تبليغاتX
پله پله تا ملاقات خدا

پيش از آنکه واپسين نفس را برآرم
پيش از آنکه پرده فرو افتد
پيش از پژمردن آخرين گل
برآنم که زندگی کنم
برآنم که عشق بورزم
برآنم که باشم

نزد کسانی که نيازمند منند
نزد کسانی که نيازمند ايشانم
نزد کسانی که ستايش انگيزند

تا دريابم
شگفتی کنم
باز شناسم

که ام
.... که ميتوانم باشم
.............. که می خواهم باشم

تا روزها بي ثمر نماند
ساعتها جان يابد
لحظه ها گرانبار شود

هنگامی که ميخندم
هنگامی که ميگريم
هنگامی که لب فرو ميبندم

در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهی است ناشناخته
.. پر خار
..ناهموار
راهی که باری در آن گام ميگذارم
که قدم نهادم و سر بازگشت ندارم

بی آنکه ديديه باشم شکوفايی گلها را
بی آنکه شنيده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت درآيم از زيبايی حيات

اکنون مرگ می تواند فراز آيد
اکنون می توانم به راه افتم
اکنون می توانم بگويم که زندگی کرده ام

 

+ نوشته شده در  88/06/26ساعت   توسط الف.سعدی  | 

دعاهای زیر از کتاب  سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است. 

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله) خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)

بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)

خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)

ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)

خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم... (مهسا فرجی / 11 ساله)

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)

خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)

خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)

خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)

ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن... (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)

ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)

خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)

ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)

خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)

آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)

خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)

خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)

خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)

خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)

من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)

خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)

اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)

خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)

خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمی‌کند فقط می‌خوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما.. (لیلا احسانی فر / 11 ساله)

در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده:

"هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است."

+ نوشته شده در  88/06/24ساعت   توسط الف.سعدی  | 

ملاصدرا می گوید:

خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود

و به قدر نیاز تو فرود می‌آید و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود،

و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود،

و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می‌شود،

و به قدر دل امیدواران گرم می‌شود...

پــدر می‌شود یتیمان را و مادر

برادر می‌شود محتاجان برادری را

همسر می‌شود بی همسر ماندگان را

طفل می‌شود عقیمان را. امید می‌شود ناامیدان را

راه می‌شود گم‌گشتگان را. نور می‌شود در تاریکی ماندگان را

شمشیر می‌شود رزمندگان را

عصا می‌شود پیران را

عشق می‌شود محتاجانِ به عشق را...

خداوند همه چیز می‌شود همه کس را. به شرط اعتقاد؛ به شرط پاکی دل؛ به شرط طهارت روح؛

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.

بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا!

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف،

و زبان‌هایتان را از هر گفتار ِناپاک،

و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار...

و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها، ناراستی‌ها، نامردمی‌ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند، چگونه بر سفره‌ی شما، با کاسه‌یی خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند و

بر بند تاب، با کودکانتان تاب می‌خورد، و در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند

و "در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند"...

مگر از زندگی چه می‌خواهید،

که در خدایی خدا یافت نمی‌شود، که به شیطان پناه می‌برید؟

که در عشق یافت نمی‌شود، که به نفرت پناه می‌برید؟

که در سلامت یافت نمی‌شود که به خلاف پناه می‌برید؟

قلب‌هایتان را از حقارت کینه تهی کنیدو با عظمت عشق پر کنید ...

+ نوشته شده در  88/06/23ساعت   توسط الف.سعدی  | 
شب قدر هم گذشت اما ....

سنگینی باری که خدا بر دوش ما می گذارد

آنقدر نیست که کمرمان را خرد کند

آنقدر است که ما را برای دعا به زانو در آورد

یا اجود الاجودین دست مارا بگیر

آمین

+ نوشته شده در  88/06/22ساعت   توسط الف.سعدی  | 
 . شما فرزندانم و خاندانم و هر کس که این وصیتنامه به او می رسد را به تقوا و ترس از خدا و نظم در  امور زندگی و ایجاد صلح و آشتی در میانتان سفارش می کنم . زيرا که من از پیامبر صلي الله عليه و آله شنيدم که  فرمود : صلح و آشتی میان مردم از نماز و روزه مهم تر است! 

. دل به دنیا نبندید هر چند شما را بجوید و بر چیزی که از دنیا از دست می دهید اندوهگین نشوید.راست و درست سخن گویید و برای پاداش یافتن در آخرت کار کنید.و ستمگر را دشمن و ستمدیده را یار و یاور باشید !

. از خدا بترسید از خدا بترسید در مورد يتيمان (ضعیفان و نیازمندان) مبادا گاهي سير و گاهي گرسنه بمانند و در نزد شما فاسد و تباه گردند!

. از خدا بترسید از خدا بترسید در مورد همسايگان چرا که آنان پیوسته مورد توصيه و سفارش پيامبر شما بوده اند تا آنجا که ما گمان برديم به زودي سهميه اي از ارث برايشان قرار خواهد داد !

. از خدا بترسید از خدا بترسید در توجه به قرآن؛ پس مبادا در عمل به (روش های) آن از دیگران عقب تر باشید! 

. از خدا بترسید از خدا بترسید در مورد نماز ؛چرا که ستون دين شما است ! 

. از خدا بترسید از خدا بترسید در مورد خانه پروردگارتان تا آن هنگام که هستيد آنرا خالي نگذاريد که اگر خالي گذارده شود مهلت داده نمي شويد!

. از خدا بترسید از خدا بترسید در مورد تلاش باجان و مال در راه خدا !

. و بر شما لازم است پيوندهاي دوستي و محبت را محکم داريد و بذل و بخشش را فراموش نکنيد؛   و از پشت کردن به هم و قطع رابطه برحذر باشيد !

. امر به معروف و نهي از منکر را ترک نکنيد که بدترین افراد بر شما مسلط مي شوند! سپس هر چه دعا کنيد مستجاب نمي گردد!

. ای فرزندان عبدالمطلب نمی خواهم بعد از مرگ من فریاد بزنید امیرالمومنین کشته شد٬ امیرالمومنین کشته شد٫ پس قتل مرا سبب جنگ و خونریزی بین مسلمانان قرار ندهید!

. مبادا قاتل مرا آزار و شکنجه دهید که من از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شنيدم فرمود : از آزار و شکنجه دادن دوری کنید و بترسید حتی از آزار و شکنجه دادن سگی که آزار رساننده باشد!

. من ديروز یار و همنشین شما بودم و امروز باعث عبرت شما و فردا از میان شما خواهم رفت. اگر زنده بمانم خود صاحب اختیار خون خويش خواهم بود و اگر بميرم مرگ ميعاد و قرارگاه من است!                                                                                                         

. چنانچه زنده ماندم  اگر  ( ابن ملجم را )  ببخشم؛ بخشش  براي من طاعت و بندگی خدا است! 

و چنانچه جان سپردم اگر شما او را ببخشید؛ بخشش برايتان نیکو کاری است                                     

پس شما او را ببخشید!آيا دوست نداريد خدا شما را مشمول بخشش و آمرزش خويش قراردهد ؟              و بدانید که خداوند آمرزنده و مهربان است!

                                          ( از نامه های ۲۴ و ۴۷ نهج البلاغه)

+ نوشته شده در  88/06/21ساعت   توسط الف.سعدی  | 

 

ماه ، نخلستان ، شب

چاه ، غربت ، نور

       تنها كسي كه مي تواند از خود رهايم كند، تويي!

                                                                                   نازنينم! 

تنِ كوچه مشتاقِ ردّ پايِ توست.

                   به شدّت نيازم ، لذّت حضورت را ببخش!

                                                                از :  بهنوش اسعدی        28/6/81

+ نوشته شده در  88/06/20ساعت   توسط الف.سعدی  | 

روزی رسول خدا نشسته بود، عزراییل به دیدار ایشان آمد. پیامبر از او پرسید : ای برادر ! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی،آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است ؟

عزراییل گفت : در این مدت دلم برای دو نفر سوخت،

روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه ی سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر تخته پاره ای از کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

 هنگامی که شدادبن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه ی توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیلش نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.


در این هنگام جبرئیل به حضور ایشان رسید و گفت ای محمد، خدایت درود میگوید و می فرماید : به عظمت و جلالم سوگند شدادبن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام روز حسابش او را فرا گرفت و جان از او ستاندیم، تا جهانیان بدانند که ما به گمراهان مهلت می دهیم ولی آنها را رها نمی کنیم...

+ نوشته شده در  88/06/19ساعت   توسط الف.سعدی  | 
 تا سحر ای شمع بر بالین من

                        امشب از بهر خدا بیدار باش

سایه ی غم ناگهان بر دل نشست

                        رحم کن امشب مرا غمخوار باش

کام امیدم به خون آغشته شد

                        تیر های غم چنان بر دل نشست

کاندرین دریای مست زندگی

                        کشتی امید من در گل نشست

 آه! ای یاران به فریادم رسید

                        ور نه مرگ امشب به فریادم رسد

ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه

                        چون به دام مرگ افتادم رسد

گریه و فریاد بس کن شمع من

                        بر دل ریشم نمک دیگر نپاش

قصه ی بی تابی دل پیش من

                        بیش از این دیگر مگو خاموش باش

 جز تو ام ای مونس شب های تار

                        در جهان دیگر مرا یاری نماند

زان همه یاران به جز دیدار مرگ

                        با کسی امید دیداری نماند

همدم من،‌ مونس من، شمع من

                        جز توام در این جهان غمخوار کو؟

واندرین صحرای وحشتزای مرگ

                        وای بر من، وای بر من، یار کو؟

اندرین زندان، من امشب شمع من

                        دست خواهم شستن از این زندگی

تا که فردا همچو شیران بشکنند

                        ملتم زنجیر های بندگی

                                                                       معلم شهید دکتر علی شریعتی

اکنون تو با مرگ رفته اي و من،اينجا،تنها به اين اميد دم ميزنم که با هر نفس،گامي به تو نزديکتر ميشوم ....اين زندگي من است

+ نوشته شده در  88/06/18ساعت   توسط الف.سعدی  | 

خداوند تبارك و تعالى با نزول سوره اى خاص، شب قدر را به مردم معرفى فرموده است. در دو آیه این سوره مباركه فرموده است: قرآن در شب قدر نازل شده و فرشتگان در آن شب فرود مىآیند.

دعاهاى شب قدر، از طولانى ترین و پر محتواترین دعاهاست؛ دعاهایى مانند ((جوشن كبیر))، ((ابوحمزه ثمالى)) كه انسان را با دریایى از معارف آشنا مى كنند. انسان با خواندن دعا از یك طرف، با یاد آورى لطف، گذشت، كرم، رحمت و بخشش بى پایان خداى مهربان او را در كنار و دستگیر خویش مى بیند و نور امید در دلش مى درخشد

و از دیگر سو، با یاد آوردن سختى هاى جان كندن، تنگى و فشار قبر، گرفتارىهاى عالم برزخ، حساب و كتاب فرداى قیامت، شعله هاى دردناك و سوزان دوزخ و حسابرسى دقیق در صحراى محشر، تمام وجودش، سرشار از ترس و نگرانى گردیده و آنچه عیش و نوش است فراموش كرده و گذشته خود و آنچه بوده و كرده است را با آنچه باید باشد مى سنجد و زیانى كه در گذشته متوجه وى شده است را در مى یابد و علاوه بر شك و تردیدى كه نسبت به راه و روش نا مطلوب خویش پیدا مى كند، ندامت سراسر وجودش را پر كرده و تصمیمى سرنوشت ساز مى گیرد و مسیر زندگى اش را دگرگون مى كند. اگر هم به این مرحله نرسد، لااقل بر كردار خود بیشتر مواظبت خواهد داشت؛ زیرا بیم و امیدى كه دستاورد شب قدر است در مراحل زندگى به یارىاش مى شتابد.

در مقابل، اگر كسى از دعا رو برگرداند و شب قدر را هم به غفلت سپرى كند، در همان جمود و غفلت، زندگى را به پایان خواهد برد و سرنوشتى شقاوت بار در انتظارش مى باشد. از گفتار فوق، این نتیجه به دست مىآید كه در واقع خود انسان وارد مسیر سرنوشت خویش گشته و آن را تغییر مى دهد.

اعمال شب قدر بر دو نوع است: یکی آن که در هر سه شب انجام می‌شود و دیگر آن که مخصوص هر شبی است.
اعمالی که در هر سه شب مشترک است:
1- غسل. (مقارن غروب آفتاب، که بهتر است نماز عشاء را با غسل خواند.)
2- دو رکعت نماز وارد شده است که در هر رکعت بعد از حمد، هفت مرتبه توحید بخواند و بعد از فراغ هفتاد مرتبه اَستَغفُرِاللهَ وَ اَتوبُ اِلَیهِ و در روایتی است که از جای خود برنخیزد تا حق تعالی او و پدر و مادرش را بیامرزد.
3- قرآن مجید را بگشاید و بگذارد در مقابل خود و بگوید: اَللّهُمَّ اِنّی اَسئَلُِکَ بِکِتابِکَ المُنزَلِ وَ ما فیهِا سمُکَ الاَکبَرُ و اَسماؤُکَ الحُسنی وَ یُخافُ وَ یُرجی اَن تَجعَلَنی مِن عُتَقائِکَ مِنَ النّار. پس هر حاجت که دارد بخواهد.
4- مصحف شریف را بگیرد و بر سر بگذارد و بگوید:
اَللّهمَّ بِحَقِّ هذاالقُرآنِ وَ بِحَقِّ مَن اَرسَلتَه بِه وَ بِحَقِ کُلِّ مومنٍ مَدَحتَه ُ فیهِ وَ بِحَقِّکَ عَلَیهِم فلا اَحَدَ اَعرَفُبِ بِحَقِّکَ مِنکَ.
ده مرتبه بگوید: بِکَ یا الله
ده مرتبه: بِمُحَمَّدٍ
ده مرتبه: بِعلیٍّ
ده مرتبه: بِفاطِمَةَ
ده مرتبه: بِالحَسَنِ
ده مرتبه: بِالحُسَین ِ
ده مرتبه: بِعلیّ بنِ الحُسین
ده مرتبه: بِمُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ
ده مرتبه: بِجَعفَر بنِ مُحَمَّدٍ
ده مرتبه: بِموُسی بنِ جَعفَر ٍ
ده مرتبه: بِعلیِّ بنِ عَلیٍّ
ده مرتبه: بِعَلِیِّ بنِ مُحَمَّدٍ
ده مرتبه: بِالحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ
ده مرتبه: بِالحُجَّةِ.
پس از این عمل هر حاجتی كه داری طلب کن.
5- زیارت امام حسین علیه السلام است؛ که در روایت آمده است که چون شب قدر می‌شود منادی از آسمان هفتم ندا می‌کند که حق تعالی آمرزید هر کسی را که به زیارت قبر امام حسین علیه السلام آمده است.
6- احیا داشتن این شب‌ها. در روایت آمده هر کس احیا کند شب قدر را گناهان او آمرزیده شود هر چند به عدد ستارگان آسمان و سنگینی کوه‌ها و وزن دریاها باشد.
7- صد رکعت نماز بخواند که فضیلت بسیار دارد، و افضل آنست که در هر رکعت بعد از حمد ده مرتبه توحید بخواند.
8- این دعا خوانده شود: اَللّهُمَّ اِنّی اَمسَیتُ لَکَ عَبدًا داخِرًا لا اَملِکُ لِنَفسی وَ اَعتَرِفُ...
 
شب قدر و اجابت دعا: 
 
امام علی غلیه السلام فرمودند: «شب قدر در هر سالی هست، در این شب امور همه سال (و تقدیرها و سرنوشت‌ها) فرو فرستاده می‌شود، پس از درگذشت پیامبر نیز این شب صاحبانی دارد.»
شب قدر، بزرگترین، شریف‌ترین، پر ارج‌ترین و پر رمز و رازترین شب‌ها در گردونه زمان است كه قلم‌ها در وصفش می‌شكنند و زبان‌ها در توصیفش قاصر و عقل و تدبیرها در فهم آن مبهوت و متحیر می‌مانند.

+ نوشته شده در  88/06/17ساعت   توسط الف.سعدی  | 
سلام دوستان عزیز امشب شب قدر

هیچی نمی گم فقط امشب برای همه مرض ها و مخصوصا برای حدیثه (http://hadeish.blogfa.com/در اینجا بخوانید)دعا کنین و بیایید با هم براشون حمد شفا بخونیم

خدا برای همه خیر بنویسه انشا الله

آمین

+ نوشته شده در  88/06/17ساعت   توسط الف.سعدی  | 

باز آی و  دل  تنگ  مرا  مونس  جان  باش

وین  سوخته  را  محرم  اسرار  نهان  باش

زان  باده  که  در  میکده ی  عشق  فروشند

ما را دو سه ساغر بده و گو  رمضان  باش

در  خرقه  چو آتش زدی ای عارف  سالک

جهدی  کن و سر حلقه ی رندان جهان  باش

دلدار  که   گفتا  به  توام   دل  نگران  است

گو  میرسم  اینک  به  سلامت،  نگران  باش

خون  شد  دلم از حسرت آن لعل روان بخش

ای  درج  محبت به همان مهر  و  نشان باش

تا   بر   دلش   از   غصه   غباری   ننشیند

ای  سیل  سرشک  از  عقب  نامه روان باش

حافظ  که  هوس  میکندش  جام   جهان   بین

گو  در  نظر   آصف   جمشید   مکان   باش

+ نوشته شده در  88/06/16ساعت   توسط الف.سعدی  | 

روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسیدند:

" فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدراست؟"

استاد اندکی تامل کرد و گفت:"فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!"
آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و
جدل پرداختند.

اولی گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد. با یک جا نشینی و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ مشکلی حل نمی شود. "

دومی کمی فکر کرد و گفت:" اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بارمعنایی عمیق تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو می گویی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و همه آن را می دانند. استاد منظور دیگری داشت. 

" آن دو تصمیم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معنای جمله اش را بپرسند. استاد با دیدن مجدد دو جوان لبخندی زد و گفت: " وقتی یک انسان دچار مشکل می شود. باید ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتی است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستی زانو می زند و از او مدد می جوید.

بعد از این نقطه صفر است که فرد می تواند برپا خیزد و با اعتماد به همراهی کائنات دست به عمل زند. بدون این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد. باز هم می گویم فاصله بین مشکلی که یک انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بین زانوی او و زمینی است که برآن ایستاده است!"

+ نوشته شده در  88/06/14ساعت   توسط الف.سعدی  | 
 

فضیلت انسان زیر زبانش نهفته است.(حضرت علی)

کسی که فکر نمیکند به ندرت دم فرو میبندد.(نیوتن)

در دنیا خفتگانی هستند که بیداریشان همچون بیدار شدن اژدها وحشتناک است.(ناپلئون)

مشکلات خود را بر ماسه ها بنویسیدو موفقیت هایتان را بر سنگ مرمر.(پرمودا باترا )

از اشتباهات دیگران درس عبرت بگیرید آن قدر عمر نمی کنید که همه آنها را تجربه کنید.

ما اشتباهات جدیدی را اختراع نمی کنیم اشتباهات گذشته را تکرار می کنیم.(بیل بال هاس)

هرگز شکست را یک انتخاب ندانید.

چیزی برای ترسیدن وجود ندارد جز خود ترس.

+ نوشته شده در  88/06/14ساعت   توسط الف.سعدی  | 

به راستی چه میماند از آدمی
جز چراغی روشن به راه آیندگان؟
پس بدانید که راستی بر دروغ چیره خواهد شد
                                                 نیکی بر بدی چیره خواهد شد
پاکی بر پلیدی چیره خواهد شد
                                          بخشایش بر انتقام چیره خواهد شد
آشتی بر جنگ چیره خواهد شد
                                                 خرد بر جنون چیره خواهد شد
درستی بر بیراهه چیره خواهد شد
و راستی بر دروغ
و راستی بر دروغ
و راستی بر دروغ چیره خواهد شد
هشدار !!!!!!!!
که آیندگان بر ما قضاوت خواند کرد
و شما نیز چون من
روزی تن اندر این خاک خسته خواهید کشید.

(( کورش هخامنش.منشور پاسارگاد ))

+ نوشته شده در  88/06/13ساعت   توسط الف.سعدی  | 
استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.

بعد از شاگردان پرسید:  به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند:    50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم
استاد گفت:   من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست.

اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

استاد پرسید:   خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟

یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد. 
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری جسارتا“ گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج
می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.

استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟

شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگهدارید.

اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد  خواهند آمد.
 اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است.

اما مهم تر آن است  که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.

که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.

به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر

خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!

دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.
زندگی همین است!

+ نوشته شده در  88/06/12ساعت   توسط الف.سعدی  | 
علي از خدا هم تنها تر بود ,

خدا براي تنهايي خود انسان را آفريد .

محمد كسي چون ابوذر داشت.

                                  ولي علي از خدا هم تنهاتر بود...

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  88/06/11ساعت   توسط الف.سعدی  | 
این ترانه بوی نان نمی دهد
بوی حرف دیگران نمی دهد


سفره ی دلم دوباره باز شد
سفره ای که بوی نان نمی دهد


نامه ای که ساده وصمیمی است
بوی شعر و داستان نمی دهد :


... با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی دهد


کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد


یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه آسمان نمی دهد


وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد ، زمان نمی دهد


فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی دهد


هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی دهد


هیچ کس به غیر ناسزا تو را
هدیه ای به رایگان نمی دهد


کس ز فرط های و هوی گرگ و میش
دل به هی هی شبان نمی دهد


جز دلت که قطره ای است بی کران
کس نشان ز بیکران نمی دهد


عشق نام بی نشانه است و کس
نام دیگری بدان نمی دهد


جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی دهد


نا امیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ، نه آن ... نمی دهد


پاره های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد


خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد ...

 

(قیصر امین پور)

+ نوشته شده در  88/06/10ساعت   توسط الف.سعدی  | 

آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر
قبل از جواب دادن فکر کن
هیچکس را تمسخر مکن
نه به راست و نه به دروغ قسم مخور

خود برای خود، زن انتخاب کن
به شرر و دشمنی کسی راضی مشو
تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما
کسی را فریب مده تا دردمند نشوی
از هرکس و هرچیز مطمئن مباش
فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی
بیگناه باش تا بیم نداشته باشی
سپاس گذار باش تا لایق نیکی باشی

با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی
راستگو باش تا استقامت داشته باشی
متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی
معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی
دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی
مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی
سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی
روح خود را به خشم و کین آلوده مساز
هرگز ترشرو و بدخو مباش
در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند
اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده
دورو و سخن چین مباشانجمن نزدیک دروغگو منشین
چالاک باش تا هوشیار باشی
سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی
اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری
با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد

+ نوشته شده در  88/06/09ساعت   توسط الف.سعدی  | 
من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود          بنویسید صدا بود ولی نرم نبود

خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود    بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود

 بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید        از لب زاغچه ها بوسهء باور می چید

 بنویسید که با چلچله ها الفت داشت     اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت

دلش از زمزمهء نور عطش می بارید        ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید 

بنویسید زبان داشت ولی لال نشد         بنویسید که پوسید ولی کال نشد

 پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت     بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت

 پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد         وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد

بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد          و کسی کودک احساسش را تاب نداد

 سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود    کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود

تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت    گاه با فلسفه ی عشق کمی مسئله داشت

+ نوشته شده در  88/06/08ساعت   توسط الف.سعدی  | 

روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.


مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

+ نوشته شده در  88/06/07ساعت   توسط الف.سعدی  | 

 

برخی از روانشناسان عقيده دارند رنگی که برگزيده و دلخواه کسی است ميتواند گويای خصوصيات اخلاقی و روانشناسی او باشد. نوشتار زير چکيده ای است که بر اساس اين نظريه و پس از سالهای پژوهش نگاشته شده:


قرمز: خوش قلب اما خودپرست

اين رنگ مظهر شدت و زياده روی است که گاهی در جهت مخالف آن است. قرمز رنگ عشق و تنفر و فداكاری و خشونت و خون و آتش. كسی كه به اين رنگ علاقه دارد هرگز نمي تواند در زندگی بی تفاوت باشد.

اين گونه اشخاص تند و سركش و در عين حال فعال و شجاع و کمی عجول هستند. احتمال شكست به خصوص در عشق برای آنها فراوان است.

قضاوتهاي عجولانه و ناگهاني در مورد ديگران اغلب سبب از بين رفتن دوستي هايشان مي شود، با آن كه در عشق كاملاً فداكارند اما اگر روزی حوادث بر وفق مراد نباشد بدون تفكر و جويا شدن علت مي جنگند.

دو عيب بزرگ خودپرستی و عدم كنترل، در نفس آنهاست و دو صفت ممتازشان خوش قلبی و حس بزرگ طلبی است. به طور كلی دوستداران رنگ قرمز دارای خصوصيات متضادی هستند.


صورتی: مورد علاقه ديگران

رنگ صورتي درواقع همان قرمز است كه كمرنگ شده باشد. اگر به اين رنگ علاقه داريد تمام صفات رنگ قرمز را كمی ملايمتر دارا می باشيد، با گذشت هستيد و در عشق، تندی نشان نمی دهيد.

ديگران را خوب درك مي كنيد و با اطرافيان خود با ملايمت و لطف رفتار می كنيد و به دليل نشاط و شادابي تان مورد علاقه اطرافيان خود هستيد. آنهايي كه به اين رنگ علاقه دارند اغلب شكستها، خشونتها و دشواري های زندگی را تحمل كرده اند و با مشكلات فراوان مواجه شده اند.


آبی: نظم، پشتكار، تنهايی

رنگ آبی از رنگهايی است كه طرفداران زيادی دارد. اگر به اين رنگ علاقه داريد، كاملاً می توانيد هوس و احساسات و هيجانات خود را كنتر ل كنيد.

ظاهر آرام شما ديگران را وادار مي كند كه به شما احترام بگذارند و دوست داريد پيوسته مورد احترام و ستايش ديگران قرار بگيريد.

در خريد و پوشش لباس قناعت می كنيد و به علت شرم و حيا و گاه غروری كه داريد ميل داريد اغلب تنها باشيد. حماقت و عدم فهم ديگران شما را كسل می كند و كسانی كه از نظر هوش و فهم بر شما برتری دارند شما را ناراحت می كنند.

كارهای خود را از روي نظم و ترتيب و بر پايه قواعد معينی انجام مي دهيد. يكی از صفات مشخص شما پشتكار شماست.


ارغوانی: رنگ عارفها و روانگران

رنگ اسرارآميز و باشکوهی است. دوستداران اين رنگ پيوسته مجذوب زيبايی ها و ظرافتها مي شوند و مغرور و اجتماعی هستند. معاشرت با اين دسته لذتبخش است که امور معنوی بيشتر می پردازند. ارغوانی رنگ مورد پسند عرفا نيز هست!


قهوه ای: قابل اعتماد

اگر رنگ قهوه اي را دوست داريد كاملاً می توان روی شما حساب باز كرد. باثبات و مقدس، شاعرپيشه وكمی فيلسوف مآب هستيد.

به ندرت تغيير عقيده مي دهيد و با آن كه كمتر تصميم می گيريد اما هر بار كه تصميمی بگيريد آن را به مورد عمل می گذاريد.

شما كاملاً در نگهداري پول و اسرار ديگران قابل اعتماد هستيد. ميل داريد پيوسته در عالم خودتان باشيد و گاهی اوقات با اطرافيان خود رفتار خشونت آميزی در پيش می گيريد. در عشق هرگز بدبين و تند نيستيد.


خاكستری: احساس بی نيازی

اين رنگ مظهر چشم پوشي از خوشی های دنياست. كسانی كه به اين رنگ علاقه دارند اغلب در زندگي احساس رضايت می كنند، خاكستری رنگ عقلا است و جوانانی كه به اين رنگ اظهار علاقه می كنند درواقع خود را هم شأن و هم طراز اشخاص کهنسال ميدانند و در زندگي احساس بی نيازی می كنند.

در عشق بر افراد مسن تر از خود تمايل دارند و اغلب كسانی كه از نظر فكر و ايده به آنها برتری دارند خيلی آسان طرف توجهشان قرار خواهند گرفت.


پرتقالی: صداقت آری، هوسبازی هرگز

رنگی است تركيبی و آنهايی كه اين رنگ را رنگ دلخواه خود می دانند متكی به نفس نيستند. اجتماعی و خوش خلقند و با مردم خوب رفتار می كنند.

نفوذ در اين گونه افراد مشكل است كسی كه آنها را دوست بدارد می تواند با او به آسانی ازدواج كند. هوسباز نيستند و اگر با كسی دوستی كنند صداقت و فداكاری دارند. اگر افراد اين دسته با كسی كه خصوصيات اخلاقی خودشان را داشته باشد ازدواج كنند سعادتمند می شوند.


سبز: كنجكاوی

رنگ سبز طبيعت وتازگی است. اگر به اين رنگ علاقه داريد زندگي با شما آسان است. نقطه اشتراك فراوانی با افراد علاقه مند به رنگ پرتقالی داريد روابط شما با ديگران بر پايه ی اصول و قرارداد است.

دوست نداريد كه در زندگيتان حوادثی به وقوع پيوندد اما كنجكاوانه به ماجراهای زندگی ديگران توجه داريد.


فيروزه ای: اسرارآميز و پند ناپذير

دوستداران اين رنگ اسرارآميزند و احساساتی و كارهای شخصی خود را به خوبی اداره می كنند. پشتكار دارند و باثباتند و به نصايح ديگران در مورد كارهای خود كمتر توجه دارند. فيروزه ای معمولا رنگ مورد علاقه ی خانمها است.


سياه: خوش ذوقی و ظرافت طبع

اين رنگ برخلاف عقيده ی همگان رنگ نوميدی و عزا نيست بلكه نشانه خوش ذوقی و ظرافت طبع است. اگر از دوستداران اين رنگ هستيد مسلماً به شخصيت اطرافيان خود احترام می گذاريد و برای آن كه ديگران را با ارزش و برجسته نشان دهيد از هيچگونه كمكی به آنها دريغ نمی كنيد و هرگز خود را به ديگران تحميل نمي نماييد همچنين عقايد و نظريات ديگران را به آسانی مي پذيريد.

يک نکته ی رنگی
:
توجه و علاقه شما به رنگها در طی زمان تغيير می كند به دليل آن كه خصوصيات اخلاقيتان نيز در ساليان دراز تغيير خواهد كرد. اما اگر در مورد رنگی ناگهان عقيده خود را عوض كنيد به علت ضعف شما و يا به علت نيازتان به تغيير محيط است.

+ نوشته شده در  88/06/06ساعت   توسط الف.سعدی  | 

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي ؟

با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين...!

+ نوشته شده در  88/06/05ساعت   توسط الف.سعدی  | 

ای دل زهمه بهتر با مهر علی سازیم
جان در ره این مقصود مردانه در اندازیم
باشیم گدای او بر جمله سر افرازیم
در حلقه مستانش با نغمه هم آوازیم
                                                  هر کس به کسی نازد ما هم به علی نازیم

ما را سر کویش از کون و مکان خوشتر

دیدار مه رویش از هر دو جهان خوشتر
زنده شده از بویش هم از دل و جان خوشتر
خود از رخ این معنی ما پرده براندازیم
                                                 هر کس به کسی نازد ما هم به علی نازیم

 ما خاک نشینان را منگر تو حقیر و پست
با یاد خدا شستیم از جمله ی هستی دست
از جام هوالباقی گشتیم خراب و مست
از فرط نشاط و عشق چون مرغ بپروازیم
                                               هر کس به کسی نازد ما هم به علی نازیم

 ای ساقی جانانه می ده دو سه پیمانه
تا باز کشیم از دل ما نعره ی مستانه
ای مطرب فرزانه زان دلبر یکدانه
بر خوان دو سه افسانه تا با تو بیاغازیم
                                              هر کس به کسی نازد ما هم به علی نازیم

                       ما کفر نمی گوئیم افسانه نمی سازیم
                     هر کس به کسی نازد ما هم به علی نازيم

 

 

+ نوشته شده در  88/06/04ساعت   توسط الف.سعدی  | 
 

الهی دست حق باشه پناهت
                                        گلای رازقی تن پوش راهت

الهی برکت سفره ات بمونه
                                        همیشه زندگی باشه به کامت
الهی تا قیامت زنده باشه
                                         لب مادر ببوسه روی ماهت

الهی کوله بارت وقت رفتن
                                        شفا باشه بپوشونه گناهت

              

                   الهی دست حق باشه پناهت

                                                                     آمین ای مهربون ترین مهربون ها

+ نوشته شده در  88/06/04ساعت   توسط الف.سعدی  | 

 زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

+ نوشته شده در  88/06/03ساعت   توسط الف.سعدی  | 
سلام
در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست ، ولی در نماز پایان است . شاید این بدین معناست که پایان نماز ، آغاز دیدار است .

شناخت
حتی خداوند نیز دوست دارد که بشناسندش نمی خواهد مجهول بماند مجهول ماندن است که احساس تنهایی را پدید می آورد و دردبیگانگی و غربت را. مجهول ماندن رنج بزرگ روح آدمی است.

زنده بودن
زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت

خدایا
خدایــــــــــا سرنوشت مرا خیر بنویس

                                             تقدیری مبارک

                                   تا هرچه را که تو دیر می خوای زود نخواهم

                                    وهرچه را که تو زود می خوای دیر نخواهم

                                                                                        آمین

+ نوشته شده در  88/06/02ساعت   توسط الف.سعدی  | 

در زمانهای گذشته سلطانی تخته سنگی را در وسط جاده قرار می دهد وبرای این که عکس العمل مردم را ببیندخودش را مخفی می کند.

بعضی از بازرگانان وندیمان ثروتمند سلطان بی تفاوت از کنار سنگ می گذشتند و تعدادی می گفتند این چه شهری است که نظم ندارد و... با این وجود کسی مانع را از وسط جاده بر نمی داشت.

نزدیک غروب پیر مرد روستایی که از انجا می گذشت وقتی به ان سنگ رسید بارش را بر زمین گذاشت وبا زحمت زیاد سنگ را از وسط جاده برداشت ناگهان کیسه ای زیر ان سنگ هویدا شد.کیسه را بر داشت و درون ان را نگاه کرد. داخل ان سکه های طلا و یک نوشته بود،سلطان در ان نوشته بود:  

                                  هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد

+ نوشته شده در  88/06/01ساعت   توسط الف.سعدی  | 

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن

زغم های دگر غیر از غم عشقت رها کن

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

+ نوشته شده در  88/06/01ساعت   توسط الف.سعدی  |