تبليغاتX
پله پله تا ملاقات خدا
 

                       هفت سين ، هفت شين يا هفت چين

 خوان نوروزي هفت پايه اصلي دارد كه هفت سين خوانده مي شود و چيزهايي را شامل مي شود كه نخستين حرف آنها سين است. هر چند برخي از افراد در هفت سين بودن آن شك كرده اند و مي پندارند كه بعد از حمله اعراب و ايجاد تغييرات ديني در ايران ، اين سفره هم دچار دگرگوني شده است. ولي بر اساس اسناد تاريخي اين ادعاها واقعيت ندارند.

 براي مثال آنها مي گويند ايرانيان پيش از اسلام ، هفت شين داشتند و بر سر خوان نوروزي شراب و شهد مي گذاشتند. ولي هر دوي اين واژه ها عربي هستند و ايرانيان اگر قرار بود شراب بر سر خوان نوروزي بگذارند بايد هفت ميم مي داشتند. چون معادل فارسي شراب ، مي است.

برخي ديگر گفته اند كه ايرانيان پيش از اسلام به جاي هفت سين ، هفت چين داشتند و مواد خوان نوروزي را بر روي هفت ظرف چيني مي گذاشنتد. اما گويا آنها فراموش كرده اند ، ايرانيان باستان تماس مستقيمي با چين نداشتند و حتي در برخي از كتاب هاي قديمي واژه كينيان را به جاي چينيان بكار برده اند كه بيشتر منظور اهالي سمرقند بوده است.

 اين سفره هفت سين به ياد امشاسپندان برپا مي شود.

هفت سين 

 سبزه نودميده : سبزه ها را به تعداد هفت يا دوازده كه شمار مقدس برج ها است ، در قابهاي گرانبها سبز مي كردند. در كاخ پادشاهان 20 روز پيش از نوروز دوازده ستون از خشت خام بر مي آوردند و بر روي هر يك از انها يكي از غلات را مي كاشتند ، خوب روئيدن هر يك از آنها را به فال نيك مي گرفتند و مي گفتند كه آن دانه در آن سال پر بار خواهد بود. در ششم نوروز آن غلات را مي چيدند و به نشانه بركت و باروري در تالار پخش مي كردند.

 خانواده ها معمولا سه قاب از سبزه ها را به نشانه هومت ، هوخت و هورشت بر خوان مي نهادند و بر روي آنها گندم ، جو و ارزن كه خوراك اصلي مردم بود سبز مي كردند. رنگ سبز آنها رنگ ملي و مذهبي ايرانيان بود و خوان نوروزي را زينت مي بخشيد. سبز شدن دانه نماد امشاسپند امرداد است. مردم بر اين باورند كه فروهر نيكان باعث باليدن و سبز شدن دانه ها به هنگام بهار مي شود.

 سمنو : از جوانه هاي تازه رسيده گندم ساخته مي شد از آنجايي كه فروهرها باعث روئيدن گياهان و جوانه زدن آنها مي شوند ، خوردن اين جوانه هاي بارور سبب نيرومندي و باروري در تمام سال مي گردد. 

 سنجد : يكي از ميوه هايي است كه در خوان نوروزي گذاشته مي شود. چون بوي برگ و شكوفه درخت آن محرك عشق و دلباختگي است كه از مقدمات اصلي تولد و  زايندگي است ، پس وجود آن نشانه اي از زايش كيهاني است.

 سيب : روستائيان سيب را در خمهاي وپژه اي نگهداري مي كردند و پيش از نوروز به يكديگر هديه مي دادند. سيب با زايش هم نسبت دارد. بدين صورت كه اغلب درويشي سيبي را از وسط نصف مي كردو نيمي از آن را به زن و نيمه ديگر را به شوهر مي داد. بدين ترتيب مرد از عقيم بودن و زن از نازايي رها مي شد.

سكه زرد و سفيد :نمادي از امشاسپند شهريور كه نگهبان فلزات است و بودن آن بر سر خوان موجب بركت و سرشاري در آمد انسان مي گردد.

+ نوشته شده در  84/12/27ساعت   توسط الف.سعدی  | 
gole hamishe baharam hamishe bash kenaram

از سردترین روزها با گرمترین سلامها عید نوروز را به همه شما تبریک می گم

یادمون نره موقع سال نو همدیگر رو دعا کنیم

اي خداوند راه خود را به من نشان بده و احكام خود را به من بياموز. راستي خود را به من تعليم ده و مرا هدايت فرما زيرا تو نجات دهنده من هستي و من هميشه به تو اميدوار بوده ام.

و عشق تنها عشق مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست

+ نوشته شده در  84/12/27ساعت   توسط الف.سعدی  | 
من شدم ني و تو شدي ني زن، مرا گذاشتي روي لبهايت و دميدي. نفست كه توي تنم ريخت، هوا پر شد از موسيقي دوست.
فرشته ها به رقص آمدند و زمين دور خودش چرخيد.
نواختن من، جشن ملكوت بود و پايكوبي هستي.
دم تو آتش بود و نواي ني، عشق.
من شدم ني و تو شدي ني زن. اما فراموشم شد كه ني اگر خالي نباشد، ني نيست. پر شدم، ديگر براي تو جايي نمانده بود. مرا گذاشتي روي لبهايت و باز هم دميدي؛ اما ديگر صدايي نيامد. فرشته ها گريستند و شيطان دور ني ات رقصيد.
اين روزها نسيم از سمت بهشت مي وزد. اين روزها هوا بوي تو را دارد. اين روزها صداي ساز تو مي آيد. و من دوباره به ياد مي آورم كه من ني بودم و تو ني زن.
آه اي يگانه! اي ني زن! اين ني دلتنگ دم توست. دلتنگ نواختنت، ني كوچكت را بنواز
+ نوشته شده در  84/12/27ساعت   توسط الف.سعدی  | 

هيچكس از قلب شما به شما نزديكتر و راستگوتر نيست بنابراين از كساني كه قلب پاك شما ايشانرا بخود نمي پذيرد اجتناب كنيد.
                                                                                       سقراط


+ نوشته شده در  84/12/25ساعت   توسط الف.سعدی  | 

« دوست داشتن را هر کس بفهمد خدا را به آسانی استشمام بوی گل می فهمد. اما کسی که فقط فهميدن عقلی را می فهمد خدا برايش مجهولی است دست نيافتنی

 

من پاكباز عاشقم
از عاشقان تو
با مرگم آزماي
با مرگ اگر كه شيوه تو آزمودني ست

تنها تو را ستودمت كه بدانند مردمان
                                   محبوب من به سان خدايان ستودني ست

+ نوشته شده در  84/12/24ساعت   توسط الف.سعدی  | 

وقتی عقل پخته می شه عشق خامه
اونجايی که عقل سوخته عشق پخته است. اگه کسی عاشق به عشق حقيقی آسمونی يا عاشق به عشق حقيقی زمينی شد دیگه هیچ کسی رو دوست نداره ....خدایا چون دوستت دارم دنیا رو نمی خوام.
گنجشکایی که توی دام هستن دونه خشک رو از دست دیگران می خورن. اما ... اگه بپری!!! می تونی گندمزار رو بخوری. حرف خود خدارو بشنوی< غربتش به اينش می ارزه.
خدايا همه چيزم رو به تو می بازم که يه چيز ببرم ....
خدايا روز رستاخيز می خوام به قول حضرت علی(مولای عشق)بهت بگم:انی احبک(خدايا دوستت داشتم)
تا حالا فشار سينه گرم خدارو حس کردین؟؟
برای همین گرما بود که وقتی تیغ پایین اومد گفت:
فزت ... یعنی آخـــــــــــي رهـــــــــــــــــــــــــــــــا شدم
يا علـــــــــــــــــــــــــــی
منکيم که از تو بگويم؟؟
ای وارث نور
ای پدر دو نور
واژه ها از بيان عمق اين حادثه عاجزند.
به خدای کعبه رستگار شدم

+ نوشته شده در  84/12/24ساعت   توسط الف.سعدی  | 
پشت اش سنگين بود و جاده هاي دنيا طولاني، مي دانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته مي خزيد، دشوار و كند؛ و دورها هميشه دور بود.
لاكپشت تقديرش را دوست نداشت و آن را چون اجباري سخت بر دوش مي كشيد.
پرنده اي در آسمان پر زد، سبك و لاكپشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست. كاش پشتم را اين همه سنگين نمي كردي! من هيچگاه نمي رسم. هيچگاه. و در لاك سنگي خود خزيد به نيّت نااميدي.
خدا لاكپشت را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كره اي كوچك بود. و گفت:
نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس نمي رسد.
چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است. حتي اگر اندكي. و هر بار كه مي روي. رسيده اي. و باور كن آنچه بر دوش توست. تها لاكي سنگي نيست. تو پاره اي از هستي را بر دوش مي كشي؛ پاره اي از مرا.
خدا لاكپشت را بر زمين گذاشت. ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راهها چندان دور.
لاكشت به راه افتاد و گفت: رفتن حتي اگر اندكي؛ و پاره از از "او" را با عشق بر دوش كشيد

تقدیم به همه کسانی که می شناسمشون و می دونم چه دردی کشیدن

تقدیم به همه کسانی که نمی شناسمشون و می دونم که چقدر این نوشته می تونه مفید باشه

تمام لحظه هاتون لبریز عشق

+ نوشته شده در  84/12/21ساعت   توسط الف.سعدی  | 
در سايه ايزد تبارك عيد همگي بود مبارك
+ نوشته شده در  84/12/21ساعت   توسط الف.سعدی  | 

به روزگار پريشاني و نياز است كه روي با خدا نماييد و دست به دعا بگشاييد. باشد كه به منتهاي بي نيازي و سرخوشي نيز دل به نيايش دهيد و ثنا گوي حق شويد.
كه عبادت گستردن جان است بر بي كرانه هستي و آميزش انسان است با اكسير حيات.
بدين محراب تنها در شدن كفايت است و خود غايت است.
به سكوت مخملين شب تنها گوش جان بگشاييد پس صداقت آواز بلندشان درشنويد كه خاموش چنين

مي خوانند:
خداوندگارا!‌اي معناي بلند پرواز به قاموس جان ! آميخته با درون ما تنها راي تو اورنگ اراده است و شوق تو آهنگ آرزو.
به نيروي شگرف توست تا شبمان كه از آن تو باشد به روشناي روزي پيوندد كه هم از آن تو باشد.
به خواهش هيچ با تو دست نياز برنكنيم كه بنياد هر نياز نيك مي داني هم از آن پيشتر كه در دل بزايد.
نياز ما تويي و ميزان راي توست تا از بيكران ملكوتي خويش ما را نصيب چه فرمايي

+ نوشته شده در  84/12/20ساعت   توسط الف.سعدی  | 

بر تارك خيزاب واژگان
در لابلاي صخره هاي تيز كلام و صوت
تا دور رانده ام
در روبروي مرگ مبهوت مانده ام

هي هاي
من ناخداي پير
چرا بترسم از مرگ
وقتي كه ديدگان تو گرداب زندگي است
با زندگي چه كارم
وقتي كه شعر پرچ و ميخ به تابوت زندگي است

چرا بگويم : آري
چرا بگويم :نه
وقتي نگاه تو ويرانگران اعتبار كلامند
نياز نيست به ساغر كه دست هاي تو جامند
باران گرفته است
هركس به زير حفاطي كشيده سر
مرا چه باك زباران
كه گيسوان تو چتري گشوده اند

مرا چه باك ز مرگ
كه بوسه هاي تو پيغام هاي قيامند
بدرودهاي تو
تكرارهاي سلامند

+ نوشته شده در  84/12/20ساعت   توسط الف.سعدی  | 

يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد
نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد
خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را
يادم باشد كه روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نيست
***
يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر وجواب
دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم
يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم
و براي سياهي ها نور بپاشم
يادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگيرم
و از آسمان درسِ پـاك زيستن
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست
يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن
به دنيا آمده ام نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان….
يادم باشد زندگي را دوست دارم
+ نوشته شده در  84/12/17ساعت   توسط الف.سعدی  | 

به نام خدايي كه ((خاك)) را به ((افلاك)) رساند
آنگاه كه دين خالص گشت، سير در ذات باري آغاز مي گردد.
خلوص دين را نيز شرطي است بس سهمگين؛
و آن اين است كه هيچ چيز
را غير ((او)) دوست نداري و ((مطلقي)) ديگر در مخيله نپنداري!
و هرگاه غير ((او)) را دوست داشتي و عاشق شدي، بدان كه
((در دو قبله به يك دل نماز خوانده اي!)) و اين نشود.
اول شرط سير، رضايت خلق است
كه جلوه اي از وجود حقند و نشود كه دل خلق بيازاري و
گام در سير الي الحق نهي! خداي،كسي كه خلق را بيازارد ناخوش مي دارد و دشمن خويش.
پس اي پسر خاك! ((مردمان)) را همه از((خويش)) بدان. نيكانشان را پاس بدار و بدانشان را مران!
چه، پاسداشت نيكي، نيكي افزايد و التفات به بدان آنان را نيك گرداند!
و شرط آن است كه تو خود ((نيك)) باشي!
هل جزاء الاحسان الا الاحسان را نيز بدان سبب گفته اند!
از يك سوي خدا در قبال احسان، احسان نمايد
و از ديگر سو ((مردمان)) با احسان از در ستيز درنيايند و پاسخ درخور دهند.
گويند روزي محمد پسر عبدالله (ص) نيكو پيامبر خدا،
از كوچه مدينه بگذشت و كسي از بام بر وي خاكستر بريخت.
اصحاب برآشفتند و جامه دريدند و شمشير از نيام بركشيدند
. رسول (ص) سخت خشمگين شد و بر آنان نهيب زد.
و حكايت خاكستر و بام تا ديري پاييد تا اينكه روزي خاكستري
از بام بر نيامد. رسول (ص) سبب را پرسيد،
گفتند: وي از جهودان بود كه اينك بيمار است.
رسول عزم ديدار وي كرد و بر بالين او بنشست.
جهود او را ديد. شرمگنانه به رسول نگريست و آرام اشك همي ريخت!
و سبب اينكه محمد پسر عبدالله،نيكو پيامبر خدا به معراج همي رفت وخداي خويش بديد، همين بود! و او اسوه حسنه بود و متمم مكارم اخلاق!
بدرود تا درنگي ديگر بر سير و سلوك

+ نوشته شده در  84/12/17ساعت   توسط الف.سعدی  | 

چيزهايي كه مارا نابود خواهند كردعبارتند از:

سياست فاقد از اصول، لذت فقد از وجدان،

ثروت فاقد از كار، دانش فاقد از شخصيت،

 تجارت فاقد از اخلاق، علم فاقد از انسانيت

                                                        و پرستش فاقد از ايثار

+ نوشته شده در  84/12/14ساعت   توسط الف.سعدی  | 

 

حكايت عشق
عجب حكايتي است حكايت عشق . هر چه بيشتر خوانيش نا خوانده تر ماند .
باتو مي سرايد باتو مي خواند باتو مي نوازد.
همنشين تنهايي هاست.آن دم كه تمنايش كني...عشق را گويم.
.گلايه از جدايي ها كند و آن لحظه كه به دنبالش روي.
..دل را گويم...خاطرات گذشته ات پيشكش كند
.جلوه شبهاي به ياد ماندني را با رقص ماه در مي اميزد...آنگاه كه آوايش بشنوي...
آواي شب را گويم. آري عجب حكايتي است حكايت عشق.
خواندمش و خواهمش خواند .
(آگاه باش كه عشق همان گونه كه تو را تاج بر سر مي نهد به صليب نيز ميكشد

+ نوشته شده در  84/12/09ساعت   توسط الف.سعدی  | 
به گفته علي پسر ابي طالب ـ عادل بنده خدا،
شوي دختر رسول خدا و شريك در پيامبري محمد پسر عبدالله ـ ((مردمان)) نيز بر دو قسمند:
يا در انسانيت شريك تو هستند و يا برادران ديني تو.
و هر آنچه با آنان نيكي كني، با خداي نزديك همي شوي!
گويند روزي مردي بر در سراي شيخنا ابي الحسن خرقاني بگذشت و نان خواست.
خادم سراي شيخ بر وي نهيب زد و براندش! شيخ بدانست
و گفت: كه بود و چه مي خواست؟ خادم گفت: از مردمان مجوس بود و نان مي خواست. شيخ باز
گفت: از براي چه رانديش؟ خادم گفت: مجوس بود
و ما نان به كافر ندهيم! شيخ ابي الحسن از اين سخن سخت برآشفت
و نعره ها بر خادم زد و خويش را پاي برهنه به كوچه انداخت و مرد را بازگرداند.
نانش داد و او را گرامي بداشت و در نزد خود بنشاندش. ديگر بار خشمگنانه بر خادم نگريست و
گفت: خدايت لعنت كناد! هر كس بر در سراي من آمد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد؛
چه آنكه نزد خداي به جاني ارزد بر در سراي ما به ناني نيارزد!؟
گويند شيخ ابي الحسن نيكو بنده خدا شبها تا به صبح خداي را مناجات مي كرد و
مي گفت: خدايا از تو خواهم نيرويي ارزانيم داري تا بندگانت را پاس دارم!
پس اي فرزند خاك! خداي عز و جل به احسان من و تو
بر خويش چه نياز دارد؟ آنچه او خواهد، از براي جلوه ذات خويش خواهد كه ((مردمانند)).
و اينها همه سبب پيوستن به خداي است و هموار كننده سير الي الحقچون ديدي پروردگارت
پي درپي نعمت هاي خودرا به تومي رساند وتو اورا نا فرماني مي كني ، از او بترس
+ نوشته شده در  84/12/09ساعت   توسط الف.سعدی  | 
خدایا تو چقدر دم دستی

من چقدر دور دستم . برای تو کاری ندارد مرا بگذاری آن طرف

+ نوشته شده در  84/12/07ساعت   توسط الف.سعدی  |