تبليغاتX
پله پله تا ملاقات خدا
خدایا، بنده ای دردآشنایم                               
به سر افتاده ای بی دست و پایم

ز غمها سینه ام دریاست، دریا                       
گواهم گریه های ِ های هایم

مرا در آتش عشقت بسوزان                               
مکن زین شعله ی سرکش رهایم

به آه در گلو بشکسته، سوگند                         
به سوز سینه های خسته، سوگند

به غم پرورده ی محنت نصیبی                           
که در خون جگر بنشسته، سوگند

مرا در بی کسی پیوسته کس باش                    
به وقت ناله ها فریاد رس باش

به آن بیماردار شب نخفته                                 
که ریزد اشک محنت تا سپیده

به آن طفل یتیم بی پناهی                              
که لبخند محبت را ندیده

بده دستی که دستی را بگیرم                          
ز خجلت پیش محتاجان نمیرم

قسم بر دستگاه کبریایی                               
قسم بر شوکت عرش خدایی

دورنگی را ز جان من جدا کن                             
دلم را با محبت آشنا کن

                                      آمین
+ نوشته شده در  88/04/31ساعت   توسط الف.سعدی  | 

زنده معشوق است و عاشق مرده ای /جمله معشوق است و عاشق پرده ای

شادباش ای عشق خوش سودای ما / ای طبیب جمله علت های ما

ای دوای نخوت و ناموس ما/ ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد/ کوه در رقص آمد و چالاک شد

آتشی از عشق در جان برفروز/ سر به سر فکر و عبارت را بسوز

(مولانا)

+ نوشته شده در  88/04/30ساعت   توسط الف.سعدی  | 

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد           دل رمیده ما را انیس و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت        به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

از بعثت او جهان جوان شد ،گیتى چو بهشت جاودان شد ، 

 این عید به اهل دین مبارک ، بر جمله مسلمین مبارک.

اللهم صل علی محمد و آل محمد

+ نوشته شده در  88/04/29ساعت   توسط الف.سعدی  | 

شما از دندان هایتان برای صحبت کردن، جویدن و خندیدن استفاده می کنید. اما حقایقی در مورد این مروارید های سفید وجود دارند که شاید از آن خبر نداشته باشید. پس متن زیر را بخوانید:

۱ - مواد قندی تنها ماده مضر برای دندان ها نیستند. مواد ترش و اسیدی نیز باعث از بین رفتن مواد معدنی سطح مینای دندان می شوند.



این امر پس از مدتی منجر به ایجاد حفره و سرانجام ایجاد پوسیدگی بر روی دندان ها می شود. موادی مانند ترشیجات، نوشابه های گازدار، شربت میوه ها که دارای pH پایین هستند جزو مواد غذایی اسیدی به شمار می آیند. مواد غذایی  اسیدی بر روی دندان های کودکان بیشتر از بزرگسالان تاثیر می گذارند بنابراین باید مواظب استفاده بی رویه کودکان از مواد غذایی اسیدی نیز بود.

چنانچه تمایل بسیار زیادی به این نوع مواد غذایی دارید، در درجه اول سعی کنید مقدار مصرف آنها را کمتر کنید و در ثانی برای کاهش میزان تاثیر این مواد بر ساختار دندان ها، آن ها را در وعده های اصلی غذایی و همراه با سایر مواد غذایی مصرف کنید.

نکته بسیار مهم پس از خوردن این مواد غذایی اسیدی این است که نباید بلافاصله پس از خوردن آن ها مسواک بزنید. چون اسید باعث نرم شدن مینای دندان شده  و مسواک مینای نرم شده را از روی دندان ها بر می دارد و روند سایش و ایجاد پوسیدگی  سریع تر می شود. پس از خوردن مایعات اسیدی دهانتان را با آب بشویید و یک ساعت صبر کنید بعد مسواک بزنید. در طی این یک ساعت کلسیم و سایر مواد معدنی موجود در بزاق با مینای نرم شده ترکیب شده و آن را تا حدودی سخت می کند.

۲ - مینای دندان سخت ترین ماده موجود در بدن است، اما ممکن است به راحتی بشکند. خوردن قطعات یخ، پاپ کورن، ته دیگ سفت و سایر مواد غذایی سفت و سخت همانند خوردن سنگ است و باعث شکستن و لب پر شدن دندان ها می شوند. بر خلاف بسیاری از بافت های بدن، بافت دندان قادر به رشد و ترمیم مجدد خود نیست. مخصوصا اگر شما دارای دندان های پر شده و ترمیم شده در دهان خود هستید باید بیشتر از این مواد غذایی سفت پرهیز کنید چرا که هرگز کار عاقلانه ای نیست که با یک پای مجروح به دوی ماراتون بپردازید!

۳ - فلوراید بیش از حد ممکن است برای دندان ها مضر باشد. می دانیم که فلوراید به داشتن دندان های سالم کمک می کند اما چنانچه در کودکان کمتر از ۸ سال به مقدار زیادی فلوراید موجود در خمیر دندان بلعیده شود، منجر به عارضه فلوروزیس می شود. فلوروزیس ابتدا به صورت نقاط سفید رنگ روی دندان ها بروز می کند اما ممکن است به رنگ قهوه ای هم درآید. متاسفانه این نوع تغیر رنگ ناشی از فلوروزیس، از نوع تغییر رنگ داخلی است و امکان از بین بردن آن به وسیله پالیش کردن دندان ها وجود ندارد. فلوروزیس منجر به ایجاد تخلخل در دندان می شود. برای پیشگیری از ایجاد این حالت باید حتی الامکان در کودکان کمتر از ۸ سال خمیردندان بدون فلوراید استفاده شود، زیرا این کودکان معمولا خمیردندان را قورت می دهند که این امر منجر به فلوروزیس می شود.

۴ - براکت های ارتودنسی دندان ها را نسبت به پوسیدگی مستعد تر می کنند. چنانچه اقدام به ارتودنسی کرده اید و براکت ها و سیم های ارتودنسی روی دندان هایتان است، بایستی بیشتر به فکر سلامت دندان هایتان باشید. زبان و لبها با وجود این براکت ها  نمی توانند سطح دندان ها را خوب تمییز کنند در نتیجه پلاک غذایی به راحتی در اطراف براکت ها و سیم های ارتودنسی جمع می شود و منبع خوبی برای تغذیه باکتری ها می شود. باکتری ها از این مواد غذایی تغذیه کرده و با مصرف قند ها و تولید اسید باعث از بین رفتن بافت دندان و ایجاد پوسیدگی می شوند

 
+ نوشته شده در  88/04/28ساعت   توسط الف.سعدی  | 
وقتی که شانه هایم
در زیر بار حادثه می خواست بشکند
یک لحظه از خیال پریشان من گذشت:
بر شانه های تو...
بر شانه های تو می شد اگر سری بگذارم...
وین بغض درد را از تنگنای سینه بر آرم
به های های
آن جان پناه مهر
شاید که می توانست از این بار مصیبت سنگین آسوده ام کند...

                                                            فريدون مشيري
+ نوشته شده در  88/04/27ساعت   توسط الف.سعدی  | 

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم

کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

دلم برای خودم تنگ می شود آری

همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

نشد جواب بگیرم سلام هایم را

هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را

اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم

                                                         محمد علی بهمنی...

+ نوشته شده در  88/04/26ساعت   توسط الف.سعدی  | 

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت
دخترک به بیماری سختی مبتلا شد . پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد و سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند.                                               

 شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود .مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است .

پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد
 از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.

+ نوشته شده در  88/04/25ساعت   توسط الف.سعدی  | 

جانماز من هنوزم ، رو به کعبه ی تو بازه   

                                      صف هر گناه من باز ، ای خدا خیلی درازه

دل من غرقه ی مرداب ، نفس من به شماره 

                                      دستمو بگیر که این دل ، دیگه طاقتی نداره

یخ زیر پای این دل ، داره وا میشه به گنداب     ای خدای مهربونم ، این دل سیاهو در یاب

نمی خوام روح سفیدم ، گم بشه تو دشت شهوت 

                                           یا که عمرموبگیره ، دستای خالی غفلت

نمی خوام که تو نفس هام ، دم شیطانی بمونه

                                            دوباره تن حقیرم ، منو طاعونی بدونه

من باید با تیغ توبه ، بزنم رگ گناهو          باید از اول شروع کرد ، راه سخت اشتباهو

ای خدا ببخش اگه من ، نشدم اونی که خواستی 

                                           تو همیشه راه راستو ، پیش پای من گذاشتی

                  تو خودت گفتی با توبه ، می شه بر گردی به اول 

                    اگه جای هر گناهت ، رو دلت نشسته تاول

+ نوشته شده در  88/04/24ساعت   توسط الف.سعدی  | 

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان ماشینی به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند .پس از پانسمان به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوانها بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد و لنگ لنگان بسوی در رفت و گفت نیازی به این کار نیست.پرستاران هر چه تلاش کردند موفق نشدند او را قانع کنند از او دلیل عجله اش را پرسیدند.گفت زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا می روم و با هم صبحانه می خوریم ،نمی خواهم دیر شود.

پرستاری به او گفت نگران نباش ما او را خبر می کنیم.جواب داد متاسفم اما او بیماری فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا نمی شناسد.

پرستارها با تعجب پرسیدند پس چرا هر روز برای خوردن صبحانه پیش او می روید در حالی که او تو را نمی شناسد.

پیرمرد با صدایی لرزان گفت اما من که او را می شناسم

+ نوشته شده در  88/04/23ساعت   توسط الف.سعدی  | 

ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
                                              باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی است
                        ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
                                          ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
                                                                ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
                        گر نکویی شیشه غم را به سنگ
                                              هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

                                                                                    (فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  88/04/22ساعت   توسط الف.سعدی  | 

چهار شمع به آهستگی می سوختند،در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش می رسید
شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم،هیچ کسی نمی تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودی می میرم.....سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد
شمع دوم گفت:من ایمان واعتقاد هستم،ولی برای بیشتر آدم ها دیگر چیز ضروری در زندگی نیستم پس دلیلی وجود ندارد که دیگرروشن بمانم.........سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت
شمع سوم با ناراحتی گفت:من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند،آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود عشق بورزند..............طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد
ناگهان کودکی وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را دید،گفت:چرا شما خاموش شده اید،همه انتظار دارند که شما تا آخرین لحظه روشن بمانید.........سپس شروع به گریه کرد
شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زمانی که من وجود دارم ما می توانیم بقیه شمع ها را دوباره روشن کنیم، مـن امـــید هستم
با دلی پر از امید و چشمانی که از اشک و شوق می درخشید.....کودک شمع امید را برداشت و بقیهَ شمع ها را روشن کرد 
نور امید هرگز نباید از زندگی شما محو شود

+ نوشته شده در  88/04/21ساعت   توسط الف.سعدی  | 

در نهفته ترین باغ ها دستم میوه چید
و اینک شاخه نزدیک از سر انگشتم پروا مکن

بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست عطش آشنایی است...
درخشش میوه درخشان تر
وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید
دورترین آب
ریزش خود را به راهم فشاند
پنهان ترین سنگ
سایه اش رابه پایم ریخت
و من شاخه نزدیک
از آب گذشتم از سایه به در رفتم
رفتم غرورم را بر ستیغ عقاب شکستم
و اینک در خمیدگی فروتنی به پای تو مانده ام

خم شو شاخه نزدیک
 ....
(سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  88/04/20ساعت   توسط الف.سعدی  | 

به من گفتی که دل دریا کن
ای دوست
همه دریا از آن مـا کن
ای دوست
دلــم دریا شد و دادم بـه دستت
مکش دریا به خون
پروا کن ای دوست
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو بـا جامی ربـودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جـام گـــوارا
تو نیلوفر شدی
من اشک مهتاب
تو نیلوفر شدی  من اشک مهتاب

تن بیشه پـر از مهتــاب امشب
پلنـگ کوه ها در خوابـه امشب
به هر شاخی دلی سامان گرفته
دل من در تنم
 بی تابـه امشب
دل من در تنم بی تابـه امشب

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همـــه دریا از آن مـا کـن ای دوست
دلــم دریـــا شد و دادم بـه دستت
مکش دریا به خون
پروا کن ای دوست
مکش دریا به خون  پروا کن ای دوست

+ نوشته شده در  88/04/19ساعت   توسط الف.سعدی  | 

روزی موج کوچکی در اقیانوس بالا و پایین می رفت و دید مناظر اطراف خود لذت می برد.در حالی که از هوای تازه و مطبوع و نسیم و ورزش باد لذت می برد،ناگهان متوجه شد که دیگر موج های جلوی او محکم به ساحل برخورد می کنند.موج با خود گفت:خدای من، وحشتناک است.ببین به زودی چه بلایی به سرم می آید!"

در همین موقع موج دیگری که از کنار او می گذشت با دیدن غم و اندوه و وحشت در چهره موج کوچک،مکثی کرد و از او پرسید:"چرا این قدر ناراحت هستی؟"

موج کوچک با دنیایی از ترس و اندوه،گفت:"مگر نمی بینی؟به زودی به ساحل برخورد می کنیم و از بین می رویم. سرنوشت همه ما موج ها،همین طور است.وحشناک نیست؟"

موج کناری به او گفت"نه، تو نمی فهمی.تو یک موج نیستی تو بخشی از اقیانوس هستی.پس بدان که هرگز از بین نمی روی و دوباره به اقیانوس باز می گردی.

 

+ نوشته شده در  88/04/19ساعت   توسط الف.سعدی  | 
عشقبازی به همین آسانی است...
شاعری با کلماتی شیرین
                                    دست آرام و نوازش بخش بر روی سری
                                    پرسشی از اشکی
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دل آرام و تسلا
و مسیحای کسی یا جمعی
                                                 عشقبازی به همین آسانی است...
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حراج کنی
رنج ها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
                                    و بپیچی همه را لای حریر احساس
                                                                       گره عشق به آنها بزنی
                                                                عشقبازی به همین آسانی است...

                                         (مجتبی کاشانی)

 

+ نوشته شده در  88/04/18ساعت   توسط الف.سعدی  | 

 تنها نگاه بود و تبسم میان ما
تنها نگاه بود و تبسم !
اما... نه:
گاهی از تب هیجان ها
بی تاب می شدیم
گاهی که قلب هامان
می کوفت سهمگین
گاهی که سینه هامان
چون کوره میگداخت
دست تو بود و دست من- این دوستان پاک -
کز شوق سر به دامن هم می گذاشتند
وز این پل بزرگ
-پیوند دست ها -
دلهای ما به خلوت هم راه داشتند!
یک بار نیز
-یادت اگر باشد-
وقتی تو راهی سفری بودی
یک لحظه،وای تنها یک لحظه
سر روی شانه های هم آوردیم
با هم گریستیم...
تنها نگاه بود و تبسم میان ما
ما پاک زیستیم! 
                                                    (فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  88/04/17ساعت   توسط الف.سعدی  | 

وقتی گفت می خواهی زنده ات کنم، من سال ها بود که مرده بودم.سال ها بود که درد مردن و عذاب جان کندن را فراموش کرده بودم.از آخرین باری که مرده بودم سال ها می گذشت.اما من هنوز از یادآوری آن وحشت داشتم.گویی زخم های مرگ هنوز التیام نیافته بودند.دوباره گفت:می خواهی از مرگ بیرون بیاورمت؟من در تردید بین شیرینی زنده شدن و تلخی مرگی که باز انتظارم را می کشید بودم،که او با دست هاش که از جنس دوست داشتن بودند مرا از اعماق مرگ به سطح زندگی آورد و من عاشق شدم.

(برگرفته از کتاب چند روایت معتبر-مصطفی مستور)

+ نوشته شده در  88/04/16ساعت   توسط الف.سعدی  | 

هر جا ز علی(ع) مدد گرفتیم
خیریت بی عدد گرفتیم

هرجا پی غیر او پریدیم
خیری ز عروجمان ندیدیم

هر جا به علی(ع) امید بستیم
از مهلکه های راه رستیم

هر جا که امیدمان جز او بود
چون آب مضاف بر وضو بود

هر جا که علی(ع) نگاهمان کرد
سر زنده و رو به راهمان کرد

مخفی خود از آن نگاه کردیم
تا سر به دل گناه کردیم

هر جا ز علی(ع) سوال کردیم
از نفس سوال حال کردیم

هر جا که علی(ع) جوابمان داد
از دست خودش شرابمان داد

هر جا که علی(ع) به ما نظر کرد
شیطان ز فریب ما حذر کرد

ما لیک ورا رها نکردیم
یک عمر جز ادعا نکردیم

هر جا ز علی(ع) طلب نمودیم
باب دگری به او گشودیم

فی الجمله علی جوابمان داد
خیریت بی حسابمان داد

ما چون به علی(ع) امیدواریم
از مرگ غمی به دل نداریم

هرکس به علی(ع) امیدوار است
بر شانه ابرها سوار است

هر کس پی جز علی(ع) قدم زد
بد عاقبتی به خود رقم زد

ما عبد ولایت علی(ع) ایم
سرخوش ز عنایت علی(ع) ایم

ما ریزه خوران خان اوییم
دیری است که میهمان اوییم

جز آنچه علی(ع) دهد نپوشیم
جز آنچه علی(ع) دهد ننوشیم

پرداخته خرج خانه مان را
داده همه آب و دانه مان را

یک عمر به ما هر آنچه شد داد
ما را به خودش نمود معتاد

معتاد به دانه علی(ع) ایم
مستاُجر خانه علی(ع) ایم

ما کفتر جلد بام اوئیم
ماُوا به جز از نجف نجوئیم...

+ نوشته شده در  88/04/15ساعت   توسط الف.سعدی  | 
مولا عزیز !روح تمام نوشته هام

از بیکران عشق به چشمانتان سلام

قلبم شبیه چشم شما صاف و روشن است

در سایه سار لطف تو ایام هم به کام

در یک بهار سبز در آغاز فصل ها

غوغای عطر توست نوازشگر مشام

این اشکها مال تو هستند بی دریغ

دریا ز مهر توست که مانده علی الدوام

من عاشقانه تشنه دیدار می شوم

بی هیچ بال، راهی پرواز،بی کلام

آه ای عزیز! دست تمنای ما بگیر

مولا شکوفه کن به تنِ خیس دستهام

من با خیال وصل تو قانع نمی شوم

دل داده ام که فصل جدایی، شود تمام.

                                   تقدیم به مولا علی(ع): غزلی از  بهنوش اسعدی

+ نوشته شده در  88/04/11ساعت   توسط الف.سعدی  | 

هنوز باور این قصه ممکن است آری  

                             که دل به قیمت یک اعتماد بسپاری

هنوز می شود انگار شانه ای بخشید

                          به یک تفکر ابری به چشم رگباری

هنوز می شود از آن نگاه نافذ خواند

                             به خاطرات گذشته توجهی داری

ز خط فاصله شاید گرفت فاصله ای

                           اگر به دل دل پاهات گوش نسپاری

تصادف غزل و لب تصادفی زیباست

                             اگر ز بستن لبهات دست برداری

هنوز می شود اما خود ِخودت باشی

                      بشو که بگذری از این فصول نا چاری

چقدر مرد تر از مرد پر غروری تو

                    مرا که زن ترم از زن به سجده می آری

به قد کشیدن من یک نگاه کافی باش

                  فقط نگاهی و یک جمله : دوستم داری ؟

+ نوشته شده در  88/04/10ساعت   توسط الف.سعدی  | 
گاهی وقتِ ملايم يادها
کسی از عمق آينه آهسته آوازم می‌دهد:
نمی‌شود تو اندکی آرامتر، اندکی نزديکتر،
اصلا اندکی روشنتر از آن اسامی آشنا ترانه بخوانی؟!
می‌خواهم به خاطر روشنايی راه
دست و روی ستارگان را در شب چشمه بشويم!
می‌گويم اگر عيبِ اين علاقه از دوری راه و
دوریِ ستاره و دوریِ دريا نيست،
پس چرا هميشه اهلِ قناعت به ديدارِ گريه‌ايم؟
من که علاقه دارم به شما
به آب، آينه، انار، هاشورِ نورِ ماه بر پرده‌های سپيد،
حتی خشنودی عابران خسته از فهمِ سايه از فهمِ بيد.
پس چرا از چينه‌های دور، آواز هيچ چکاوکی نمی‌آيد؟
به خدا من علاقه دارم به شما
من از قبول همين علاقه، به آواز آينه رسيده‌ام.
حالا اندکی آرامتر، اندکی نزديکتر
حتی اندکی روشنتر از آن اسامی آشنا ترانه خواهم خواند.
ديگر از دوریِ راه و دوریِ ستاره و دوریِ دريا نمی‌ترسم،
ديگر به هيچ وجهِ گريه از اين همه همخانه، دور نخواهم شد.
ديگر می‌دانم از حنابستنِ برگ بابونه
پاييز نمی‌آيد، پروانه می‌آيد، ماه می‌آيد،
وقتِ ملايم روشن، وقت ملايم نزديک،
وقتِ ملايم بوسه، باران، بارانِ بوسه و بعد ...
که وقت ملايم يادها
از يادمان نمی‌رود.

                                                                      (سید علی صالحی)

+ نوشته شده در  88/04/10ساعت   توسط الف.سعدی  | 

مريد به مرادش گفت: من بيشتر روزم را به فكر كردن به چيزهايي كه نبايد به آنها فكر كنم و غرق شدن در آروزهايي كه نبايد در سر بپرورانم و خيال بافي هاي بيهوده گذرانده ام.

مراد شاگردش را به پياده روي در جنگل پشت خانه اش دعوت كرد. در راه، مراد گياهي را به مريد نشان داد و پرسيد: اين چه گياهي است؟

مريد جواب داد: بلادونا. گياهي سمي كه مي تواند هر كس را كه آن را بچشد بكشد.

مراد گفت: اما نمي تواند كسي را كه فقط به آن نگاه مي كند بكشد. خواهش هاي منفي نيز، اگر تو را اغوا نكنند، نمي توانند آسيبي به تو برسانند.

 

                                                          منبع: "مكتوب" اثر پائولو كوئيلو

+ نوشته شده در  88/04/09ساعت   توسط الف.سعدی  | 

روزی ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد

و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت.

روزی که کمترين سرود بوسه است

و هر انسان برای هر انسان برادری ست

روزی که ديگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ايست

و قلب

برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو بخاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف ؛ زندگيست

تا من بخاطر آخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم

روزی که تو بيايی ؛ برای هميشه بيايی

و مهربانی با زيبايی يکسان شود

روزی که ما دوباره برای کبوتر هايمان دانه بريزيم

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی

که ديگر نباشم.

                              احمد شاملو

+ نوشته شده در  88/04/09ساعت   توسط الف.سعدی  | 
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ

يا مَنْ اَرْجُوهُ لِكُلِّ خَيْر وَآمَنُ سَخَطَهُ

عِنْدَ كُلِّ شَرٍّ يا مَنْ يُعْطِى الْكَثيرَ بِالْقَليلِ يا مَنْ يُعْطى مَنْ سَئَلَهُ

يا مَنْ يُعْطى مَنْ لَمْ يَسْئَلْهُ وَمَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَرَحْمَةً اَعْطِنى

بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ خَيْرِ الدُّنْيا وَجَميعَ خَيْرِ الاْخِرَةِ وَاصْرِفْ عَنّى

بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ شَرِّ الدُّنْيا وَشَرِّ الاْخِرَةِ فَاِنَّهُ غَيْرُ مَنْقُوص ما

اَعْطَيْتَ وَزِدْنى مِنْ فَضْلِكَ يا كَريمُ  

يا ذَاالْجَلالِ وَالاِْكْرامِ يا ذَاالنَّعْمآءِ

وَالْجُودِ يا ذَاالْمَنِّ وَالطَّوْلِ حَرِّمْ شَيْبَتى عَلَى النّارِ

***********************************

به نام خداى بخشاينده مهربان
اى كه براى هر خيرى به او اميد دارم و از خشمش در هر شرى ايمنى جويم اى كه مى دهد (عطاى) بسيار در برابر (طاعت) اندك اى كه عطا كنى به هركه از تو خواهد اى كه عطا كنى به كسى كه از تو نخواهد و نه تو را بشناسد از روى نعمت بخشى و مهرورزى عطا كن به من به خاطر درخواستى كه از تو كردم همه خوبى دنيا و همه خوبى و خير آخرت را و بگردان از من به خاطر همان درخواستى كه از تو كردم همه شر دنيا و شر آخرت را زيرا آنچه تو دهى چيزى كم ندارد (يا كم نيايد) و بيفزا بر من از فضلت اى بزرگوار اى صاحب جلالت و بزرگوارى اى صاحب نعمت و جود اى صاحب بخشش و عطا حرام كن محاسنم را بر آتش دوزخ

                                                  آمین یا رب العالمین

+ نوشته شده در  88/04/08ساعت   توسط الف.سعدی  | 

با من تماس بگير، خدايا
حتي هزار بار           
وقتي كه نيستم
لطفا پيام خودت را           
روي پيام گير دلم بگذار.

                                                                   شاعر : خانم عرفان نظر آهاري

+ نوشته شده در  88/04/07ساعت   توسط الف.سعدی  | 
تنيده ياد تو در تار و پودم
بود لبريز از عشقت وجودم
تو بودم كردي از نابودي و با مهر پروردي
فداي نام تو بود و نبودم...
به هر مجلس، به هر زندان
به هر شادي، به هر ماتم
به هر حالت كه بودم با تو بودم...

فداي نام تو بود و نبودم...

+ نوشته شده در  88/04/06ساعت   توسط الف.سعدی  | 

اى مردمى كه به تن‏ها مجتمعيد و به آراء پراكنده . سخنتان هنگامى كه لاف دليرى مى‏زنيد صخره‏هاى سخت را نرم مى‏كند ، در حالى كه ، كردارتان دشمنانتان را در شما به طمع مى‏اندازد . چون در بزم نشينيد ، دعوى رزم‏آورى كنيد و چون جنگ چهره نمايد ، از آن مى‏گريزيد . دعوت آن كس ، كه شما را فراخواند ، روى پيروزى نبيند و آنكه براى راحت شما خويشتن را به تعب افكند ، هرگز به راحت و آرامش نرسد . مشتى اباطيل را بهانه مى‏كنيد تا در كار تعلل ورزيد . همانند وامدارى كه پيوسته اداى دين خويش به تأخير اندازد . ذليل سركوفته ، از خود دفع ستم نتواند كرد ،

كه حق جز در سايه كوشش فراچنگ نيايد .

اگر خانه شما را بستانند ، كدام خانه را از دشمن حمايت خواهيد كرد ؟ و بعد از من با كدام امام با دشمن پيكار مى‏كنيد ؟ به خدا سوگند ، فريب خورده كسى است كه شما او را به وعده دروغ بفريبيد . هر كه پندارد كه به نيروى شما پيروز مى‏شود ، همانند كسى است كه آن تير از تيرهاى قمار نصيب او شود كه سودش از همه كمتر است و هر كه شما را چون تير به سوى دشمن افكند ، تير شكسته بى‏پيكان را در كمان رانده . به خدا سوگند ، به جايى رسيده‏ام كه ديگر سخن شما باور نمى‏كنم و به يارى شما اميد نمى‏بندم و دشمن را به شما بيم نمى‏دهم .

شما را چه مى‏شود ؟ داروى درد شما كدام است ؟ علاج شما چگونه است . دشمنان شما نيز مردمى همانند شمايند . آيا هرچه گفتيد ، همه از روى نادانى بود ؟ يا از سر غفلت و ناپرهيزگارى ؟ يا در چيزى كه حق شما نبود طمع ورزيده بوديد ؟

 

[ 29 ] و من خطبة له ع بعد غارة الضحاك بن قيس صاحب معاوية على

الحاجّ بعد قصة الحكمين و فيها يستنهض أصحابه لما حدث في الأطراف أَيُّهَا اَلنَّاسُ اَلْمُجْتَمِعَةُ أَبْدَانُهُمْ اَلْمُخْتَلِفَةُ أَهْوَاؤُهُمْ كَلاَمُكُمْ يُوهِي اَلصُّمَّ اَلصِّلاَبَ وَ فِعْلُكُمْ يُطْمِعُ فِيكُمُ اَلْأَعْدَاءَ تَقُولُونَ فِي اَلْمَجَالِسِ كَيْتَ وَ كَيْتَ فَإِذَا جَاءَ اَلْقِتَالُ قُلْتُمْ حِيدِي حَيَادِ مَا عَزَّتْ دَعْوَةُ مَنْ دَعَاكُمْ وَ لاَ اِسْتَرَاحَ قَلْبُ مَنْ قَاسَاكُمْ أَعَالِيلُ بِأَضَالِيلَ وَ سَأَلْتُمُونِي اَلتَّطْوِيلَ دِفَاعَ ذِي اَلدَّيْنِ اَلْمَطُولِ لاَ يَمْنَعُ اَلضَّيْمَ اَلذَّلِيلُ وَ لاَ يُدْرَكُ اَلْحَقُّ إِلاَّ بِالْجِدِّ أَيَّ دَارٍ بَعْدَ دَارِكُمْ تَمْنَعُونَ وَ مَعَ أَيِّ إِمَامٍ بَعْدِي تُقَاتِلُونَ اَلْمَغْرُورُ وَ اَللَّهِ مَنْ غَرَرْتُمُوهُ وَ مَنْ فَازَ بِكُمْ فَقَدْ فَازَ وَ اَللَّهِ بِالسَّهْمِ اَلْأَخْيَبِ وَ مَنْ رَمَى بِكُمْ فَقَدْ رَمَى بِأَفْوَقَ نَاصِلٍ أَصْبَحْتُ وَ اَللَّهِ لاَ أُصَدِّقُ قَوْلَكُمْ وَ لاَ أَطْمَعُ فِي نَصْرِكُمْ وَ لاَ أُوعِدُ اَلْعَدُوَّ بِكُمْ مَا بَالُكُمْ مَا دَوَاؤُكُمْ مَا طِبُّكُمْ اَلْقَوْمُ رِجَالٌ أَمْثَالُكُمْ أَ قَوْلاً بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ غَفْلةً مِنْ غَيْرِ وَرَعٍ وَ طَمَعاً فِي غَيْرِ حَقٍّ .

+ نوشته شده در  88/04/05ساعت   توسط الف.سعدی  | 

روزی روزگاری زنی در کلبه ­ای کوچک زندگی می­کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می­کرد و با او به راز و نیاز می­پرداخت.. روزی خداوند پس از سال­ها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه ­اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست!

چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما...

 به جز گدایی مفلوک که با لباس­های مندرس و پاره ­اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب­ آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!
ساعتی بعد... باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه­ ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ­ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می ­لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می­کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.
خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...
پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه­داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟
آنگاه خداوند پاسخ گفت :
ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ­ات راه ندادی!

+ نوشته شده در  88/04/04ساعت   توسط الف.سعدی  | 
امروز دومین روز ماه رجب  و نخستين پنجشنبه اين ماه است که شب بسيار مهم و نوراني ليلةالرغائب نام دارد.كه اعمال و نماز ويژه‌اي دارد و به دليل فضيلت‌هاي آن، شبي است كه در سال تكرار نمي‌شود. این شب را شب آرزوهای مستجاب می گویند.

از پيامبر اكبر (ص) روايت شده است كه فرمودند: ‌از اولين شب جمعه در ماه رجب غافل نشويد، زيرا شبي است كه فرشتگان آن را «ليلة‌الرغائب» مي‌نامند. اين نامگذاري به اين جهت است كه هنگامي كه يك سوم از شب گذشت، هيچ فرشته‌اي در آسمان‌ها و زمين نمي‌ماند، مگر اينكه در كعبه و اطراف آن جمع مي‌شوند. آنگاه خداوند به طور غيرمنتظره اي بر آنان وارد شده و مي‌فرمايد: اي فرشتگانم! هرچه مي‌خواهيد از من درخواست كنيد. فرشتگان عرض مي‌كنند: حاجت ما اين است كه از روزه‌داران رجب درگذري. خداوند مي‌فرمايد: اين كار را انجام دادم. بهتر است كسي كه اين حديث را مي‌شنود در اين شب، زياد بر فرشتگان صلوات فرستاده تا تكليفي را كه آيه تحيت به عهده ما گذاشته به اندازه توانايي انجام داده باشد.

سپس رسول خدا (ص) فرمودند: روز پنجشنبه، اول رجب را روزه گرفته و سپس بين نماز مغرب و عشا 12 ركعت نماز به جا آورده و به ترتيب زير نماز بخوانيد.
الف) در هر ركعت بعد از حمد 3 مرتبه سوره قدر و 12 مرتبه سوره اخلاص.
ب) بعد از نمازها 100 مرتبه بگويد: اَللّهمَ صَلَ عَلي مُحَمَدِ النَبِي الْاُمَيِ وَ آلِه
ج) پس سجده كنيد و 70 مرتبه بگوييد: سُبُوحُ قُدُوسُ رَبُ الْمُلائِكَةِ وَ الرُوحِ. سپس از سجده برخيزد و بگويد: رَبَ اغْفِرُ وَارْحَمْ وَ تَجاوَزْ عَما تَعْلَمُ اِنَكَ اَنْتَ الْعَلِيُ الْعَظيمُ.
د) بار ديگر به سجده برويد و 70 مرتبه بگوييد: سُبُوحُ قُدُوسُ رَبُ الْمَلآئِكَةِ وَ الرُوحِ و در خاتمه نيازمندي‌هاي خويش را از خداوند طلب كنيد.

سپس رسول خدا فرمودند: قسم به كسي كه جانم در دست اوست، هيچ بنده‌اي از بندگان خدا اين نماز را به جا نمي‌آورد، مگر اينكه خداوند گناهان او را مي‌بخشد؛ گرچه گناهان او مثل كف دريا و به عدد شن و به وزن كوه‌ها و به عدد برگ‌هاي درختان باشد و روز قيامت 700 نفر از خويشان خود را كه همگي سزاوار آتش باشند، شفاعت مي‌كند. و در شب اول قبر، خداوند ثواب آن را به بهترين صورت با روي گشاده و خندان و زبان فصيح براي او مي‌فرستد كه مي‌گويد: اي محبوب من! مژده بده؛ از هر سختي نجات پيدا كردي. مي‌پرسد: تو كيستي؟ رويي بهتر از روي تو نديده و بويي به خوشبويي تو مشامم نرسيده. جواب مي‌دهد: اي محبوب من! من ثواب آن نمازي هستم كه در فلان شب، فلان منطقه، فلان ماه و فلان سال به جا آوردي؛ امشب آمده‌ام تا حقت را ادا كرده، مونس تنهايي تو بوده و وحشتت را از بين ببرم و زماني كه در شيپور دميده شود، در عرصه قيامت بر سرت سايه افكنم و تو هرگز هيچ خيري را از جانب مولايت از دست نخواهي داد. 

+ نوشته شده در  88/04/04ساعت   توسط الف.سعدی  | 

كمك كن خدايا كمك كن كه تنها نمانم
كه يك لحظه دور از تو يك لحظه حتي نمانم
                                                       كمك كن علف را ببويم صدف را ببينم
                                                        بدون شب جنگل و صبح دريا نمانم
كمي شور فرهادي و سوز مجنونيم ده
كه بي نعرة كوه و آواز صحرا نمانم
                                                        مرا جلوه در جلوه رنگ و درنگي عطا كن
                                                         كمك كن كه بي شاپرك بي تماشا نمانم
من و جادة كهكشان و شب و راه شيري
الهي كه هر سال از اين كاروان جا نمانم
                                                         كمك كن كه پيش خودم دست و دلباز باشم
                                                          كمك كن كه پشت در بسته اي وا نمانم
اگر رنج يك وقت سر سخت از پايم انداخت

خودت راحتم كن كه من ناشكيبا نمانم
                                      كمك كن هم از قله هاي مه آ لود حافظ
                                      و هم بي نصيب از افقهاي نيما نمانم
    
                                                      

+ نوشته شده در  88/04/03ساعت   توسط الف.سعدی  | 

شاعر و فر شته ای با هم دوست شدند .

فرشته ، پري به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته ...

شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرش بوي آسمان گرفت .

فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت.

خدا گفت دیگر تمام شد . دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار میشود.

زیرا شاعری كه بوي آسمان را بشنود ، زمین برایش كوچك است ...

و فرشته ای كه مزه ي عشق را بچشد ،آسمان برایش كوچك ...

+ نوشته شده در  88/04/02ساعت   توسط الف.سعدی  | 

آه ای زندگی منم که هنوز

با همه پوچی از تو لبریزم

نه به فکرم که رشته پاره کنم

نه بر آنم که از تو بگریزم

                                                      همه ذرات جسم خاکی من

                                                      از تو ، ای شعر گرم ، در سوزند

                                                      آسمانهای صاف را مانند

                                                      که لبالب زباده ی روزند

با هزاران جوانه می خواند

بوته ی نسترن سرود ترا

هر نسیمی که می وزد در باغ

می رساند به او درود ترا

                                                     من ترا در تو جستجو کردم

                                                     نه در آن خوابهای رویائی

                                                     در دو دست تو سخت کاویدم

                                                     پر شدم ، پر شدم ، ز زیبائی 

 پر شدم از ترانه های سیاه

پر شدم از ترانه های سپید

از هزاران شراره های نیاز

از هزاران جرقه های امید

                                                     حیف از آن روزها که من با خشم

                                                     به تو چون دشمنی نظر کردم

                                                     پوچ پنداشتم فریب ترا

                                                     ز تو ماندم ، ترا هدر کردم

 غافل از آنکه تو بجائی و من

همچو آبی روان که در گذرم

گمشده در غبار شوم زوال

ره تاریک مرگ می سپرم

                                                     آه ، ای زندگی من آینه ام

                                                     از تو چشمم پر از نگاه شود

                                                     ورنه گر مرگ بنگرد در من

                                                     روی آئینه ام سیاه شود

عاشقم ،عاشق ستاره ی صبح 

عاشق ابرهای سرگردان

عاشق روزهای  بارانی

عاشق هرچه نام تست بر آن

+ نوشته شده در  88/04/01ساعت   توسط الف.سعدی  | 
در قوم بنی اسرائیل،قحطی افتاد.مردم چاره ای ندیدند جز آن که به خدا روی آورند و ازاو باران بخواهند.چند بار نماز خواندند و از خدا باران خواستند اما هیچ ابری در آسمان پدیدار نشدوحضرت موسی(ع)علت را از خداوند جویا شد.وحی آمد که: "ای موسی! در میان شما،سخن چینی است که دعای شما را باطل می کند و تا او در میان شماست،دعای تان را اجابت نخواهم کرد."

موسی(ع) گفت: "بارخدایا! او را به ما بشناسان تا از میان خویش بیرون افکنیم."

باز وحی آمد که: "ای موسی! من،دشمن سخن چینی هستم.آن گاه، خود سخن چینی کنم و عیب کسی را به تو بگویم؟!"

موسی(ع) گفت: " پس تکلیف چیست؟"

وحی آمد: "همه باید توبه کنند."

چون همه از سخن چینی توبه کردند،خداوند، باران فرستاد.

منبع:"کیمیای سعادت جلد2

+ نوشته شده در  88/04/01ساعت   توسط الف.سعدی  |