|
امام علی (عليه السلام ) فرمودند :
بر خواهش نفست غلبه كن حكمت الهى برايت كامل مىشود. شخصی را به جهنم می بردند . در راه بر می گشت و به عقب خیره می شد . ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببرید . فرشتگان پرسیدند چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ... او امید به بخشش داشت...
خدایا تو را قسم به برکت گندم زار مرا در این ماه به گونه ای بساز، شکل بده و بتراش تا برای صلح بکوشم هرکجا نفرت است عشق باشم، هر کجا کینه است عفو باشم، هر کجا یاس است امید شوم و هر کجا غم است شادی شوم یه روز داشتم تو بازار قدم میزدم
((ای مومن به در گاه خدا. ای تو که تمام روزت را با خدایی یه نگاهی به ما بنداز خیلی محتاط کنارش نشستم اون مشغول کاسبی بود حتما خدا این رو کنار من گذاشته تا بدزدم و داغش رو به دل شیطان بزارم من از شیطان زرنگ ترم خدا هم من رو خیلی دوست داره جعبه رو برداشتم و دیدم یکدفعه دود سیاهی خونه رو گرفت همه جا سیاه شده بود. دیگه احساس خوبی نداشتم نور خدا رفته بود که متوجه شدم قلبم نیست یادم اومد اون رو کنار بساط شیطان جا گذاشتم دود غرور تمام اتاق رو پر کرده بود از خونه بیرون زدم قلبم رو تو تاریکی دیدم اون رو دستم گرفتم و دیدم روی سجاده خوابم برده!!!!!!!! وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را. دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر. نوشته :خانم عرفان نظر آهاری من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خندهام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود: ?نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت میکند چيست؟? معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود. روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟ کرگدن گفت : نه امکانه ندارد ، کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست شوند. دم جنبانک گفت : اما پشت تو می خارد ، لای چینهای پوستت پر از حشره های ریز است یکی باید پشت تو را بخاراند . یکی باید حشره های تو رو بردارد . کرگدن گفت :اما من نمی توانم با کسی دوست شوم پوست من خیلی کلفت است همه به من می گویند پوست کلفت ... دم جنبانک گفت : اما دوست عزیز دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه ، به پوست. کرگدن گفت : من که قلب ندارم من فقط پوست دارم . دم جنبانک گفت : این امکان ندارد همه قلب دارند . کرگدن گفت : کو ، کجاست ؟ من که قلب خودم را نمی بینم . دم جنبانک گفت : خوب چون از قلبت استفاده نمی کنی قلبت را نمی بینی ، ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یه قلب نازک داری . کرگدن گفت : نه من قلب نازک ندارم ، من حتما یه قلب کلفت دارم . دم جنبانک گفت : نه تو حتما یه قلب نازک داری چون بجای اینکه دم جنبانک را بترسانی بجای اینکه لگدش کنی بجای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی و آن را بخوری داری با آن حرف می زنی . کرگدن گفت : خوب این یعنی چی ؟ دم جنبانک گفت : وقتی یه کرگدن پوست کلفت یک قلب نازک دارد یعنی چی ؟ یعنی اینکه می تواند دوست داشته باشد یعنی می تواند عاشق شود . کرگدن گفت : اینها که میگی یعنی چی؟ دم جنبانک گفت : یعنی .... بزار روی پوست کلفت و قشنگت بنشینم ..... بگذار... کرگدن چیزی نگفت یعنی داشت دنبال یه جمله مناسب می گشت . فکر کرد بهتر است همان جمله اولش را بگوید . اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتت را می خاراند . داشت حشره های ریز لای چین پوستش را بر می داشت . کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید ... اما نمی دانست از چی خوشش می آید ! *کرگدن گفت : اسم این دوست داشتن است ؟ اسم اینکه من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری ؟ دم جنبانک گفت : نه اسم این نیاز است من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت بر طرف می شود احساس خوبی داری یعنی احساس رضایت میکنی اما دوست داشتن از این مهمتر است * کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید . روزها گذشت روزها ، هفته ها ، و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست هر روز پشتش را می خاراند و حشره های کوچک و مزاحم را از لای پوستش کلفتش بر می داشت و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت . یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت :به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های مزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد برای یک کرگدن کافی است ؟ دم جنبانک گفت : نه کافی نیست . کرگدن گفت : درست است کافی نیست . چون من حس میکنم چیزهای دیگری هم دوست دارم راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم .... دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد چرخی زد و آواز خواند جلوی چشمهای کرگدن ، کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد ...... اما سیر نشد . کرگدن می خواست همین طور تماشا کند . کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگترین صحنه دنیاست و این دم جنبانک قشنگترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخترین کرگدن توی دنیا . وقتی که کرگدن به اینجا رسید احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد ! کرگدن ترسید و گفت : دم جنبانک ، دم جنبانک عزیزم من قلبم را دیدم همان قلب نازکم را که می گفتی ! اما قلبم از چشمم افتاد حالا چه کنم ؟ دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید . آمد و روی سر او نشست و گفت : غصه نخور دوست عزیز ، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری . کرگدن گفت : راستی اینکه کرگدن دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و ، وقتی تماشایش می کند قلبش از چشمش می افتد یعنی چی ؟ دم جنبانک چرخی زد و گفت : یعنی اینکه کرگدن ها هم عاشق می شوند ! کرگدن گفت عاشق یعنی چی ؟ دم جنبانک گفت : یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد . کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید ، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند ، باز پرواز کند ، و باز او تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتند . کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمهایش بریزد یک روز حتما قلبش تمام می شود . آن وقت لبخند زد و با خودش گفت : من که اصلا قلب نداشتم حالا که دم جنبانک به من قلب داد چه عیبی دارد ؟ بگذار تمام قلبم را برای او از چشمهایم بریزم .... شل سيلور استايندعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بینالمللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار میشود و دعاهای بچههای دنیا را جمع آوری میکند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه میدهد. دعاهایی که میخوانید از بچههای ایران است. آرزو دارم سر آمپولها نرم باشد! (تاده نظربیگیان / ۵ ساله) خدای مهربانم! من در سال جدید از شما میخواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)
ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا میکنم. از تو میخواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاهها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را میخواهم میگوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله) خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله) خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر رهگوی / 7 ساله) خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله) آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدیهایی را که من جمع میکنم از من میگیرند و به بچه آنهایی میدهند که به من عیدی میدهند! (سحر آذریان / ۹ ساله) بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو میخواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه میخورد و میگوید کی کارت پایان خدمت میگیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)
ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله) خدایا! کاری کن وقتی آدمها میخوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله) خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا میکنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله) خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله) ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله) خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو میخواهم که به پدر و مادر همه بچههای تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانهیمان مانند بچههای سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم... (مهسا فرجی / 11 ساله) دلم میخواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژلهای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله) خدایا! شفای مریضها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچکس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله) خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله) خدایا! تمام بچههای کلاسمان زن داداش دارند از تو میخواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله) ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم میرسم. خدایا دعای مرا قبول کن... (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله) ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش میکنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله) خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلممان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله) خدیا! دعا میکنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله) ای خدا! من بعضی وقتها یادم میرود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله) خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونهها را میزدیم و فرار میکردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمیکنم! (دلنیا عبدیپور / 10 ساله) آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم میفهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمیگرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله) خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) میخوان دعا میکنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله) خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله) خدایا! میخورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله) خدایا! من دعا میکنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله) من دعا میکنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله) خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمیخواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا میکنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله) اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول میزنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله) خدای مهربان! من یک جفت کفش میخواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله) خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمیکند فقط میخوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما.. (لیلا احسانی فر / 11 ساله) در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده: "هزاران نفر برای باریدن باران دعا میکنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمههایش سوراخ است." ملاصدرا می گوید: روزی رسول خدا نشسته بود، عزراییل به دیدار ایشان آمد. پیامبر از او پرسید : ای برادر ! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی،آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است ؟ عزراییل گفت : در این مدت دلم برای دو نفر سوخت، روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه ی سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر تخته پاره ای از کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت. هنگامی که شدادبن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه ی توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیلش نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.
روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسیدند: " فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدراست؟" استاد اندکی تامل کرد و گفت:"فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!" اولی گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد. با یک جا نشینی و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ مشکلی حل نمی شود. " دومی کمی فکر کرد و گفت:" اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بارمعنایی عمیق تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو می گویی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و همه آن را می دانند. استاد منظور دیگری داشت. " آن دو تصمیم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معنای جمله اش را بپرسند. استاد با دیدن مجدد دو جوان لبخندی زد و گفت: " وقتی یک انسان دچار مشکل می شود. باید ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتی است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستی زانو می زند و از او مدد می جوید. بعد از این نقطه صفر است که فرد می تواند برپا خیزد و با اعتماد به همراهی کائنات دست به عمل زند. بدون این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد. باز هم می گویم فاصله بین مشکلی که یک انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بین زانوی او و زمینی است که برآن ایستاده است!" استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.
بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند: 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد. استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگهدارید. اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری. روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد. شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني... شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: چه آوردي ؟ با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم. استاد گفت: عشق يعني همين...! زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد. در زمانهای گذشته سلطانی تخته سنگی را در وسط جاده قرار می دهد وبرای این که عکس العمل مردم را ببیندخودش را مخفی می کند. بعضی از بازرگانان وندیمان ثروتمند سلطان بی تفاوت از کنار سنگ می گذشتند و تعدادی می گفتند این چه شهری است که نظم ندارد و... با این وجود کسی مانع را از وسط جاده بر نمی داشت. نزدیک غروب پیر مرد روستایی که از انجا می گذشت وقتی به ان سنگ رسید بارش را بر زمین گذاشت وبا زحمت زیاد سنگ را از وسط جاده برداشت ناگهان کیسه ای زیر ان سنگ هویدا شد.کیسه را بر داشت و درون ان را نگاه کرد. داخل ان سکه های طلا و یک نوشته بود،سلطان در ان نوشته بود: هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد مردي در يكي از دره هاي كوهستان پيرنه در حال پياده روي به چوپان پيري برخورد و غذايش را با او قسمت كرد. سپس مدتي طولاني با هم نشستند و از زندگي سخن گفتند. مرد گفت: اگر كسي واقعاً به خدا اعتقاد داشته باشد، بايد بپذيرد كه آزاد نيست زيرا خداوند بر هر حركتي حاكم است. چوپان مرد را به دره عميقي در همان حوالي برد. جايي كه انسان مي توانست پژواك صدايش را به وضوح بشنود. چوپان گفت: زندگي مثل اين ديوارهاست و سرنوشت مانند فريادي است كه هريك از ما ممكن است سر دهد. فرياد ما به سينه ديوار مي خورد و به همان شكل به سوي ما باز مي گردد. . خداوند مانند پژواك صداي ماست روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که ۴ زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد. زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید. اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت. روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت : " من اکنون ۴ زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !" بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت : " من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟" زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد. ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت : " من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟" زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد. مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت : " تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟" زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد. در همین حین صدایی او را به خود آورد : " من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..." در حقیقت همه ما چهار زن داریم ! الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند. ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد. ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند. د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است گفتم ای پیر، این چشمه ی زندگانی کجاست؟ گفت در ظلمات، اگر آن میطلبی خضروار پای افزار در پای کن و راه توکل پیش گیر تا بظلمات رسی، گفتم راه از کدام جانب است؟ گفت از هر طرف که روی، اگر راه روی راه بری. گفتم نشان ظلمات چیست؟ گفت سیاهی، و تو خود در ظلماتی، اما تو نمی دانی، آنکس که این راه رود چون خود را در تاریکی بیند، بداند که پیش از آن هم در تاریکی بوده است و هرگز روشنائی بچشم ندیده. پس اولین قدم راه روان اینست و از اینجا ممکن بود که ترقی کند. اکنون اگر کسی بدین مقام رسد از اینجا تواند بود که پیش رود. مدعی چشمه زندگانی در تاریکی بسیار سرگردانی بکشد اگر اهل آن چشمه بود بعاقبت بعد از تاریکی روشنائی بیند، پس او را بی آن روشنائی نباید گرفتن که آن روشنایی نوریست از آسمان بر سرچشمه ی زندگانی اگر راه برد و بدان چشمه غسل برآرد از زخم تیغ بلارک ایمن گشت. چون با آن دوست عزیز این ماجرا بگفتم آن دوست گفت تو آن بازی که در دامی و صید می کنی، اینک مرا بر فتراک بند که صیدی بد نیستم. مريدي نزد مرشدش آمد و گفت: سال هاست كه در جستجوي نور هستم. گمان مي كنم كه به رسيدن به آن نزديكم. مي خواهم بدانم كه گام بعدي چيست؟ پير گفت: چگونه زندگيت را مي گذراني؟ مريد گفت: هنوز كاري نياموخته ام. پدر و مادرم كمكم مي كنند. فكر مي كنم اين موضوع زياد مهمي نباشد. مرشد گفت: گام بعدي اين است كه نيم دقيقه چشم به خورشيد بدوزي مريد اطاعت كرد. بعد از نيم دقيقه، پير از شاگردش خواست كه منظره اطرافش را توصيف كند. شاگرد گفت: چيزي نمي بينم. خورشيد بيناييم را متاثر كرده است. مرشد گفت: كسي كه فقط به دنبال نور است و از وظايفش شانه خالي مي كند، هرگز نور را نخواهد يافت. كسي كه همواره به خورشيد مي نگرد، نابينايي در انتظارش خواهد. آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت: سنجاقک راهبه ای کوچک بود که بر سرانگشت درختی به مراقبه نشسته بود. درخت، بودا بود و برابر این هر دو، کوهی بود بزرگ و برومند. کوه، حکیمی فروتن و خاموش بود. بودا دستانی سبز و سرافراز داشت در جستوی نور. برای عبور آفتاب. دست درخت در جستجوی سوالی بود، سینه کوه و بال سنجاقک نیز. سنجاقک می خواست بداند این باغ از کی است و سرانجامش چیست؟ سوال درخت هم همین بود و پرسش کوه نیز. پس او نیز صبورانه و خاموشانه حیرتش را تحمل کرد.
مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند . پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان ماشینی به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند .پس از پانسمان به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوانها بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد و لنگ لنگان بسوی در رفت و گفت نیازی به این کار نیست.پرستاران هر چه تلاش کردند موفق نشدند او را قانع کنند از او دلیل عجله اش را پرسیدند.گفت زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا می روم و با هم صبحانه می خوریم ،نمی خواهم دیر شود. پرستاری به او گفت نگران نباش ما او را خبر می کنیم.جواب داد متاسفم اما او بیماری فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا نمی شناسد. پرستارها با تعجب پرسیدند پس چرا هر روز برای خوردن صبحانه پیش او می روید در حالی که او تو را نمی شناسد. پیرمرد با صدایی لرزان گفت اما من که او را می شناسم چهار شمع به آهستگی می سوختند،در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش می رسید روزی موج کوچکی در اقیانوس بالا و پایین می رفت و دید مناظر اطراف خود لذت می برد.در حالی که از هوای تازه و مطبوع و نسیم و ورزش باد لذت می برد،ناگهان متوجه شد که دیگر موج های جلوی او محکم به ساحل برخورد می کنند.موج با خود گفت:خدای من، وحشتناک است.ببین به زودی چه بلایی به سرم می آید!" در همین موقع موج دیگری که از کنار او می گذشت با دیدن غم و اندوه و وحشت در چهره موج کوچک،مکثی کرد و از او پرسید:"چرا این قدر ناراحت هستی؟" موج کوچک با دنیایی از ترس و اندوه،گفت:"مگر نمی بینی؟به زودی به ساحل برخورد می کنیم و از بین می رویم. سرنوشت همه ما موج ها،همین طور است.وحشناک نیست؟" موج کناری به او گفت"نه، تو نمی فهمی.تو یک موج نیستی تو بخشی از اقیانوس هستی.پس بدان که هرگز از بین نمی روی و دوباره به اقیانوس باز می گردی.
وقتی گفت می خواهی زنده ات کنم، من سال ها بود که مرده بودم.سال ها بود که درد مردن و عذاب جان کندن را فراموش کرده بودم.از آخرین باری که مرده بودم سال ها می گذشت.اما من هنوز از یادآوری آن وحشت داشتم.گویی زخم های مرگ هنوز التیام نیافته بودند.دوباره گفت:می خواهی از مرگ بیرون بیاورمت؟من در تردید بین شیرینی زنده شدن و تلخی مرگی که باز انتظارم را می کشید بودم،که او با دست هاش که از جنس دوست داشتن بودند مرا از اعماق مرگ به سطح زندگی آورد و من عاشق شدم. (برگرفته از کتاب چند روایت معتبر-مصطفی مستور) مريد به مرادش گفت: من بيشتر روزم را به فكر كردن به چيزهايي كه نبايد به آنها فكر كنم و غرق شدن در آروزهايي كه نبايد در سر بپرورانم و خيال بافي هاي بيهوده گذرانده ام. مراد شاگردش را به پياده روي در جنگل پشت خانه اش دعوت كرد. در راه، مراد گياهي را به مريد نشان داد و پرسيد: اين چه گياهي است؟ مريد جواب داد: بلادونا. گياهي سمي كه مي تواند هر كس را كه آن را بچشد بكشد. مراد گفت: اما نمي تواند كسي را كه فقط به آن نگاه مي كند بكشد. خواهش هاي منفي نيز، اگر تو را اغوا نكنند، نمي توانند آسيبي به تو برسانند.
منبع: "مكتوب" اثر پائولو كوئيلو روزی روزگاری زنی در کلبه ای کوچک زندگی میکرد. این زن همیشه با خداوند صحبت میکرد و با او به راز و نیاز میپرداخت.. روزی خداوند پس از سالها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما... به جز گدایی مفلوک که با لباسهای مندرس و پاره اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست! شاعر و فر شته ای با هم دوست شدند . فرشته ، پري به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته ... شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرش بوي آسمان گرفت . فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت دیگر تمام شد . دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار میشود. زیرا شاعری كه بوي آسمان را بشنود ، زمین برایش كوچك است ... و فرشته ای كه مزه ي عشق را بچشد ،آسمان برایش كوچك ... در قوم بنی اسرائیل،قحطی افتاد.مردم چاره ای ندیدند جز آن که به خدا روی آورند و ازاو باران بخواهند.چند بار نماز خواندند و از خدا باران خواستند اما هیچ ابری در آسمان پدیدار نشدوحضرت موسی(ع)علت را از خداوند جویا شد.وحی آمد که: "ای موسی! در میان شما،سخن چینی است که دعای شما را باطل می کند و تا او در میان شماست،دعای تان را اجابت نخواهم کرد."
موسی(ع) گفت: "بارخدایا! او را به ما بشناسان تا از میان خویش بیرون افکنیم." باز وحی آمد که: "ای موسی! من،دشمن سخن چینی هستم.آن گاه، خود سخن چینی کنم و عیب کسی را به تو بگویم؟!" موسی(ع) گفت: " پس تکلیف چیست؟" وحی آمد: "همه باید توبه کنند." چون همه از سخن چینی توبه کردند،خداوند، باران فرستاد. منبع:"کیمیای سعادت جلد2 فردی به سراغ پدر رفت و از او راهنمايي خواست: مي خواهم بهتر زندگي كنم، اما نمي توانم ذهنم را از افكار آلوده به گناه خالي كنم. پدر نگاهي به بيرون كرد. باد دلچسبي مي وزيد. رو به مرد كرد و گفت: این اتاق انتهای خانه و بدون پنجره هست گرماي اينجا آزاردهنده است، مي تواني قدري از آن باد را بگيري و به داخل بياوري تا اين جا خنك تر شود؟ غريبه گفت: اين كار غير ممكن است. پدر گفت: آنچه تو مي خواهي نيز همين قدر غيرممكن است.اما اگر بداني كه چگونه دست رد بر سينه وسوسه ها بزني، هرگز آسيبي نخواهي ديد. گفتم: چقدر احساس تنهایی میكنم به جز خدا كیه كه گناهان خلق رو ببخشه؟ ( آل عمران/۱۳۵ ) دو مرد در کنار دریاچهای مشغول ماهیگیری بودند.یکی از آنهاماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست .هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ میگرفت، آنرا در ظرف یخی که در کنار دستش بود .می انداخت تا ماهیها تازه بمانند،اما دیگری به محض گرفتن ماهی آنرا به دریا پرتاب میکرد .ماهیگیر باتجربه از اینکه میدید آن مرد چگونه ماهی را از دست میدهد بسیار متعجب بود پس از مدتی از او پرسید چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی ؟ مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است. گاهی ما نیز مانند همان مرد،شانسهای بزرگ،شغلهای بزرگ،رویاهای بزرگ و فرصتهای بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم چون ایمانمان کم است ما به یک مرد که تنها نیازش تهیه یک تابه بزرگتر بود می خندیم اما نمی دانیم که تنها نیاز ما نیز آنست که ایمانمان را افزایش دهیم خداوند هیچگاه چیزی را که شایسته آن نباشی به تو نمی دهد این بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار داده استفاده کنی، هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست .به یاد داشته باش. به خدایت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ، به مشکلاتت بگو که چقدر خدایت بزرگ است مردی برای اصلاح سر و صورت خود به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت....
مردی برای اصلاح سر و صورت خود به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلفی صحبت کردند, وقتی به موضوع "وجود خدا" رسیدند. آرایشگر گفت: "من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد" مشتری پرسید: "چرا باور نمی کنی؟" آرایشگر گفت: "کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو, اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود داشت, باید درد و رنجی هم می بود. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد." مشتری لحظه ای فکر کرد, اما جوابی نداد, چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض اینکه مشتری از آرایشگاه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند, کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و رو به آرایشگر گفت: " می دانی چیست؟ به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند!!" آرایشگر با تعجب پرسید: " من اینجا هستم و من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم." مشتری با اعتراض گفت: "نه! آرایشگرها وجود ندارند, چون اگر وجود داشتند هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است, با موی بلند و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد." آرایشگر گفت: " نه بابا, آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند." مشتری تایید کرد: " دقیقا! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و از او حرف شنوی ندارند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد" گنجشک با خدا قهر بود.......روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد ؛ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم که دردهايش را در خود نگاه ميدارد.....
خدا گفت: و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي! اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزي درونش فرو ريخت ...
خداوند به حضرت آدم (ع) وحی فرمود: « من همه ی خوبیها را در چهار جمله برایت جمع می کنم » حضرت آدم (ع) عرض کرد: پروردگارا ! آن چهار کدامند؟» خداوند فرمود: « یکی برای من است ؛ یکی برای تو ؛ یکی میان من و تو؛و دیگری میان تو و مردمان است حضرت آدم (ع) گفت: پروردگارا ! آنها را برای من بیان کن خداوند فرمود اما آنکه برای من است ؛ آن است که مرا پرستش کنی و برایم شریک قرار ندهي و اما آنکه برای توست ؛ این است که پاداش عملت را وقتيكه خيلي محتاجي به تو بدهم اما آن که میان من و توست : بر تو دعا کردن و بر من اجابت نمودن است و آنکه میان تو و خلق است ؛آن است که آنچه را بر خود می پسندی بر دیگران هم بپسندی گروهی از قورباغه ها از بیشه ای عبور می کردند . دو قورباغه از بین آنها درون گودال عمیقی افتادند.وقتی دیگر قورباغه ها دیدند که گودال چقدر عمیق است ،به دو قورباغه گفتند آنها دیگر می میرند. دو قورباغه نصایح آنها را نادیده گرفتند و سعی کردند با تمام توانشان از گودال بیرون بپرند.سرانجام یکی از آنها به آنچه دیگر قورباغه ها می گفتند، اعتنا کرد و دست از تلاش برداشت. به زمین افتاد و مرد. قورباغه دیگر به تلاش ادامه داد تا جایی که توان داشت. بار دیگر قورباغه ها سرش فریاد کشیدند که دست از رنج کشیدن بردارد و بمیرد. او سخت تر شروع به پریدن کرد و سرانجام بیرون آمد. وقتی او از آنجا خارج شد. قورباغه های دیگر به او گفتند :آیا صدای ما را نشنیدی؟ قورباغه به آنها توضیح داد که او ناشنوا است.او فکر کرد که قورباغه ها، تمام مدت او را تشویق می کردند. این داستان دو درس به ما می آموزد: 1- قدرت زندگی و مرگ در زبان است.یک واژه دلگرم کننده به کسی که غمگین است می تواند باعث پیشرفت او شود و کمک کند در طول روز سرزنده باشند. 2- یک واژه مخرب به کسی که غمگین است می تواند موجب مرگ او شود.
پس مراقب آنجه می گویی باش. یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم . خطاب اومد : برو تو صحرا . اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه . او از خوبان درگاه ماست . حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه . بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد . فورا نشست . بیلش رو هم گذاشت جلوی روش . گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم . حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم . حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده . رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه . میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه . گفت : نه . حضرت فرمود : چرا ؟ گفت :
آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم . از زبان رسول خدا(ص ) روايت شده كه:
موسى (ع ) در مكانى نشسته بود، ناگاه شيطان كه كلاه دراز و رنگارنگى بر سر داشت ، نزد موسى (ع ) آمد و (به عنوان احترام موسى ) كلاهش را از سرش برداشت و در برابر موسى (ع ) ايستاد و سلام كرد، و بين آن دو چنين گفتگو شد: در زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشک یه گوشه ای نشسته بودند. گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت می کرد. می گفت تو محبوبه منی. تو همسر منی. دوستت دارم. عاشقتم. چرا به من کم محبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟ فکر کردی من کم قدرت دارم تو این عالم عیال؟ من اگه بخوام می تونم با نوک منقارم تخت و تاج سلیمان رو بردارم بندازم تو دریا. باد که مسخر سلیمان بود پیام رو به گوش سلیمان رسوند. حضرت تبسمی کرد و فرمود اون گنجشک ها رو بیارید پیش من. آوردند.سلیمان به گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بینم. گفت من چنین قدرتی ندارم. سلیمان گفت پس الان به همسرت گفتی؟ گفت خوب شوهر گاهی جلو همسرش کلاس میاد یه خالی ای می بنده. عاشق که ملامت نمیشه. من عاشقم. یه چی گفتم ولی یا نبی الله واقعا دوسش دارم. این به ما محل نمیذاره. حضرت به گنجشک ماده گفت اینکه به تو اظهار محبت میکنه چرا محلش نمیدی؟ گفت یا نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست داره هم یه گنجشک دیگه رو. مگه تو یک دل چند تا محبت جا میگیره؟ این کلام در دل جناب سلیمان چنان اثری گذاشت که تا چهل روز گریه می کرد و فقط یک دعا می کرد. می گفت: الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی کن. توی یکی از همین خونه ها، همین نزدیکی ها، دل یکی آتیش گرفته.از روی بام هم که نیگا کنید می بینید که از توی پنجره یکی از این خونه ها آتیش می ریزه بیرون. دل یکی آتیش گرفته. تو اومدی اما کمی دیر. از ته یه خیابون دراز. مث یک سایه نگرانی. کمی دیر اومدی اما حسابی تجلی کردی و دل یکی رو آتیش زدی. به من می گن چیزی نگو. نباید هم بگم اما دل یکی داره آتیش می گیره. دل یکی این جا داره خاکستر می شه. کمی دیر اومدی اما یک راست رفتی سروقت دل یکی و دست کردی تو سینه اش و دل اش رو آوردی بیرون و انداختی تو آتیش و بعد گذاشتیش سر جاش. واسه ی همینه که دل یکی آتیش گرفته و داره خاکستر می شه. یکی داره تو چشات غرق می شه. یکی لای شیارهای انگشتات داره گم می شه. یکی داره گر می گیره. دل یکی آتیش گرفته.کسی یه چیکه آب بریزه رو دلش شاید خنک شه. میون این همه خونه که خفه خون گرفته اند یک خونه هست که دل یکی داره توش خاکستر می شه. یکی هوس کرده بپره تو دستات و خودش رو غرق کنه.یکی می خواد نیگات کنه.نه، می خواد بشنفتت.می خواد بپره تو صدات.یکی می خواد ورت داره و ببردت اون بالا و بذاردت رو کوه و بعد بدوه تا ته دره و از اون جا نیگات کنه. یکی میترسه از نزدیک تماشات کنه.یکی می خواد تو چشات شنا کنه. یکی این جا سردشه.یکی همه اش شده زمستون. یکی بغض گیر کرده تو گلوش و داره خفه می شه. وقتی حرف می زدی، یکی نه به چیزایی که می گفتی که به صدات، به محض صدات گوش می داد. یکی محو شده بود تو صدات. یکی دل تنگه. توی یکی از همین خونه ها، همین نزدیکی ها، دل یکی آتیش گرفته. کسی یک چیکه آب بریزه رو دل اش شاید خنک شه...(مصطفی مستور-برگرفته از کتاب روی ماه خداوند را ببوس)
روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد. ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنين نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد . گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم - به اندازه کافي قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم پرواز کنيم .
در حالي كه خشكسالي پيشرفت مي كرد و به نظر مي رسيد كه هميشگي خواهد بود، تعدادي از كشاورزان آمريكاي شمالي نسبت به آينده خود نااميد بودند. باران نه تنها براي محصولات بلكه براي زنده نگه داشتن مردم شهر نيز حياتي بود. زماني كه مشكل وخيم تر شد، كليساي محل درگير موضوع شد. آنها تصميم گرفتند دعا كنند و از خدا بخواهند كه باران ببارد. همه مردم در كليسا جمع شدند و هر كس در جست و جوي فرصتي بود تا با دوستان نزديك خود صحبت كند. كشيش مشغول آرام ساختن حضار بود تا جلسه دعا را شروع كند كه ناگهان متوجه دختر كوچكي شد كه در رديف جلو به آرامي در جاي خود نشسته بود. چهره آن دختر از هيجان مي درخشيد و در كنارش چتر قرمزي قرار داشت كه آماده استفاده از آن بود. زيبايي و معصوميت آن دختر كشيش را به لبخند وا داشت چون به ايمان او پي برده بود. هيچ شخص ديگري از ميان عبادت كنندگان چتري با خود نياورده بود. همه آنها براي نماز باران آمده بودند، اما آن دختر از خدا انتظار داشت كه با باراني كه نيازمندش بود، به او پاسخ دهد. من شدم ني و تو شدي ني زن، مرا گذاشتي روي لبهايت و دميدي. نفست كه توي تنم ريخت، هوا پر شد از موسيقي دوست.
فرشته ها به رقص آمدند و زمين دور خودش چرخيد. نواختن من، جشن ملكوت بود و پايكوبي هستي. دم تو آتش بود و نواي ني، عشق. من شدم ني و تو شدي ني زن. اما فراموشم شد كه ني اگر خالي نباشد، ني نيست. پر شدم، ديگر براي تو جايي نمانده بود. مرا گذاشتي روي لبهايت و باز هم دميدي؛ اما ديگر صدايي نيامد. فرشته ها گريستند و شيطان دور ني ات رقصيد. اين روزها نسيم از سمت بهشت مي وزد. اين روزها هوا بوي تو را دارد. اين روزها صداي ساز تو مي آيد. و من دوباره به ياد مي آورم كه من ني بودم و تو ني زن. آه اي يگانه! اي ني زن! اين ني دلتنگ دم توست. دلتنگ نواختنت، ني كوچكت را بنواز پشت اش سنگين بود و جاده هاي دنيا طولاني، مي دانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته مي خزيد، دشوار و كند؛ و دورها هميشه دور بود.
لاكپشت تقديرش را دوست نداشت و آن را چون اجباري سخت بر دوش مي كشيد. پرنده اي در آسمان پر زد، سبك و لاكپشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست. كاش پشتم را اين همه سنگين نمي كردي! من هيچگاه نمي رسم. هيچگاه. و در لاك سنگي خود خزيد به نيّت نااميدي. خدا لاكپشت را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كره اي كوچك بود. و گفت: نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس نمي رسد. چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است. حتي اگر اندكي. و هر بار كه مي روي. رسيده اي. و باور كن آنچه بر دوش توست. تها لاكي سنگي نيست. تو پاره اي از هستي را بر دوش مي كشي؛ پاره اي از مرا. خدا لاكپشت را بر زمين گذاشت. ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راهها چندان دور. لاكشت به راه افتاد و گفت: رفتن حتي اگر اندكي؛ و پاره از از "او" را با عشق بر دوش كشيد تقدیم به همه کسانی که می شناسمشون و می دونم چه دردی کشیدن تقدیم به همه کسانی که نمی شناسمشون و می دونم که چقدر این نوشته می تونه مفید باشه تمام لحظه هاتون لبریز عشق حكايت عشق به گفته علي پسر ابي طالب ـ عادل بنده خدا،
شوي دختر رسول خدا و شريك در پيامبري محمد پسر عبدالله ـ ((مردمان)) نيز بر دو قسمند: يا در انسانيت شريك تو هستند و يا برادران ديني تو. و هر آنچه با آنان نيكي كني، با خداي نزديك همي شوي! گويند روزي مردي بر در سراي شيخنا ابي الحسن خرقاني بگذشت و نان خواست. خادم سراي شيخ بر وي نهيب زد و براندش! شيخ بدانست و گفت: كه بود و چه مي خواست؟ خادم گفت: از مردمان مجوس بود و نان مي خواست. شيخ باز گفت: از براي چه رانديش؟ خادم گفت: مجوس بود و ما نان به كافر ندهيم! شيخ ابي الحسن از اين سخن سخت برآشفت و نعره ها بر خادم زد و خويش را پاي برهنه به كوچه انداخت و مرد را بازگرداند. نانش داد و او را گرامي بداشت و در نزد خود بنشاندش. ديگر بار خشمگنانه بر خادم نگريست و گفت: خدايت لعنت كناد! هر كس بر در سراي من آمد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد؛ چه آنكه نزد خداي به جاني ارزد بر در سراي ما به ناني نيارزد!؟ گويند شيخ ابي الحسن نيكو بنده خدا شبها تا به صبح خداي را مناجات مي كرد و مي گفت: خدايا از تو خواهم نيرويي ارزانيم داري تا بندگانت را پاس دارم! پس اي فرزند خاك! خداي عز و جل به احسان من و تو بر خويش چه نياز دارد؟ آنچه او خواهد، از براي جلوه ذات خويش خواهد كه ((مردمانند)). و اينها همه سبب پيوستن به خداي است و هموار كننده سير الي الحقچون ديدي پروردگارت پي درپي نعمت هاي خودرا به تومي رساند وتو اورا نا فرماني مي كني ، از او بترس پرنده گفت
(( چه بويي ، چه آفتابي ، آه بهار آمده است و من به جستجوي جفت خويش خواهم رفت .)) پرنده از لب ايوان پريد ، مثل پيامي پريد و رفت پرنده کوچک بود پرنده فکر نمي کرد پرنده روزنامه نمي خواند پرنده قرض نداشت پرنده آدم ها را نمي شناخت پرنده روي هوا و بر فراز چراغ هاي خطر در ارتفاع بي خبري مي پريد و لحظه هاي ابي را ديوانه وار تجربه مي کرد پرنده ..... آه .... فقط يک پرنده بود
سلام شل سیلور استاین: وارونه که نگاه کنی تمام لحظه هايتان سرشار از عشق در اين وقت روباه پيدا شد.روباه گفت: سلام. شازده كوچولو مودبانه جواب داد: سلام....شازده كوچولو به او پيشنهاد كرد:بيا با من بازي كن. من خيلي غمگينم.روباه گفت:نميتوانم با تو بازي كنم.مرا اهلي نكرده اند.شازده كوچولو آهي كشيد و گفت :ببخش . اما كمي فكر كرد و باز گفت:"اهلي كردن" يعني چه؟...روباه گفت:اين چيزي است كه تقريبا فراموش شده كرديعني پيوند بستن...مثلا تو براي من هنوز پسر بچه اي بيشتر نيستي, مثل صد هزار پسر بچه ديگر. نه من به تو احتياج دارم نه تو به من احتياج داري.من هم براي تو روباهي بيشتر نيستم,مثل صد هزار روباه ديگر. ولي اگر تو مرا اهلي كني, هر دو به هم احتياج خواهيم داشت.تو براي من يگانه جهان خواهي شد و من براي تو يگانه جهان خواهم شد.شازده كوچولو گفت: كم كم دارم مي فهمم.يك گل هست كه گمانم مرا اهلي كرده باشد...روباه دنبال سخن پيشين خود را گرفت:زندگي من يكنواخت است.من مرغها را شكار ميكنم و آدمها مرا شكار ميكنند.همه مرغها شبيه همند و همه آدمها شبيه همند.اين زندگي كمي كسلم ميكند.ولي اگر تو مرا اهلي كني, زندگيم مثل آفتاب روشن خواهد شدو آن وقت من صداي پاي تو را خواهم شناخت واين صداي پا با همه صداهاي ديگر فرق خواهد داشت.صداي پاهاي ديگر مرا به سوراخم در زير زمين ميراند ولي صداي پاي تو مثل نغمه موسيقي از لانه بيرونم مياورد.علاوه بر اين، نگاه كن. آنجا آن گندمزارها را مي بيني؟من نان نميخورم.گندم براي من بيفايده است.پس گندمزارها چيزي به ياد من نمي آورند و اين البته غم انگيز است ولي تو موهاي طلا يي داري .پس وقتي كه اهليم كني معجزه ميشود.گندم كه طلايي رنگ است ياد تو را برايم زنده ميكندو من زمزمه باد را در گندمزار دوســــــــت خواهم داشت.روباه خاموش شد و مدتي به شازده كوچولو نگاه كرد و گفت :خواهش ميكنم بيا و مرا اهلي كن.شازده كوچولو گفت:دلم ميخواهد ولي خيلي وقت ندارم.بايد دوستاني پيدا كنم و بسيار چيزها هست كه بايد بشناسم.روباه گفت :فقط چيزهايي را كه اهلي كني ميتواني بشناسي.آدمها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارند.همه چيزها را ساخته و آ ماده از فروشنده ها مي خرند ولي چون كسي كه دوست بفروشد در جايي نيست آدمها ديگر دوستي ندارند.تو اگر دوست مي خواهي مرا اهلي كن!شازده كوچولو گفت:چه كار بايد بكنم؟ روباه جواب داد :بايد خيلي حوصله كني.اول كمي دور از من اينجور روي علفها مي نشيني .من از زير چشم به تو نگاه مي كنم و تو هيچ نمي گويي.زبان سرچشمه سوتفاهم هاست.اما تو هر روز كمي نزديكترمي نشيني...شازده كوچولو روباه را اهلي كرد و چون ساعت جدايي نزديك شد ,روباه گفت:آه ,من گريه خواهم كرد.شازده كوچولو گفت:تقصير خودت است.من بد تو را نمي خواستم,ولي خودت خواستي كه اهليت كنم.روباه درست است.شازده كوچولو گفت:ولي تو گريه خواهي كرد.روباه گفت:درست است.شازده كوچولو گفت:پس چيـــــزي براي تو نمي ماند .روباه گفت:چرا مي ماند.رنگ گندمزارها.سپس گفت:برو دوباره گلها را ببين.اين بار خواهي فهميد كه گل خودت در جهان يكتاست.بعد براي خداحافظي پيش من برگردتا رازي به تو هديه كنم....شازده كوچولو پيش روباه برگشت گفت:خداحافظ.روباه گفت:خداحافظ.راز من اين است و بسيار ساده است:فقط با چشم دل ميتوان خوب ديد.اصل چيزها از چشم سر پنهان است...همان مقدار وقتي كه براي گلت صرف كرده اي باعث ارزش و اهميت گلت شده است....آدمها اين حقيقت را فراموش كرده اند.اما تو نبايد فراموش كني.تو مسئول آن مي شوي كه اهليش كرده اي.تو مسئول گلت هستي. شازده كوچولو تكرار كرد تا در خاطرش بماند:من مسئول گلم هستم... |
|