را احساس نمي كنيم.)) متن فوق از(علي تنهاست) نوشته: دكتر علي شريعتي يا علـــــــي! مي دانم كه نمي دانم نيمي از راه را رفته ام. اما من شروع كرده ام. آمده ام كه سرشارم كني. مي دانم كه هيچ وقت نمي توانم آنچنانكه سزاوارت است بشناسمت. كمكم كن. نازنينم! تنها كسي كه مي تواند دق البابم كند تويي. مشتاقم.منتظرم. بيقـرارم. کریشنا مورتی: هر گاه انسان بتواند اندیشه خویش را آزاد سازد وبه رودخانه زندگی بپیوندد و در خروش و آرامش آن شریک گردد؛ خود رودخانه، دریا ونیز تمامی هستی خواهد شد و به جاویدانگی حرکت و خلقت خواهد پیوست. به اميد آنروز مرا كسي نساخت.خدا ساخت نه آنچنانكه كسي مي خواست كه من كسي نداشتم.كسم خدا بود كس بي كسان. من يك گل بي صاحب بودم.مراازروح خوددرآن دميد و بر روي خاك و در زير آفتاب تنها رهايم كرد. مرا به خودم وا گذاشت ... عاق آسمان.... اما اگر تنها ترين تنها ها شوم باز هم خدا هست او جانشين همه نداشتن هاست روی بستری از گیاهان سرسبز و گلهای عطرآگین بهاری خفته ام و هوای مستی دارم. عشق،ای پسرک شیطان،ای الهه زیبایی بیا و ساقی من شو.بیا و برایم باده پیمایی کن.ببین زندگی چون چرخ گردونه ای می غلطد و می گذرد. روزی چند دیگر استخوانهای ما خاک و خاک ما غبار راه رهگذران خواهد شد.آن وقت دیگر چه سود که گورم را عطرآگین کنی.اگر می خواهی فردا گورم را عطرآگین کنی،هم امروز بیا و دستت را بر پیشانیم نه و راز خوب زیستن را به من بیاموز. نویسنده : تاگور |
|