تبليغاتX
پله پله تا ملاقات خدا

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم ؟

در این سراب فنا چشمه حیات منم؟

و گر به خشم روی صد هزار سال ز من

به عاقبت به من آیی که منتهات منم

نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی

که نقش بند سراپرده رضات منم

نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی

مرو به خشک که دریای باصفات منم

نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو

بیا که قوت پرواز و پر وپات منم

نگفتمت که ترا ره زنند و سرد کنند

که آتش و تبش و گرمی هوات منم

نگفتمت که صفت های زشت در تو نهند

که گم کنی که سرچشمه صفات منم

نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت

نظام گیرد؟ خلاق بی جهات منم

+ نوشته شده در  85/02/29ساعت   توسط الف.سعدی  | 
من اناري مي كنم  دانه به دل مي گويم خوب بود اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود

+ نوشته شده در  85/02/26ساعت   توسط الف.سعدی  | 
چه کسی می تواند الف یا یایی به سرنوشت خودش اضافه کند.

پس همه چیز را به خدای مهربان می سپارم یاحق

+ نوشته شده در  85/02/23ساعت   توسط الف.سعدی  | 

كاش مي ديدم چيست

آنچه از چشم تو در عمق وجودم جاريست !

آه ، وقتي كه تو لبخند نگاهت را

مي تاباني

بال مژگان بلندت را

مي خواباني

آه ،‌وقتي كه تو چشمانت ،

آن جام لبالب از جان دارو را

سوي اين تشنه جان سوخته مي گرداني

موج موسيقي عشق

از دلم مي گذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم مي گردد

دست ويرانگر شوق

پرپرم مي كند ، اي غنچه رنگين ! پر پر !

من در آن لحظه كه چشم تو به من مي نگرد

برگ خشكيده ايمان را

در پنجه باد

رقص شيطاني خواهش را

در آتش سبز!

نور پنهاني بخشش را

در چشمه مهر

اهتزاز ابديت را مي بينم

بيش از اين سوي نگاهت نتوانم نگريست

اهتزاز ابديت را

ياراي تماشاييم نيست

كاش مي گفتي چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست

شاعر :فریدون مشیری

+ نوشته شده در  85/02/17ساعت   توسط الف.سعدی  | 
سلام ممنونم از لطف تمام دوستان و کسانی که می دونم میان اینجا ولی نظر نمی نویسند

کلبه دوست عزیز بارها خواستم وبلاگ شما رو باز کنم نشد.نمی دونم

در پناه حق باشید

یا علی

+ نوشته شده در  85/02/13ساعت   توسط الف.سعدی  | 
مي خواهم آب شوم در گستره افق آنجا كه رويا ها به حقيقت مي پيوندند و زندگي آغاز مي شود
+ نوشته شده در  85/02/09ساعت   توسط الف.سعدی  | 
سلام

حال ما خوب است ملالي نيست جز گم  شدن گاه به گاه خيالي دور كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند.

با اين همه   يادم باشد

طوري از كنار زندگي بگذرم كه نه زانوي آهويي بي جفت بلرزد و نه اين دل ناماندگار بي درمان.

+ نوشته شده در  85/02/03ساعت   توسط الف.سعدی  |