تبليغاتX
پله پله تا ملاقات خدا

كاش يك تكه سنگ بودم. يك تكه چوب. مشتي خاك. كاش يك سپور بودم. يك نانوا. يك خياط. دستفروش. دوره گرد. پزشك. وزير. يك واكسي كنارِ خيابان. كاش كسي بودم كه تو را نمي شناخت. كاش دلم از سنگ بود. كاش اصلا دل نداشتم. كاش اصلا نبودم. كاش نبودي. كاش مي شد همه چيز را با تخته پاك كن پاك كرد.

 آخ مهتاب! كاش يكي از آجرهاي خانه ات بودم. يا يك مشت خاك باغچه ات. كاش دستگيره اتاقت بودم تا روزي هزار بار مرا لمس كني. كاش چادرت بودم. نه، كاش دستهايت بودم. كاش چشمهايت بودم. كاش دلت بودم. نه، كاش ريه هايت بودم تا نفسهايت را در من فرو ببري و از من بيرون بياوري. كاش من تو بودم. كاش تو من بودي. كاش ما يكي بوديم. يك نفر دوتايي!

+ نوشته شده در  86/12/17ساعت   توسط الف.سعدی  | 
 

برايت آرزو دارم دوستاني داشته باشي، از جمله دوستان بد و ناپايدار، برخي نادوست و برخي دوستداركه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد و چون زندگي بدين گونه است، برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي، نه كم و نه زياد. درست به اندازه، تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند، كه دست كم يكي از آن‌ها اعتراضش به حق باشد تا كه زياده به خود غره نشوي.

+ نوشته شده در  86/12/15ساعت   توسط الف.سعدی  | 
ای دوست سردم است کتت را به من بده
یک شب توهم به سردی این خانه تن بده
چیزی نمانده قالب خود را تهی کنم
حالی به شور یوسف این پیرهن بده
مانند بیتهای بدون خودت به من
حسی شبیه معجزه ی سوختن بده
روزی هزار بار کتت را بپوش وبعد
روزی هزار بار کتت را به من بده ...

از آقای انجمن ادبی طوبی : مرتضی پارسا

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت   توسط الف.سعدی  | 
یا زلیخا

یا گرگ

نه

اصلاً به ما نیامده

پیراهن بپوشیم !!!!!

+ نوشته شده در  86/12/08ساعت   توسط الف.سعدی  |