تبليغاتX
پله پله تا ملاقات خدا
روز عشق مبارک دوستان خوبم یادگاران گذشته

خانم شب انگیز    خانم پیکری    خانم نادری     خانم الهیان      و خانمهایی که اسم کوچیکتون یادمه

آقای منشط              آقای نامدارپور      آقای کمالی        آقای فتاحی        آقای پارسا      آقای قاصد

آقای بهزادی             آقایان شعرا    

 شاعر بمانید. یا حق

+ نوشته شده در  86/11/29ساعت   توسط الف.سعدی  | 

چشم دل باز کن که جان بینی             آن چه نادیدنی است آن بینی

گر به اقلیم عشق روی آری                همه آفاق گلسِتان بینی

بر همه اهل آن زمین به مراد               گردش دور آسمان بینی

آن چه بینی دلت همان خواهد              و آن چه خواهد دلت همان بینی

هر چه داری اگر به عشق دهی           کافرم گر جوی زیان بینی

جان گدازی اگر به آتش عشق              عشق را کیمیای جان بینی

تا به جایی رساندت که یکی                  از جهان و جهانیان بینی

با یکی عشق ورز از دل و جان              تا به عین الیقین عیان بینی:

که یکی هست و هیچ نیست جز او        وحده لا اله الّا هو

 

 

+ نوشته شده در  86/11/20ساعت   توسط الف.سعدی  | 

از تنهايي مگريزبه تنهايي مگريز، گهگاه آنرا بجوي و تحمل كن وبه آرامش خاطر مجالي ده .

يكديگر را مي آزاريم بي آنكه بخواهيم  ، شايد بهتر  آن باشد كه دست در دست يكديگر نهيم بي سخني .

دستي كه گشاده است ميبرد ، مي آورد ، رهنمونت مي شود به خانه اي كه نور دلچسبش گرمي بخش است .

از كسي نمي پرسند چه هنگام ميتواند خدا نگهدار بگويد ،

از عادات انساني اش نمي پرسند .

از خويشتنش نمي پرسند ، زماني به ناگاه بايد با آن رودررو درآيد ، تاب آورد ، بپذيرد ، وداع را ، درد مرگ را ، فروريختن را ، تا ديگر بار بتواند كه برخيزد .

+ نوشته شده در  86/11/16ساعت   توسط الف.سعدی  | 

مي خواهم آب شوم در گستره افق ، آنجا كه دريا به آخر ميرسد و آسمان آغاز ميشود.

مي خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته يكي شوم ، حس ميكنم و مي دانم ،دست
مي سايم و مي ترسم ، باور ميكنم و اميدوارم كه هيچ چيز با آن به عناد برنخيزد.

سپيده دمان از پس شبي دراز در جان خويش آواز خروسي ميشنوم و با اولين بانگش درمي يابم كه رسوا شده ام.زخم زننده ، مقاومت ناپذير ، شگفت انگيز و  پر راز و رمز است آفرينش و همه آن چيزها كه شدن را امكان مي دهد .

هر مرگ اشارتي است به حياتي ديگر .

+ نوشته شده در  86/11/13ساعت   توسط الف.سعدی  | 

دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه مي خواند، روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده ميگيرد. هر دانه برفي به اشكي نريخته مي ماند. سكوت سرشار است از سخنان ناگفته ، اعتراف به عشقهاي نهان و شگفتيهاي بر زبان نيامده ، در اين سكوت حقيقت ما نهفته است حقيقت تو و من ،

براي تو و خويش چشماني آرزو مي كنم كه چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببيند ،          گوشي كه صداها و شناسه ها را در بيهوشيمان بشنود . براي تو و خويش روحي كه اين همه را در خود گيرد و بپذيرد و زباني كه در صداقت خود ما را از خاموشي خويش بيرون كشد و بگذارد از آن چيزها كه در بندمان كشيده است سخن بگوييم .

گاه آنچه ما را به حقيقت مي رساند خود از آن عاريست زيرا تنها حقيقت است كه                   رهايي ميبخشد.

از بخت ياري ماست شايد كه آنچه مي خواهيم يا بدست نمي آيد يا از دست ميگريزد.
+ نوشته شده در  86/11/11ساعت   توسط الف.سعدی  | 
نبسته ام به کس دل       نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج      رها رها رها من

ز من هر آن که او دور       چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک        از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويی        نه باده در سبويي
که تر کنم گلويی        به ياد آشنا من

ستاره ها نهفته       در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست        هواي گريه با من
+ نوشته شده در  86/11/09ساعت   توسط الف.سعدی  | 

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود ما دیده ایم

اگر خون دل بود ما خورده ایم

اگر دل دلیل است آورده ایم

اگر داغ شرط است ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان گردنیم

اگر خنجر دوستان گرده ایم

گواهی بخواهید اینک گواه

همین زخم هایی که نشمرده ایم

دلی سربلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده ایم

 

+ نوشته شده در  86/11/08ساعت   توسط الف.سعدی  |