|
بي شک جهان را به عشق کسي آفريده اند
چون من که آفريده ام از عشق جهاني براي تو (حسین پناهی) امروزه نسبت به هزاران سال پیش، به دعا کردن توجه بیشتری نشان داده می شود. چرا؟ چون دعا جایی است، که زندگی هست.
کشیشی از مراجع اش که مرد جوانی بود با مشکلی بزرگ، پرسید: آیا برای مشکلت دعا کردی؟ او با شگفتی پاسخ داد : دعا کردم؟ اکنون دیگر وقت دعا کردن نیست. وقت آن است که کاری انجام دهم! دعا کردن، یعنی کاری انجام دادن. مهم ترین کاری که میتوانید پیش از هر چیزی برای مشکلتان انجام دهید. چرا؟ زیرا دعا کردن تنها عملی است که میتوانید برای ایجاد تغییرات انجام دهید. کاری از درون برای عملی در برون. این مطلب حقیقت دارد زیرا کنش فیزیکی، جزئی ترین انرژی را آزاد می کند حال آن که کنش ذهنی و معنوی، قوی ترین انرژی را آزاد می کند. دعا کردن نخست در مقطع ذهن و قوانین کنش ذهن جای میگیرد که همانا جهان تان را بنا می کند. دعا کردن شیوه اندیشه تان را تغییر می دهد، به این معنی که نخست فکرتان را عوض می کند، در نتیجه فکرتان آرام می شود، تعالی می یابد و شما را تغیییر می دهد. یکی از اهداف دعا کردن همین است. فکرتان را عوض می کند، در نتیجه جهانتان نیز تغییر می کند. اما دعا فراتر از این نیز می رود. در وصف( قدرت دعا ) دلیل دیگری نیز وجود دارد. دعا والاترین شکل انرژی جهان را آزاد می کند ،یعنی شما را به انرژی خداوند که همانا اصل و منشا شماست، متصل می کند. وقتی اینچنین شود دعا شما را به حرکت در می آورد! چگونه؟ وقتی دعا می کنید، کوچکترین نیرو را به حرکت در می آورید. شما ارتعاش معنوی بالقوه ای را آزاد می کنید که به هیچ گونه دیگری آزاد نمی شود. با دعا کردن، انرژی خداوندی را که برای شما و از طریق شما کار می کند، در درون و پیرامونتان می گسترانید. شما نگرش، واکنش و نتایجی درست ایجاد می کنید. این دعای شماست که قدرت خداوندی را درک و آزاد می کند. ممکن است شما نیروی دعا را احساس نکنید زیرا در بالاترین حد ارتعاش، بیش از آن حد معمول که انسان احساس کرده است، عمل می کند. در حقیقت دعا کردن نوعی انرژی آزاد می کند که معمولا آنقدر خوب و نیکوست که از نظر فیزیکی قابل ثبت نیست. با وجود این وقتی دعا می کنید از نظر ذهنی و معنوی گسترش می یابید. به این منظور که هشیاریتان آنچنان وسیع می گردد که جریان عظیم تری از انرژی الهی را که با دعا کردن ایجاد شده است، دریافت کند. شخصی دانا و بصیر گفت: "کسی که پس از دعا کردن احساس بهتر می یابد، دعایش اجابت خواهد شد" (برگرفته از کتاب قدرت دعا. اثر: کاترین پاندر. ترجمه: گیتی خوشدل) ریشه ی بعضی از کلمات: *زِ پرتي: *واژة روسي Zeperti به معني زنداني است و استفاده از آن يادگار زمانقزاقهاي روسي در ايران است در آن دوران هرگاه سربازي به زندان ميافتاد ديگران ميگفتند يارو زپرتي شد و اين واژه کم کم اين معني را به خود گرفت که کار و بار کسي خراب شده و اوضاعش ديگر به هم ريخته است. *هشلهف:* مردم براي بيان اين نظر که واگفت (تلفظ) برخي از واژهها يا عبارات از يک زبان بيگانه تا چه اندازه ميتواند نازيبا و نچسب باشد، جملة انگليسي (I shall haveبه معني من خواهم داشت) را به مسخره هشلهف خواندهاند تا بگويند ببينيد واگويي اين عبارت چقدر نامطبوع است! و اکنون ديگر اين واژة مسخره آميز را براي هر واژة عبارت نچسب و نامفهوم ديگر نيز (چه فارسي و چه بيگانه) به کار ميبرند. * * *چُسان فُسان: *از واژة روسي Cossani Fossani به معني آرايش شده و شيک پوشيده گرفته شده است.* *** *شِر و وِر: *از واژة فرانسوي Charivari به معني همهمه، هياهو و سرو صدا گرفته شده است. * **فاستوني:* پارچه اي است که نخستين بار در شهر باستون Boston در امريکا بافته شده است و بوستوني ميگفتهاند. * **اسکناس: *از واژة روسي Assignatsia که خود از واژة فرانسوي Assignat به معني برگة داراي ضمانت گرفته شده است.* * *فکسني: *از واژة روسي Fkussni به معني بامزه گرفته شده است و به کنايه و واژگونه به معني بيخود و مزخرف به کار برده شده است. * **لگوري (دگوري هم ميگويند): *يادگار سربازخانههاي ايران در دوران تصدي سوئديها است که به زبان آلماني (Lagerhure) به فاحشة کمبها يا فاحشة نظامي ميگفتند. * **نخاله: *يادگار سربازخانههاي قزاقهاي روسي در ايران است که به زبان روسي به آدم بي ادب و گستاخ ميگفتند Nakhal و مردم از آن براي اشاره به چيز اسقاط و به درد نخور هم استفاده کردهاند جواب سوال یک دوست : قران شریف تصریح می کند به اینکه تعداد پیامبران زیاد است و متعرض داستان همه آنها نشده است و تنها در میان ایشان نام بیست و پنج نفر را ذکر می کند،بدین قرار:آدم،نوح،ادریس،هود،صالح،ابراهیم،لوط،اسماعیل،الیسع،ذالکفل،الیاس،یونس،اسحاق،یعقوب، یوسف،شعیب،موسی،هارون،داوود،سلیمان،زکریا،یحیی،ایوب،عیسی و حضرت محمد صلی الله علیه و آله
مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
|
|
سلام بر مهدى(ع)، خورشيد جانها و اميد انسانها...خدا کند که فردا بیاید. |
او خواهد آمد و پیامی خواهد آورد.
آمین
مريدي نزد مرشدش آمد و گفت: سال هاست كه در جستجوي نور هستم. گمان مي كنم كه به رسيدن به آن نزديكم. مي خواهم بدانم كه گام بعدي چيست؟
پير گفت: چگونه زندگيت را مي گذراني؟
مريد گفت: هنوز كاري نياموخته ام. پدر و مادرم كمكم مي كنند. فكر مي كنم اين موضوع زياد مهمي نباشد.
مرشد گفت: گام بعدي اين است كه نيم دقيقه چشم به خورشيد بدوزي
مريد اطاعت كرد. بعد از نيم دقيقه، پير از شاگردش خواست كه منظره اطرافش را توصيف كند.
شاگرد گفت: چيزي نمي بينم. خورشيد بيناييم را متاثر كرده است.
مرشد گفت: كسي كه فقط به دنبال نور است و از وظايفش شانه خالي مي كند، هرگز نور را نخواهد يافت. كسي كه همواره به خورشيد مي نگرد، نابينايي در انتظارش خواهد.
خدايا
به توانگري آبرويم را نگاه دار
و به تنگدستي حرمتم را ضايع مگذار
تا روزي خواهم! از بندگانِ روزي خوارت
و مهرباني جويم از آفريدگان بدكردارت
و به ستودن كسي مبتلا شود كه به من عطايي ارزاني داشته
و به نكوهيدن آن كس مبتلا گردم كه بخشش خود را از من بازداشته
و گذشته از اين
در بخشيدن و بازداشتن (( تو بر همه چيز توانايي)) و صاحب اختيار!
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه ی مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردید ها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر جز درد خوشبختیم نیست
ای دلتنگ من و این بار نور ؟
های هوی زندگی در قعر گور ؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
ای مرا با شور و شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لا جرم شعرم به آتش سوختی
به جز از علي نباشد به جهان گره گشايي
طلب مدد از او كن چو رسد غم و بلايي
چو به كار خويش ماني در رحمت علي زن
كه جز او به زخم دل ها ننهد كسي دوايي
یا علی مددی
خداراشكر كه تمام شب صداي خرخر شوهرم را مي شنوم . اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است
I am thankful for the husband who snores all night, because that means he is healthy and alive at home asleep with me
___________
خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است.اين يعني او در خانه است و در خيابانها پرسه نمي زند.
I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing dishes, because that means she is at home not on the street
____________
خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.
I am thankful for the taxes that I pay, because it means that I am employed.
___________
خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند. اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.
I am thankful for the clothes that a fit a little too snag, because it means I have enough to eat
____________
خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.
I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because it means I have been capable of working hard
____________
خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم.
I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning, because it means I have a home
___________
خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.
I am thankful for the parking spot I find at the far end of the parking lot, because it means I am capable of walking and that I have been blessed with transportation
___________
خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.
I am thankful for the noise I have to bear from neighbors, because it means that I can hear
____________
خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.
I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear
____________
خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.
I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive
____________
خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم. اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.
I am thankful for being sick once in a while, because it reminds me that I am healthy most of the time
___________
خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.
I am thankful for the becoming broke on shopping for new year , because it means I have beloved ones to buy gifts for them
____________
ترجمه و متن اصلی کتاب یک دعای متفاوت
اين جمعه هم گذشت و رفت کاش که شما ميومديد خوب میدونم آقای من ،
نیومدیم .... نیومدید
از کسانی که منتظرند دعوت می شود این شعر را در لینک زیر حتما بخوانند.
دنیامون یه عالمه؛ آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن
همه که پر ترک مثل تو و من نمی شن
ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه
خیلی کم پیدا می شه کسی رو حرفش بمونه
ماه من غصه نخور گریه پناه آدماست
تر و تازه موندن گل؛مال اشک شبنما ست
ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت
خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت
ماه من غصه نخور پنجرمون بازه هنوز
باغچه مون غرق گلای عاشقه ونازه هنوز
ماه من غصه نخور باز داره فصل سیب می شه
می دونم گاهی آدم تو وطنش غریب می شه
ماه من غصه نخور ؛ماها که تب نمی کنن
ماها که از آدماکمک طلب نمی کنن
ماه من غصه نخور شمدونیا صورتین
دلایی که بشکنن چون عاشقن قیمتین
ماه من غصه نخور سبک می شی بارون بیاد
توی عاشقی باید نترسید از کم وزیاد
ماه من غصه نخور خاطره هامون کودکن
توی این قصه دلا یه وقتایی عروسکن
ماه من غصه نخور بازی زمین خوردن داره
کار دنیا همینه ؛ تولد و مردن داره
ماه من غصه نخور تاب بازی افتادن داره
زندگی شکستن و دوباره دل دادن داره
ماه من غصه نخور گلا میان عیادتت
به نتیجه می رسه آخر یه روز عبادتت
ماه من غصه نخور خیلیا تنهان مثل تو
خیلیا با زخمای عاشقی آشنان مثل تو
ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمی شه
اونی که غصه نداشته باشه ؛آدم نمی شه
من از همان اولِ بارانِ بیخبر،
جوری غريب دلم روشن بود
که سرانجام يکی از همين روزهای رهگذر
قاصدی خيس از دو ديدهی دريا میآيد
و صاف از سمتِ روسریهای مانده بر بندِ رَخت
به جانبِ آفتابِ آسوده در خوابِ ابر اشاره خواهد کرد،
بايد برای ما - نبيرگانِ غمگينترين ترانهها -
خبرِ خيری آورده باشد ...
قاصدی خيس از دو ديدهی دريا
که شبی دور
چراغی از رديفِ روياها ربوده بود
من از قديم
قديمِ همان اوقاتِ آشنا،
اوقاتِ آشنای علاقه را میشناختم...
میدانم
خبرِ خيری خواهد رسيد...
(سید علی صالحی)
آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت:
بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟
شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟
بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟
شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.
بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف و پای ما گرد است؟
شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است.
بچه شتر: چرا مژه های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد.
شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم ها ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.
بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن های بیابان است... ..
بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم... ..
شتر مادر: بپرس عزیزم.
بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه کار می کنیم؟
------------ --------- --------- ------------ --------- --------- ------------ --------- ---------
نتیجه گیری:
مهارت ها، علوم، توانایی ها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است که شما در جایگاه واقعی و درست خود باشید... پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید؟
می بویم گیسوانت را
تا فرشته ها حسودی کنند به عطر تو!!
شانه می زنم موهایت را
تا حوری ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا.
شعر می گویم برای تو
تا کلمات کیف کنند
مست شوند
بمیرند.
در ستايش دستهايت
وقتي كه دل دستهايم
تنگ ميشود براي انگشتان كوچكت
آنها را ميگذارم برابر خورشيد
تا با ترکیبی از كسوف و گرما
دوريات را معنا كنم.
در ستايش چشمهايت
دست خودشان نیست
وقتی از فرط معصومیت
با تابشی از جنس عشق
روحهای ولگرد بعدازظهر را
بر نیمکتی سنگی
کشتار میکنند،
چشمهایت.
مصطفی مستور
آن گاه که تقدیر نیست و از تدبیر نیز کاری ساخته نیست، خواستن اگر با تمام وجود با بسیج همه ی اندام ها و نیرو های روح و با قدرتی که در صمیمیت هست تجلی کند، اگر همه ی هستی مان را یک خواستن کنیم، یک خواستن مطلق شویم و اگر با هجوم ها و حمله های صادقانه و سرشار از یقین و امید و ایمان بخواهیم، پاسخ خویش را خواهیم گرفت.
هر کسی باید از خودش شروع کنه.
آمین
رو کن به آسمان ، به زمین اقتدا نکن
در کار گِل نباش ، برای دلت بکوش
مردم به فکر قصر شنی روی ساحل اند
عاشق به فکر وسعت دریای روبه روش
من ندانم که کیم
من فقط می دانم
که تویی
شاه بیت غزل زندگیم...
(حمید مصدق)
سنجاقک راهبه ای کوچک بود که بر سرانگشت درختی به مراقبه نشسته بود. درخت،
بودا بود و برابر این هر دو، کوهی بود بزرگ و برومند. کوه، حکیمی فروتن و خاموش بود.
بودا دستانی سبز و سرافراز داشت در جستوی نور.
حکیم سینه ای گشاده داشت پذیرای روشنی و راهبه، بال هایی ظریف و زلال داشت
برای عبور آفتاب. دست درخت در جستجوی سوالی بود، سینه کوه و بال سنجاقک نیز.
سنجاقک می خواست بداند این باغ از کی است و سرانجامش چیست؟
سوال درخت هم همین بود و پرسش کوه نیز.
سنجاقک روزی تمام را به پرسش اش فکر کرد اما پاسخی نبود جز شگفتی، پس سکوت کرد.
درخت، قرنی به سوالش اندیشید اما جوابی نیافت جز بهت، پس خاموشی برگزید.
و کوه نیز هزاران سال پرسید و پرسید و پرسید اما پاسخی جز پژواک حیرت نیامد،
پس او نیز صبورانه و خاموشانه حیرتش را تحمل کرد.
انسان از آن حوالی می گذشت، از کنار درخت و کوه وسنجاقک.
سوال انسان نیز همان بود اما سوالش را چنان بلند پرسید و چنان آن را به هیاهو و غوغا آغشت که خلوت سنجاقک را آشفت و ساحت کوه را شکست و حرمت بودای پیر را نگه نداشت.
خدا به درخت و سنجاقک و کوه گفت: همگی در جستجوی یک پرسشید اما تنها انسان است که سوالش را این گونه بلند و بی محابا می پرسد. او را ببخشید که جهان را این همه به پرسش می آشوبد.اما پرسیدن های او شور این جهان است. وهر چند پاسخی جز حیرت نیست اما جهان بی شور و خروش پرسش، چندان هم زیبا نیست. از او بگذرید شاید او نیز چون شما روزی مقام خاموشی را دریابد.
انسان گذشت و سکوت درخت و کوه و سنجاقک را به خنده گرفت. آنها هیچ نگفتند و تنها نگاهش کردند.
نگریستن آموزگاری دانش آموزش را !
درود . ماه شعبان مبارک .به امید دیدار منجی. آمین
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد
گل از تو گلگون تر
امید، از تو شیرین تر.
نمی شود که تو باشی، به مهربانی مهتاب
در آن زمان که روح دردمند ولگردم
بستری می جوید
بالینی می خواهد
تا شاید دمی بیاساید
نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب
و این روح دردمند ولگرد
باز هم کوله را زمین نگذارد
و سر بر زانوی مهربانی تو.
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد
شکوفه از تو شاداب تر.
نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد
نمی شود که تو باشی، ترانه هم باشد
نمی شود که تو باشی، گلدان یاس هم باشد
نمی شود که تو باشی، بلور هم باشد
نمی شود که شب هنگام
عطر نگاه تو باشد
محبوبه های شب هم باشند.
نمی شود که تو باشی، من عاشق تو نباشم
نمی شود که تو باشی
درست همینطور که هستی
و من، هزار بار خوبتر از این باشم
و باز، هزار بار، عاشق تو نباشم.
نمی شود، می دانم
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد...
(نادر ابراهیمی)