تبليغاتX
پله پله تا ملاقات خدا
بي شک جهان را به عشق کسي آفريده اند 

چون من که آفريده ام از عشق

جهاني براي تو

                        (حسین پناهی)

+ نوشته شده در  88/05/31ساعت   توسط الف.سعدی  | 
امروزه نسبت به هزاران سال پیش، به دعا کردن توجه بیشتری نشان داده می شود. چرا؟ چون دعا جایی است، که زندگی هست.
کشیشی از مراجع اش که مرد جوانی بود با مشکلی بزرگ، پرسید: آیا برای مشکلت دعا کردی؟ او با شگفتی پاسخ داد : دعا کردم؟ اکنون دیگر وقت دعا کردن نیست. وقت آن است که کاری انجام دهم!
دعا کردن، یعنی کاری انجام دادن. مهم ترین کاری که میتوانید پیش از هر چیزی برای مشکلتان انجام دهید. چرا؟ زیرا دعا کردن تنها عملی است که میتوانید برای ایجاد تغییرات انجام دهید. کاری از درون برای عملی در برون.
این مطلب حقیقت دارد زیرا کنش فیزیکی، جزئی ترین انرژی را آزاد می کند حال آن که کنش ذهنی و معنوی، قوی ترین انرژی را آزاد می کند.
دعا کردن نخست در مقطع ذهن و قوانین کنش ذهن جای میگیرد که همانا جهان تان را بنا می کند. دعا کردن شیوه اندیشه تان را تغییر می دهد، به این معنی که نخست فکرتان را عوض می کند، در نتیجه فکرتان آرام می شود، تعالی می یابد و شما را تغیییر می دهد. یکی از اهداف دعا کردن همین است. فکرتان را عوض می کند، در نتیجه جهانتان نیز تغییر می کند. اما دعا فراتر از این نیز می رود. در وصف( قدرت دعا ) دلیل دیگری نیز وجود دارد. دعا والاترین شکل انرژی جهان را آزاد می کند ،یعنی شما را به انرژی خداوند که همانا اصل و منشا شماست، متصل می کند. وقتی اینچنین شود دعا شما را به حرکت در می آورد!
چگونه؟ وقتی دعا می کنید، کوچکترین نیرو را به حرکت در می آورید. شما ارتعاش معنوی بالقوه ای را آزاد می کنید که به هیچ گونه دیگری آزاد نمی شود. با دعا کردن، انرژی خداوندی را که برای شما و از طریق شما کار می کند، در درون و پیرامونتان می گسترانید. شما نگرش، واکنش و نتایجی درست ایجاد می کنید. این دعای شماست که قدرت خداوندی را درک و آزاد می کند.
ممکن است شما نیروی دعا را احساس نکنید زیرا در بالاترین حد ارتعاش، بیش از آن حد معمول که انسان احساس کرده است، عمل می کند. در حقیقت دعا کردن نوعی انرژی آزاد می کند که معمولا آنقدر خوب و نیکوست که از نظر فیزیکی قابل ثبت نیست. با وجود این وقتی دعا می کنید از نظر ذهنی و معنوی گسترش می یابید. به این منظور که هشیاریتان آنچنان وسیع می گردد که جریان عظیم تری از انرژی الهی را که با دعا کردن ایجاد شده است، دریافت کند.
شخصی دانا و بصیر گفت:
"کسی که پس از دعا کردن احساس بهتر می یابد، دعایش اجابت خواهد شد"

(برگرفته از کتاب قدرت دعا. اثر: کاترین پاندر. ترجمه: گیتی خوشدل)

+ نوشته شده در  88/05/30ساعت   توسط الف.سعدی  | 

  ریشه ی بعضی از کلمات:

*زِ پرتي: *واژة روسي Zeperti به معني زنداني است و استفاده از آن يادگار زمان
قزاق‌هاي روسي در ايران است در آن دوران هرگاه سربازي به زندان مي‌افتاد ديگران
مي‌گفتند يارو زپرتي شد و اين واژه کم کم اين معني را به خود گرفت که کار و بار
کسي خراب شده و اوضاعش ديگر به هم ريخته است.
 

*هشلهف:* مردم براي بيان اين نظر که واگفت (تلفظ) برخي از واژه‌ها يا عبارات از
يک زبان بيگانه تا چه اندازه مي‌تواند نازيبا و نچسب باشد، جملة انگليسي (I
shall haveبه معني من خواهم داشت) را به مسخره هشلهف خوانده‌اند تا بگويند
ببينيد واگويي اين عبارت چقدر نامطبوع است! و اکنون ديگر اين واژة مسخره آميز
را براي هر واژة عبارت نچسب و نامفهوم ديگر نيز (چه فارسي و چه بيگانه) به کار
مي‌برند.
 
* *
 
*چُسان فُسان: *از واژة روسي Cossani Fossani به معني آرايش شده و شيک پوشيده
گرفته شده است.*
 
***
 
*شِر و وِر: *از واژة فرانسوي Charivari به معني همهمه، هياهو و سرو صدا گرفته
شده است.
 
*
**فاستوني:* پارچه اي است که نخستين بار در شهر باستون Boston در امريکا بافته
شده است و بوستوني مي‌گفته‌اند.
 
*
**اسکناس: *از واژة روسي Assignatsia که خود از واژة فرانسوي Assignat به معني
برگة داراي ضمانت گرفته شده است.*
 
*
 
*فکسني: *از واژة روسي Fkussni به معني بامزه گرفته شده است و به کنايه و
واژگونه به معني بيخود و مزخرف به کار برده شده است.
 
*
**لگوري (دگوري هم مي‌گويند): *يادگار سربازخانه‌هاي ايران در دوران تصدي
سوئدي‌ها است که به زبان آلماني (Lagerhure) به فاحشة کم‌بها يا فاحشة نظامي
مي‌گفتند.
 
*
**نخاله: *يادگار سربازخانه‌هاي قزاق‌هاي روسي در ايران است که به زبان روسي به
آدم بي ادب و گستاخ مي‌گفتند Nakhal و مردم از آن براي اشاره به چيز اسقاط و به
درد نخور هم استفاده کرده‌اند

+ نوشته شده در  88/05/29ساعت   توسط الف.سعدی  | 

 جواب سوال یک دوست :

 پیامبرانی که نامشان در قران آمده است

قران شریف تصریح می کند به اینکه تعداد پیامبران زیاد است و متعرض داستان همه آنها نشده است و تنها در میان ایشان نام بیست و پنج نفر را ذکر می کند،بدین قرار:آدم،نوح،ادریس،هود،صالح،ابراهیم،لوط،اسماعیل،الیسع،ذالکفل،الیاس،یونس،اسحاق،یعقوب،

یوسف،شعیب،موسی،هارون،داوود،سلیمان،زکریا،یحیی،ایوب،عیسی و حضرت محمد صلی الله علیه و آله

 

+ نوشته شده در  88/05/28ساعت   توسط الف.سعدی  | 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ی زامروزها، دیروزها

دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد

می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل بروی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیرهء دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من

در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من، با یاد من بیگانه ای
در بر آئینه می ماند بجای
تارموئی، نقش دستی، شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پیدا می شود

می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند بچشم راهها

لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک!
بی تو، دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

                             بعدها نام مرا باران و باد
                       نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

                                                                                                        
+ نوشته شده در  88/05/27ساعت   توسط الف.سعدی  | 
خدايا! در برابر ان چه انسان ماندن را به تباهي مي کشد،

مرا با " نداشتن و نخواستن رويين تن کن !

همه بد بختي هاي انسان بابت همين دو چيز است:

چون ، داشتن انسان را محافظه کار و ترسو مي کند !و خواستن ، آدم را بزدل و چاپلوس

                                                         دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  88/05/26ساعت   توسط الف.سعدی  | 

براي اينکه 2 سال بيشتر زندگي کنيد:

شکلات بخوريد. تحقيقات نشان مي دهند که شکلات غليظ و تلخ براي قلب مفيد است.


 براي اينکه 3 سال بيشتر زندگي کنيد:

ديندار باشيد و دوستان بسياري داشته باشيد. تحقيقات نشان دادند که حضور مرتب در حرم و اماکن مذهبي استرس را کاهش مي دهد. همچنين دوستي و ارتباطات اجتماعي نيز همين تاثير را نشان مي دهند.


 براي اينکه 3.6 سال بيشتر زندگي کنيد:

گوشت کمتر بخوريد. سبزي خواري و يا تنها کاهش مقدار گوشت در غذا مي تواند به علت کاهش غلظت چربي در بدن طول عمر را افزايش دهد، زيرا در ازاي آن مصرف ميوه و سبزيجات افزايش مي يابد.


 براي اينکه 3.7 سال بيشتر زندگي کنيد:

زندگي فعالي داشته باشيد. دانشمندان تاييد مي کنند که تحرک، نرمش و ورزش تاثير مثبتي بر قلب مي گذارد و نمي گذارد که فرد چاق شود.


 براي اينکه 5 سال بيشتر زندگي کنيد:

مطالعه کنيد. دانشمندان هاروارد به اين نتيجه رسيده اند که زنان داراي تحصيلات دانشگاهي به طور متوسط 5 سال بيش از زنان بدون تحصيلات عاليه زندگي مي کنند.


 براي اينکه 7.5 سال بيشتر زندگي کنيد:

مثبت نگر باشيد. پژوهش ها ثابت کرده اند که ريسک مرگ زودرس براي افراد حوشبين 55درصد کمتر است.


 براي اينکه 8 تا 10 سال بيشتر زندگي کنيد:

سيگار نکشيد. افرادي که هيچ گاه سيگار نکشيده اند، به طور متوسط 10 سال بيش از افراد سيگاري زندگي مي کنند. اگر مردان در سن 35 سالگي سيگار را ترک کنند، مي توانند به طور متوسط 5.1 سال به طول عمر خود بيفزايند.


 براي اينکه 10 سال بيشتر زندگي کنيد:

خوشبخت باشيد. افراد خوشبخت به طور متوسط 10 سال بيش از سايرين زندگي مي کنند.
+ نوشته شده در  88/05/25ساعت   توسط الف.سعدی  | 

مردي در يكي از دره هاي كوهستان پيرنه در حال پياده روي به چوپان پيري برخورد و غذايش را با او قسمت كرد. سپس مدتي طولاني با هم نشستند و از زندگي سخن گفتند. مرد گفت: اگر كسي واقعاً به خدا اعتقاد داشته باشد، بايد بپذيرد كه آزاد نيست زيرا خداوند بر هر حركتي حاكم است.

چوپان مرد را به دره عميقي در همان حوالي برد. جايي كه انسان مي توانست پژواك صدايش را به وضوح بشنود.

چوپان گفت: زندگي مثل اين ديوارهاست و سرنوشت مانند فريادي است كه هريك از ما ممكن است سر دهد. فرياد ما به سينه ديوار مي خورد و به همان شكل به سوي ما باز مي گردد. . خداوند مانند پژواك صداي ماست

+ نوشته شده در  88/05/24ساعت   توسط الف.سعدی  | 

من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...

یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...

تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی...!!! غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی...

 زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیرو رو شد ، برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد.

 تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه ، ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه.

اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی ، اما تا قایقی اومد ، از منو دلم گذشتی؟؟؟ رفتی با قایق عشقت ، سوی روشنی فردا ، منو دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا...

دیگه رو خاک وجودم ، نه گلی هست نه درختی ، لحظه های بی تو بودن ، می گذره اما به سختی!

 دل تنها و غریبم ، داره این گوشه میمیره ، ولی حتی وقت مردن ، باز سراغتو میگیره..... میرسه روزی که دیگه ، قعر دریا میشه خونم ، اما تو دریای عشقت ، باز یه گوشه ای می مونم.

من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...

یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...

+ نوشته شده در  88/05/23ساعت   توسط الف.سعدی  | 

 آيا هيچ وقت آدم هاي شاد و موفقي را كه به روياهايشان رسيده اند، ديده ايد؟ تا حالا دلتان خواسته از آنها بپرسيد نظرشان درباره خودشان چيست و اصلا دنيا را چطوري مي بينند؟

سال هاست كه درخصوص افراد استثنايي كه در تجارت، ورزش و ديگر رشته ها موفقند، تحقيق مي شود. در اين سال ها بعضي باورهاي مهم و اساسي درباره اين انسان هاي موفق سالم و شاد به اثبات رسيده است. اگر شما هم دوست داريد شادتر باشيد و زندگي در كنترل خودتان باشد، بهتر است با ما همراه شويد و چند هفته اي را با اين 5 باور مهم طي كنيد. باورهاي ما پنجره اي هستند كه ما از آن به دنيا نگاه مي كنيم. آنها تمام زمينه هاي زندگي مان را شكل مي دهند. اگر تصميم بگيريد با نظر مثبت به زندگي نگاه كنيد، ديدگاه شما خوش بينانه و قدرتمند مي شود و خيلي زود از اين طرز برخورد با دنياي اطرافتان بهره مي بريد.

   خودتان بهتر از هر كسي خودتان را مي شناسيد :
مردي يك شب كليد خانه اش را گم كرده بود و نمي توانست وارد خانه شود. او بيرون منزل در نور چراغ كوچه دنبال كليدش مي گشت. كمي بعد همسايه اش او را ديد و به كمك او آمد تا با هم كليد را پيدا كنند. اما بي فايده بود. پس از كلي جستجو همسايه از او پرسيد: اگر تو كليد را در منزل گم كرده اي، چرا در خيابان دنبال آن مي گردي؟ مرد پاسخ داد: چون در خيابان نور بيشتر است! حالا تصور كنيد شما جهت و معناي زندگي را گم كرده ايد. اگر از مردم بپرسيد اهداف شما در زندگي چه بايد باشد، درست مثل اين است كه در خيابان دنبال كليدي بگرديد كه در خانه جا گذاشته ايد. هيچ كس به شما نمي تواند بگويد چطور به زندگي تان معنا ببخشيد. روش ديگران به درد شما نمي خورد. شما بايد درون خودتان را جستجو كنيد. حتي اگر يك عمر براي يافتن پاسخ هاي خود جاي ديگري را جستجو كرده ايد، به محض اين كه به درون خودتان رجوع كنيد، مي بينيد كه پاسخ سوال هاي زندگي براي شما روشن مي شود.

   اگر گام به گام پيش برويد، به هر چه بخواهيد مي رسيد :
حقيقت اين است كه هر نوع مهارتي را مي توان ياد گرفت، هر مشكلي را مي شود حل كرد و هر كاري را مي توان به نتيجه رساند، فقط اگر مرحله به مرحله پيش برويد و كارهاي بزرگ را به قسمت هاي كوچك تر تقسيم كنيد. وقتي يك كار بزرگ را به چند مرحله كوچك تر تقسيم كنيد، انجام آن آسان تر مي شود و ديگر به نظرتان سنگين نيست. ما ناخودآگاه در بسياري موارد اين كار را انجام مي دهيم. مثلا وقتي قرار است يك شماره تلفن را به خاطر بسپاريم، اعداد آن را 3 تا 3 تا يا 2 تا 2 تا حفظ مي كنيم. نكته مهم آن است كه اگر مي خواهيد ديوار بين خود و روياهاي زندگي تان را برداريد، بهترين كار آن است كه آجر به آجر پيش برويد تا به هدفتان برسيد.

   اگر روش شما جوابگو نيست، آن را عوض كنيد :
دكتر اسپنسر جانسون، نويسنده كتاب چه كسي پنير من را برداشت، فرق بين آدم ها و موش ها را اين طور توصيف مي كند. وقتي يك موش حس مي كند تلاش هايش به نتيجه نمي رسد، روش خود را عوض مي كند، اما وقتي آدم ها حس مي كنند كاري كه انجام مي دهند به نتيجه نمي رسد، عصباني و خسته مي شوند و دوست ندارند روش خود را عوض كنند. حتي گاهي اگر كسي راهكار تازه اي را به آنها نشان دهد، حالت دفاعي به خود مي گيرند و مي گويند: "من هميشه اين كار را همين طور انجام داده ام. "يا" من آدمي اين مدلي هستم." در اصل اين آدم ها از پذيرفتن راهكار تازه و انجام آن مي ترسند و حس مي كنند ترسشان به اين معناست كه ديگر روش ها اشتباه است. هميشه آنچه به نظر ما طبيعي و صحيح به نظر مي رسد، در اصل محصول باورهايتان است و به ندرت نشان دهنده همه احتمالات و امكانات پيش رويمان يا تخمين صحيحي از توانايي هايمان است. اگر واقعا مي خواهيد در زندگي خود نتايج متفاوتي به دست بياوريد بايد از حصاري كه به منظور راحتي دور خود كشيده ايد، پا را فراتر بگذاريد و راهكارهاي متفاوتي را امتحان كنيد.

 شكست هرگز وجود ندارد :
تنها شكستي كه در زندگي وجود دارد، اين است كه دست از يادگيري برداريد. جز اين مورد هر نتيجه اي كه پيش رويتان مي آيد، بازتابي است كه به شما مي گويد آيا راهكار انتخابي شما را به هدف نزديك تر كرده يا دورتر. آدم هايي كه به اهدافشان مي رسند، يك خصوصيت مشترك دارند، آنها از شكست و اشتباه نمي ترسند، چون مي دانند هر اشتباه يا شكست فرصتي است براي يادگيري كه بايد از آن استفاده كرد شكست، لازمه ياد گرفتن است.

 شما همين حالا در حال شكل دادن آينده تان هستيد :
تفاوت بارزي كه ميان افراد موفق و ناموفق وجود دارد، اين است كه افراد موفق در حال زندگي مي كنند اما افراد ناموفق در گذشته سير مي كنند. اگر دائم به گذشته بچسبيد، تمام زيبايي ها و فرصت هايي را كه زندگي در حال حاضر به شما ارزاني كرده از دست مي دهيد. اگر هم در حال زندگي كنيد بسرعت مي توانيد فرصت هاي رسيدن به اهدافتان را صيد كنيد. مهم نيست در گذشته چقدر تلاش كرده ايد. هر لحظه از هر روز زندگي فرصت تازه اي است تا به خوشبختي و موفقيت نزديك تر شويد. اگر بار ديگر ترس هاي قديمي و باورهاي محدودكننده مانع شادي و موفقيت شما شدند، آنها را در ذهن تان متوقف و در درون تان افكار مثبت و خوش بينانه را جايگزين افكار منفي كنيد. قدرت باورهاي مثبت آنقدر زياد است كه مي توانيد به كمك آنها از تمام لحظات زندگي پلي براي موفقيت بسازيد.
 

+ نوشته شده در  88/05/22ساعت   توسط الف.سعدی  | 

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که ۴ زن داشت  . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه  پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :

" من اکنون ۴ زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره  خواهم شد !"

بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :

" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"

زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.

ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود  نزد زن سوم رفت و گفت :

" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"

زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :

" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"

زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد :

" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش  کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."

در حقیقت همه ما چهار زن داریم !

الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.

ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.

د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است

 

+ نوشته شده در  88/05/21ساعت   توسط الف.سعدی  | 
دست ات را به من بده...

نام‌ات را به من بگو                 دست‌ات را به من بده                   حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام

با لبان‌ات براي ِ همه لب‌ها سخن گفته‌ام
دست‌ات را به من بده
دست‌هاي ِ تو با من آشناست
اي ديريافته با تو سخن مي‌گويم
زيرا که من
ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام

زيرا که صداي ِ من
با صداي ِ تو آشناست.

                                         (احمد شاملو)

+ نوشته شده در  88/05/20ساعت   توسط الف.سعدی  | 

گفتم ای پیر، این چشمه ی زندگانی کجاست؟

 گفت در ظلمات، اگر آن میطلبی خضروار پای افزار در پای کن و راه توکل پیش گیر تا بظلمات رسی،

گفتم راه از کدام جانب است؟

گفت از هر طرف که روی، اگر راه روی راه بری.

 گفتم نشان ظلمات چیست؟

گفت سیاهی، و تو خود در ظلماتی، اما تو نمی دانی، آنکس که این راه رود چون خود را در تاریکی بیند، بداند که پیش از آن هم در تاریکی بوده است و هرگز روشنائی بچشم ندیده. پس اولین قدم راه روان اینست و از اینجا ممکن بود که ترقی کند. اکنون اگر کسی بدین مقام رسد از اینجا تواند بود که پیش رود. مدعی چشمه زندگانی در تاریکی بسیار سرگردانی بکشد اگر اهل آن چشمه بود بعاقبت بعد از تاریکی روشنائی بیند، پس او را بی آن روشنائی نباید گرفتن که آن روشنایی نوریست از آسمان بر سرچشمه ی زندگانی اگر راه برد و بدان چشمه غسل برآرد از زخم تیغ بلارک ایمن گشت.
بتیغ عشق شو کشته که تا عمر ابد یابی             که از شمشیر تو لختی نشان ندهد کسی احیا
هر که معنی حقیقت یافت بدان چشمه رسد. چون از چشمه برآمد استعداد یافت، چون روغن بلسان که اگر کف برابر آفتاب بداری و قطره ای از آن روغن بر کف چکانی از پشت دست بدر آید. اگر خضر شوی از کوه قاف آسان توانی گذشتن.

چون با آن دوست عزیز این ماجرا بگفتم آن دوست گفت تو آن بازی که در دامی و صید می کنی، اینک مرا بر فتراک بند که صیدی بد نیستم.
من آن بازم که صیادان عالم                                همه وقتی به من محتاج باشند
شکار من سیه چشم آهوانند                              که حکمت چون سرشک از دیده پاشند
بپیش ما ازین الفاظ دورند                                   به نزد ما ازین معنی تراشند

(عقل سرخ، شیخ شهاب الدین سهروردی)

+ نوشته شده در  88/05/20ساعت   توسط الف.سعدی  | 

تو برو به سفر،به هر کجا که روی سفر سلامت!

به خدا نکنم از آنچه که رفته به دل تو را ملامت!

*

به خدا شب من نمیرسد به سحر اگر نیایی

به خدا همه جا به جستجوی تو ام،بگو کجایی؟

*

تو چراغ دلم،ز حال عاشقیم خبر نداری!

تو چرا قدمی به روی چشم ترَم نمیگذاری؟

*

تو به یک نگهت دگر قرار مرا ز کف ربودی!

تو مرا ز خودم گرفتیُ پس از آن سفر نمودی!

*

تو مرو به سفر که یک شبم بشود هزارُ یک شب!

به خدا همه شب ز عشق شعله ورت بسوزم از تب!

*

تو چراغ دلم،ز حال عاشقیم خبر نداری!

تو چرا قدمی به روی چشم ترَم نمیگذاری؟

+ نوشته شده در  88/05/18ساعت   توسط الف.سعدی  | 

 مرا 

     تو

     بی سببی

                   نیستی.

به راستی

صلت کدام قصیده ای

                             ای غزل؟

ستاره باران جواب کدام سلامی

                                            به آفتاب

از دریچه ی تاریک؟

کلام از نگاه تو شکل میبندد.

خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی !

پس پشت مردمکانت

فریاد کدام زندانی است

                                   که آزادی را

به لبان برآماسیده

                                  گل سرخی پرتاب می کند؟-

ورنه این ستاره بازی

حاشا چیزی بدهکار آفتاب نیست.

 نگاه از صدای تو ایمن می شود

چه مومنانه نام آواز می کنی!

و دلت کبوتر آشتی ست،

در خون تپیده به بام تلخ.

 با این همه

چه بالا

چه بلند

پرواز می کنی!

+ نوشته شده در  88/05/18ساعت   توسط الف.سعدی  | 
امسال هم نیمه ی شعبان اومد و رفت ....اما او نیامد

 یا منجی

ای که بوی باران شکفته در هوایت

یاد از آن بهاران که شد خزان به پایت

شد خزان به پایت بهار باور من!

سایه بان مهرت نمانده بر سر من!

.

جز غمت ندارم به حال دل گواهی!

ای که نور چشمم در این شب سیاهی!

چشم من به راهت همیشه تا بیایی

باغ من،بهارم،بهشت من کجایی؟

باغ من،بهارم،بهشت من کجایی؟

.

جان من کجایی؟ کجایی که بی تو دل شکسته ام!

سر به زانوی غم نهاده ام، به گوشه ایی نشسته ام!

.

آتشم به جانُ، خموشم چو نای مانده از نوا!

مانده با نگاهی به راهی که میرود به نا کجا!

.

ای گل آشنا،بی قرارم بیا!

وای از این غم جدایی!

وای از این غم جدایی!

وای از این غم جدایی!

  

+ نوشته شده در  88/05/17ساعت   توسط الف.سعدی  | 
شيخ حر عاملى رحمه اللّه :

امشب شبى است كه حضرت قائم (عج ) در آن متولد شد، هيچ نوزادى در آن شب متولد نمى شود مگر اينكه مؤ من خواهد شد، و اگر در سرزمين كفر متولد گردد، خداوند او را به بركت امام مهدى (عج ) به سوى ايمان منتقل مى سازد.

سال تولد حجت بن الحسن را سال ۲۵۵ یا ۲۵۶ هجری نقل کرده‌اند. علت اختلاف شاید این بوده‌ است که در سابق، تاریخ را با حروف ابجد می‌نوشتند .

سلام بر مهدى(ع)، خورشيد جان‏ها و اميد انسان‏ها...خدا کند که فردا بیاید.

غيبت كبرا، دوره آزمايش منتظران راستين حضرت مهدى(ع) است.

او خواهد آمد و پیامی خواهد آورد.

آمین

+ نوشته شده در  88/05/15ساعت   توسط الف.سعدی  | 

 مريدي نزد مرشدش آمد و گفت: سال هاست كه در جستجوي نور هستم. گمان مي كنم كه به رسيدن به آن نزديكم. مي خواهم بدانم كه گام بعدي چيست؟

پير گفت: چگونه زندگيت را مي گذراني؟

مريد گفت: هنوز كاري نياموخته ام. پدر و مادرم كمكم مي كنند. فكر مي كنم اين موضوع زياد مهمي نباشد.

مرشد گفت: گام بعدي اين است كه نيم دقيقه چشم به خورشيد بدوزي

مريد اطاعت كرد. بعد از نيم دقيقه، پير از شاگردش خواست كه منظره اطرافش را توصيف كند.

شاگرد گفت: چيزي نمي بينم. خورشيد بيناييم را متاثر كرده است.

مرشد گفت: كسي كه فقط به دنبال نور است و از وظايفش شانه خالي مي كند، هرگز نور را نخواهد يافت. كسي كه همواره به خورشيد مي نگرد، نابينايي در انتظارش خواهد.

+ نوشته شده در  88/05/15ساعت   توسط الف.سعدی  | 

خدایا مرا دریاب ...

 خدايا
به توانگري آبرويم را نگاه دار
و به تنگدستي حرمتم را ضايع مگذار
تا روزي خواهم! از بندگانِ روزي خوارت
و مهرباني جويم از آفريدگان بدكردارت
و به ستودن كسي مبتلا شود كه به من عطايي ارزاني داشته
و به نكوهيدن آن كس مبتلا گردم كه بخشش خود را از من بازداشته
و گذشته از اين
در بخشيدن و بازداشتن (( تو بر همه چيز توانايي))  و صاحب اختيار!

                                                                 امام علي عليه السلام -  خطبه 225

+ نوشته شده در  88/05/14ساعت   توسط الف.سعدی  | 

 

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه ی مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردید ها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر جز درد خوشبختیم نیست
ای دلتنگ من و این بار نور ؟
های هوی زندگی در قعر گور ؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
ای مرا با شور و شعر آمیخته

این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لا جرم شعرم به آتش سوختی

+ نوشته شده در  88/05/13ساعت   توسط الف.سعدی  | 

به جز از علي نباشد به جهان گره گشايي    
طلب مدد از او كن چو رسد غم و بلايي
چو به كار خويش ماني در رحمت علي زن
كه جز او به زخم دل ها ننهد كسي دوايي

                                               یا علی مددی

+ نوشته شده در  88/05/12ساعت   توسط الف.سعدی  | 

خداراشكر كه تمام شب صداي خرخر شوهرم را مي شنوم . اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است

I am thankful for the husband who snores all night, because that means he is healthy and alive at home asleep with me

___________

خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است.اين يعني او در خانه است و در خيابانها پرسه نمي زند.

I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing dishes, because that means she is at home not on the street

____________

خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.

I am thankful for the taxes that I pay, because it means that I am employed.

___________

خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند. اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.

I am thankful for the clothes that a fit a little too snag, because it means I have enough to eat

____________

خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.

I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because it means I have been capable of working hard

____________

خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم.

I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning, because it means I have a home

___________

خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.

I am thankful for the parking spot I find at the far end of the parking lot, because it means I am capable of walking and that I have been blessed with transportation

___________

خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.

I am thankful for the noise I have to bear from neighbors, because it means that I can hear

____________

خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.

I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear

____________

خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.

I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive

____________

خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم. اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.

I am thankful for being sick once in a while, because it reminds me that I am healthy most of the time

___________

خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.

I am thankful for the becoming broke on shopping for new year , because it means I have beloved ones to buy gifts for them

____________

ترجمه و متن اصلی کتاب یک دعای متفاوت 

+ نوشته شده در  88/05/11ساعت   توسط الف.سعدی  | 

اين جمعه هم گذشت و رفت کاش که شما ميومديد‌ خوب میدونم آقای من ،

 نیومدیم .... نیومدید

از کسانی که  منتظرند دعوت می شود این شعر را در لینک زیر حتما بخوانند.

http://yemoallem.blogfa.com/post-22.aspx

+ نوشته شده در  88/05/11ساعت   توسط الف.سعدی  | 
ماه من غصه نخور زندگی جزر و مد داره  

دنیامون یه عالمه؛ آدم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن

همه که پر ترک مثل تو و من نمی شن

ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه

خیلی کم پیدا می شه کسی رو حرفش بمونه

ماه من غصه نخور گریه پناه آدماست

تر و تازه موندن گل؛مال اشک شبنما ست

ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت

خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور پنجرمون بازه هنوز

باغچه مون غرق گلای عاشقه ونازه هنوز

ماه من غصه نخور باز داره فصل سیب می شه

می دونم گاهی آدم تو وطنش غریب می شه

ماه من غصه نخور ؛ماها که تب نمی کنن

ماها که از آدماکمک طلب نمی کنن

ماه من غصه نخور شمدونیا صورتین

دلایی که بشکنن چون عاشقن قیمتین

ماه من غصه نخور سبک می شی بارون بیاد

توی عاشقی باید نترسید از کم وزیاد

ماه من غصه نخور خاطره هامون کودکن

توی این قصه دلا یه وقتایی عروسکن

ماه من غصه نخور بازی زمین خوردن داره

کار دنیا همینه ؛ تولد و مردن داره

ماه من غصه نخور تاب بازی افتادن داره

زندگی شکستن و دوباره دل دادن داره

ماه من غصه نخور گلا میان عیادتت

به نتیجه می رسه آخر یه روز عبادتت

ماه من غصه نخور خیلیا تنهان مثل تو

خیلیا با زخمای عاشقی آشنان مثل تو

ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمی شه

اونی که غصه نداشته باشه ؛آدم نمی شه

+ نوشته شده در  88/05/10ساعت   توسط الف.سعدی  | 

من از همان اولِ بارانِ بی‌خبر،
جوری غريب دلم روشن بود
که سرانجام يکی از همين روزهای رهگذر
قاصدی خيس از دو ديده‌ی دريا می‌آيد
و صاف از سمتِ روسری‌های مانده بر بندِ رَخت
به جانبِ آفتابِ آسوده در خوابِ ابر اشاره خواهد کرد،
بايد برای ما - نبيرگانِ غمگين‌ترين ترانه‌ها -
خبرِ خيری آورده باشد ...
قاصدی خيس از دو ديده‌ی دريا
که شبی دور
چراغی از رديفِ روياها ربوده بود
من از قديم
قديمِ همان اوقاتِ آشنا،
اوقاتِ آشنای علاقه را می‌شناختم...
می‌دانم

خبرِ خيری خواهد رسيد...


(سید علی صالحی)

+ نوشته شده در  88/05/09ساعت   توسط الف.سعدی  | 

آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت:
بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟
شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟
بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟
شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.
بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف و پای ما گرد است؟
شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است.
بچه شتر: چرا مژه های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد.
شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم ها ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.
بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن های بیابان است... ..
بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم... ..
شتر مادر: بپرس عزیزم.
بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه کار می کنیم؟
------------ --------- --------- ------------ --------- --------- ------------ --------- ---------
نتیجه گیری:
مهارت ها، علوم، توانایی ها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است که شما در جایگاه واقعی و درست خود باشید... پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید؟

+ نوشته شده در  88/05/08ساعت   توسط الف.سعدی  | 
در ستايش موهايت

می بویم گیسوانت را 
تا فرشته ها حسودی کنند به عطر تو!!

شانه می زنم موهایت را

تا حوری ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا.

شعر می گویم برای تو

تا کلمات کیف کنند

مست شوند

بمیرند.

 در ستايش دست‌هايت

وقتي كه دل دست‌هايم

تنگ مي‌شود براي انگشتان كوچكت

آن‌ها را مي‌گذارم برابر خورشيد

تا با ترکیبی از كسوف و گرما

دوري‌ات را معنا كنم.

در ستايش چشم‌هايت

دست خودشان نیست

وقتی از فرط معصومیت

با تابشی از جنس عشق  

روح‌های ولگرد بعدازظهر را

بر نیمکتی سنگی

کشتار می‌کنند،

چشم‌هایت.

                              مصطفی مستور

+ نوشته شده در  88/05/07ساعت   توسط الف.سعدی  | 

آن گاه که تقدیر نیست و از تدبیر نیز کاری ساخته نیست، خواستن اگر با تمام وجود با بسیج همه ی اندام ها و نیرو های روح و با قدرتی که در صمیمیت هست تجلی کند، اگر همه ی هستی مان را یک خواستن کنیم، یک خواستن مطلق شویم و اگر با هجوم ها و حمله های صادقانه و سرشار از یقین و امید و ایمان بخواهیم، پاسخ خویش را خواهیم گرفت.

هر کسی باید از خودش شروع کنه.

                                        آمین

+ نوشته شده در  88/05/06ساعت   توسط الف.سعدی  | 

رو کن به آسمان ، به زمین اقتدا نکن
در کار گِل نباش ، برای دلت بکوش

مردم به فکر قصر شنی روی ساحل اند
عاشق به فکر وسعت دریای روبه روش

+ نوشته شده در  88/05/05ساعت   توسط الف.سعدی  | 

من ندانم که کیم

 
من فقط می دانم


که تویی


شاه بیت غزل زندگیم...

(حمید مصدق)

+ نوشته شده در  88/05/04ساعت   توسط الف.سعدی  | 

 سنجاقک راهبه ای کوچک بود که بر سرانگشت درختی به مراقبه نشسته بود. درخت،

بودا بود و برابر این هر دو، کوهی بود بزرگ و برومند. کوه، حکیمی فروتن و خاموش بود.

بودا دستانی سبز و سرافراز داشت در جستوی نور.
حکیم سینه ای گشاده داشت پذیرای روشنی و راهبه، بال هایی ظریف و زلال داشت

 برای عبور آفتاب. دست درخت در جستجوی سوالی بود، سینه کوه و بال سنجاقک نیز.

 سنجاقک می خواست بداند این باغ از کی است و سرانجامش چیست؟

سوال درخت هم همین بود و پرسش کوه نیز.
سنجاقک روزی تمام را به پرسش اش فکر کرد اما پاسخی نبود جز شگفتی، پس سکوت کرد.
درخت، قرنی به سوالش اندیشید اما جوابی نیافت جز بهت، پس خاموشی برگزید.
و کوه نیز هزاران سال پرسید و پرسید و پرسید اما پاسخی جز پژواک حیرت نیامد،

 پس او نیز صبورانه و خاموشانه حیرتش را تحمل کرد.

انسان از آن حوالی می گذشت، از کنار درخت و کوه وسنجاقک.
سوال انسان نیز همان بود اما سوالش را چنان بلند پرسید و چنان آن را به هیاهو و غوغا آغشت که خلوت سنجاقک را آشفت و ساحت کوه را شکست و حرمت بودای پیر را نگه نداشت.
خدا به درخت و سنجاقک و کوه گفت: همگی در جستجوی یک پرسشید اما تنها انسان است که سوالش را این گونه بلند و بی محابا می پرسد. او را ببخشید که جهان را این همه به پرسش می آشوبد.اما پرسیدن های او شور این جهان است. وهر چند پاسخی جز حیرت نیست اما جهان بی شور و خروش پرسش، چندان هم زیبا نیست. از او بگذرید شاید او نیز چون شما روزی مقام خاموشی را دریابد.

انسان گذشت و سکوت درخت و کوه و سنجاقک را به خنده گرفت. آنها هیچ نگفتند و تنها نگاهش کردند.
نگریستن آموزگاری دانش آموزش را !

 

 

+ نوشته شده در  88/05/03ساعت   توسط الف.سعدی  | 

   درود . ماه شعبان مبارک .به امید دیدار منجی.   آمین                                                                         

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد
گل از تو گلگون تر
امید، از تو شیرین تر.

نمی شود که تو باشی، به مهربانی مهتاب
در آن زمان که روح دردمند ولگردم
بستری می جوید
بالینی می خواهد
تا شاید دمی بیاساید
نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب
و این روح دردمند ولگرد
باز هم کوله را زمین نگذارد
و سر بر زانوی مهربانی تو.
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد
شکوفه از تو شاداب تر.

نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد
نمی شود که تو باشی، ترانه هم باشد
نمی شود که تو باشی، گلدان یاس هم باشد
نمی شود که تو باشی، بلور هم باشد
نمی شود که شب هنگام
عطر نگاه تو باشد
محبوبه های شب هم باشند.

نمی شود که تو باشی، من عاشق تو نباشم
نمی شود که تو باشی
درست همینطور که هستی
و من، هزار بار خوبتر از این باشم
و باز، هزار بار، عاشق تو نباشم.

نمی شود، می دانم
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد...

(نادر ابراهیمی)

+ نوشته شده در  88/05/02ساعت   توسط الف.سعدی  |