تبليغاتX
پله پله تا ملاقات خدا
 

بارالها مددی که از تو غافل نشوم

بارالها مددی غریب و سائل نشوم

کمکم کن  که پر از عشق شود دفتر دل

کمکم کن که ورق پاره ی باطل نشوم

با تو درویش منم گذشته از خویش منم

آنکه از همگان بیش منم  (گذشته از خویش منم 2)

مثل یک شاخه ی سنگین پرم از بار نیاز

بارالها چکنم گربه تو مایل نشوم

دل درویش من این ثروت بی پرده وفا

آیه ی بذل تو ام چگونه نازل نشوم

با تو درویش منم گذشته از خویش منم

 آنکه از همگان بیش منم  (گذشته از خویش منم 2)

من یکی قطره و تو ساحل دریای وجود

کمتر از هیچم اگر من به تو واصل نشوم

بار الها  حاصل بودنمی این تحفه ی دل

مددی کن که سر افکنده زحاصل نشوم

 با تو درویش منم گذشته از خویش منم

 آنکه از همگان بیش منم  (گذشته از خویش منم 2)
+ نوشته شده در  88/09/29ساعت   توسط الف.سعدی  | 

تو رو از خاطرم برده

تب تلخ فراموشی

دارم خو می کنم با این

فراموشی و خاموشی

****

چرا چشم دلم کوره

عصای رفتنم سسته

کدوم موج پریشونی

تو رو از ذهن من شسته

****

خدایا فاصله ت تا من

خودت گفتی که کوتاهه

ازینجا که من ایستادم

چقدر تا آسمون راهه

****

من از تکرار بیزارم

ازین لبخند پژمرده

ازین احساس یاسی که

تو رو از خاطرم برده

****

به تاریکی گرفتارم

شبم گم کرده مهتابو

بگیر از چشمای کورم

عذاب کهنه ی خوابو

****

چرا گریم نمی گیره

مگه قلب من از سنگه

خدایا من کجا می رم

کجای جاده دلتنگه

****

می خوام عاشق بشم اما

تب دنیا نمی ذاره

سر راه بهشت من

درخت سیب می کاره

 

+ نوشته شده در  88/09/20ساعت   توسط الف.سعدی  | 
 با همه ی لحن خوش آواییم

در به در کوچه ی تنهاییم

ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر

نغمه ی تو از همه پرشورتر

 

کاش که این فاصله را کم کنی

     محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه ی ما می شدی

مایه ی آسایه ی ما می شدی

هر که به دیدار تو نایل شود

یک شبه حلال مسائل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد

سینه ی ما را عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت

شعله به دامان سیاوش گرفت

 

نام تو آرامه ی جان من است

نامه ی تو خط امان من است

ای نگهت خاستگه آفتاب

بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده برانداز ز چشم ترم

تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مددکار ما

کی و کجا وعده ی دیدار ما

+ نوشته شده در  88/09/06ساعت   توسط الف.سعدی  | 
اينجا براي از تو نوشتن هوا کم است
دنيا براي از تو نوشتن مرا کم است

اکسير من ! نه اينکه مرا شعر تازه نيست
من از تو مي نويسم و اين کيميا کم است

سرشارم از خيال ولي اين کفاف نيست
در شعر من ، حقيقت يک ماجرا کم است

تا اين غزل شبيه غزلهاي من شود
چيزي شبيه عطر حضور شما کم است

گاهي تو را کنار خود احساس مي کنم
اما چقدر دلخوشي خوابها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پاي توست
آيا هنوز آمدنت را ؛ بها کم است ؟
+ نوشته شده در  88/08/18ساعت   توسط الف.سعدی  | 
الو سلام / منزل خداست؟         اين منم مزاحمي كه آشناست

هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است

 ولي هنوز پشت خط در انتظار يك صداست

شما كه گفته ايد پاسخ سلام واجب است 

 به ما كه مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟

الو / دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد 

 خرابي از دل من است يا كه عيب سيم هاست؟

چرا صدايتان نمي رسد كمي بلند تر

 صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه مي دهي برايت درد دل كنم 

 شنيده ام كه گريه بر تمام دردها شفاست

دل مرا بخوان به سوي خود که تا سبك شوم

 پناهگاه اين دل شكسته خانه ي شماست

الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم

 دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست
                                                                  دوباره ... تا خدا خداست

+ نوشته شده در  88/08/17ساعت   توسط الف.سعدی  | 
آماده ی رفتن است  دير آمده ای

          در حال شکستن است دير آمده ای

                      اين را که به روی شانه ها می آرند

                                   تابوت دل  من  است دير آمده ای

 

 

+ نوشته شده در  88/08/09ساعت   توسط الف.سعدی  | 

یاد میاد بچه بودم تا میومدم تو حرمت

مادرم دست منو رها می کرد

 دلم و با نگات آشنا می کرد

 به گنبدت نگاه می کرد

 قطره اشکی میچکید از گوشه چشم مادرم

 زیر لب می گفت آقا تاج سرم

 که کنیز تو دخترم، غلام تو این پسرم

 یاد میاد بچه بودم تا میومدم تو حرمت

 همه مردم شاه و گدا و زن و مرد

 پیر و جوون از همه جا و همه رنگ

 زیر لبا شور و نوا ذکر همه یا امام رضا

 اذن دخول حرم تو یا ابالفضله

باب عطا و کرم تو یا ابالفضله

یادم میاد بچه بودم تا می اومدم تو حرمت

شلوغی دور ضریحت رو میدیدم

رو دوش یکی میرفتم به ضریحت میرسیدم

به پنجرت می چسبیدم

وقتی پایین می اومدم می خندیدم

 به خودم پیش همه می بالیدم

 داد می زدم : که من آقام رو بوسیدم

 صدای تو رو از تو سینم می شنیدم

 می گفتی : مهمون منی

منم می گفتم که توام جون منی

 یادم میاد بجه بودم تا می اومدم تو حرمت...

اذن دخول حرم تو یا ابالفضله

باب عطا و کرم تو یا ابالفضله

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا (ع)

 

+ نوشته شده در  88/08/07ساعت   توسط الف.سعدی  | 

کیه که به من جون میده جونم به فداش

    کیه که گره وا می کنه با خنده هاش

        کیه که دوای مریضا خاک عباش

           کیه که قیامت می کنه قد و بالاش

              کیه که عسل میریزه از لعل لباش ؟

+ نوشته شده در  88/08/05ساعت   توسط الف.سعدی  | 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست

بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند

 و تو از او رسم محبت بیاموزی

 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است

 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده

 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی

و از غم زندگی برایش اشک بریزی

 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که

 مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی

 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد

 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است

 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است

+ نوشته شده در  88/08/03ساعت   توسط الف.سعدی  | 

شد کار جهانیان فلج یا الله


کی میرسد آخرین حجج یا الله


هر شام و پگاه ذکر ما این باشد


عجل لولیک الفرج یا الله

دعا کنیم بیاید

+ نوشته شده در  88/07/29ساعت   توسط الف.سعدی  | 

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*

+ نوشته شده در  88/07/28ساعت   توسط الف.سعدی  | 
ما چون ز دری پای کشیدیم ،کشیدیم

 امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشه بامی که پریدیم ، پریدیم

رم دادن صیدِ خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم

صد باغ بهارست و صلای گل و گلشن

 گر میوه ی یک باغ نچیدیم ، نچیدیم

وحشی ! سبب دوری و این قسم سخن ها

آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم

از وحشی بافقی



+ نوشته شده در  88/07/27ساعت   توسط الف.سعدی  | 
مرا گر دولت عالم ببخشند


برابر با نگاه مادرم نیست

به بهشت نمی روم، اگر مادرم آنجا نباشد…

                                                   حسین پناهی

 

+ نوشته شده در  88/07/25ساعت   توسط الف.سعدی  | 

اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود

اگر دفتر خاطرات طراوت

پر از رد پای دقایق نبود

اگر ذهن آیینه خالی نبود

اگر عادت عابران بی خیالی نبود

اگر گوش سنگین این کوچه ها

فقط یک نفس می توانست

طنین عبوری نسیمانه را

                         به خاطر سپارد

اگر آسمان می توانست یکریز

شبی چشم های تورا جای شبنم ببارد

اگر رد پای نگاه تو را

                    باد و باران

از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد

اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد

اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را

                       برای کسی باز می کرد

و می شد به رسم امانت

گلی را به دست زمین بسپریم

و از آسمان پس بگیریم

اگر خاک کافر نبود

و روی حقیقت نمی ریخت

اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد

اگر کوه ها کر نبودند

اگر آب ها تر نبودند

اگر باد می ایستاد

اگر حرفهای دلم بی اگر بود

اگر فرصت چشم من بیشتر بود

اگر می توانستم از خاک

                     یک دسته لبخند پرپر بچینم

تو را می توانستم

                  ای دور

                         از دور

                             یکبار دیگر ببینم!

(قیصر امین پور)

+ نوشته شده در  88/07/18ساعت   توسط الف.سعدی  | 
تنها شدم
تنها بودم و تنها میمانم
تنهایی در راه رفتنم و قدم های سردم نمایان بود
هرگز به آن اعتنا نمی کردم
باورم هر روز ضعیف تر شد
ساعت ها خيره ميشدم به امتداد افكارم

ولي
حس غريبي همراه با کمی فرار از واقعیت مرا ترغیب می کرد که به چیزی فکر نکن!

روزها گذشت و گذشت

تا جاییکه
گلستان وجودم آتش گرفت
سوخت . . .
و دیگر آباد نشد
این گلستان سوخته
                           این کویر سوزان
                                               این زمین ترک خورده
                                                                        این رقص گردباد شن...

ديگر اين روزها را رمقي باقي نيست
ديگر به امتداد نگاهی نمي كنم
فقط گاهي به دستهايم می نگرم، به حركت آرام انگشتانم

چند عمريست نخوابيدم
آري
درست مي شنوم
صدايش را لمس مي كنم
ندايي عجيب و گيرا بشارتم مي دهد به خوابي عميق...

بهارم خزان شد ، خزان شد و ديگر . . .
فقط معجزه ای شاید ابرها را دعوت کند

من حسرت باران را با این که تشنه آن نیستم به گور خواهم برد
من حسرت نوازش یک نسیم را به گور خواهم برد
من حسرت يك نگاه...

آه . . .
ای مردمان
ای رهگذران که آسوده درکنار آب و علف آرمیده اید

با نیم نگاهی سرد دل این خسته را جلا دهید . . .
نه
نه
نگاهی نکنید، نه نه

خواهم امشب كه بخوابم كنجي
پايم در بغل و تكيه به كنج قفس تنهايي
شايد اين بار مرا خوابي برد...

                                              اثری از :آقای رودگر

+ نوشته شده در  88/07/13ساعت   توسط الف.سعدی  | 

 

تو را دارم ای گل جهان با من است
تو تا با منی جان جان با من است
                                              چو می تابد از دور پیشانی ات
                                              کران تا کران آسمان با من است
چو خندان به سوی من آیی به مهر
بهاری پر از ارغوان با من است
                                               کنار تو هر لحظه گویم به خویش
                                               که خوشبختی بی کران با من است
روانم بیاساید از هر غمی
چو بینم که مهرت روان با من است
                                                  چه غم دارم از تلخی روزگار
                                                  شکرخنده آن دهان با من است


                                                                              فریدون مشیری
+ نوشته شده در  88/07/12ساعت   توسط الف.سعدی  | 

چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی!
چقدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی
عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک، دچارآبی دریای بیکران باشد
چه فکر نازک غمناکی.
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست
                                                خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
                                                 و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.
نه، وصل ممکن نیست،
همیشه فاصله ای هست.
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
همیشه فاصله ای هست.
دچار باید بود
و گرنه زمزمه حیات میان دو حرف حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشنی اهتزار خلوت اشیاست.
و عشق
صدای فاصله هاست.
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند؟
نه
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر
همیشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست…

                                                                        سهراب سپهری

+ نوشته شده در  88/07/08ساعت   توسط الف.سعدی  | 

روزها شب شد و شب ها همه بی دوست،سرآمد!

چه خبر بود که از هرکه به جزاو،خبر آمد؟

 

عمر خوشبختی کوتاه من ، آن نیم نفس بود

که پری وار من-آن لحظه قدرم  به بر آمد

 

رقمم از چه قلم بود که در دفتر عمرم

هرورق از ورق پیش ،غم انگیزترآمد

 

تازه از بدرقه درد به خویش آمده بودم

که به مهمانیم از سوی تو دردی دگر آمد

 

گله از دوست ندارد پرخونین من ،آری

سنگ، سنگی است که از بخت سیاهم به پر آمد

 (شاعر :مرحوم حسین منزوی)

+ نوشته شده در  88/07/07ساعت   توسط الف.سعدی  | 

*پیش بیا ! پیش بیا ! پیشتر!

تا که بگویم غم دل بیشتر

*دوست ترت دارم از هر چه دوست

ای تو به من از خود من خویشتر

*دوست تر از آنکه بگویم چقدر

بیشتر از بیشتر از بیشتر

 *داغ تو را از همه دارا ترم

درد تو را از همه درویشتر

*هیچ نریزد بجز از نام تو

بر رگ من گر بزنی نیشتر

*فوت و فن عشق به شعرم ببخش

تا نشود قافیه اندیشتر

(قیصر امین پور)

+ نوشته شده در  88/07/06ساعت   توسط الف.سعدی  | 

با توام

ای لنگر تسکین !

ای تکانهای دل !

ای آرامش ساحل !

با توام

ای نور !

ای منشور !

ای تمام طیفهای آفتابی !

ای کبود ِ ارغوانی !

ای بنفشابی !

با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !

با توام

ای شادی غمگین !

با توام

ای غم !

غم مبهم !

ای نمی دانم !

هر چه هستی باش !

اما کاش...

نه ، جز اینم آرزویی نیست :

هر چه هستی باش !

اما باش!

(قیصرامین پور)

+ نوشته شده در  88/07/02ساعت   توسط الف.سعدی  | 

با همه ي بي سر و ساماني ام

باز به دنبال پريشاني ام

 

طاقت فرسودگي ام هيچ نيست

در پي ويران شدني آني ام

 

دلخوش گرماي کسي نيستم

آمده ام تا تو بسوزاني ام

 

آمده ام با عطش سال ها

تا تو کمي عشق بنوشاني ام

 

ماهي برگشته ز دريا شدم

تا که بگيري و بميراني ام

 

خوب ترين حادثه مي دانمت

خوب ترين حادثه مي داني ام؟

 

حرف بزن! ابر مرا باز کن

دير زماني است که باراني ام

 

حرف بزن، حرف بزن، سال هاست

تشنه ي يک صحبت طولاني ام

 

ها به کجا ميکشي ام خوب من ؟

ها نکشاني به پشيماني ام

 

(محمد علی بهمنی)

+ نوشته شده در  88/07/01ساعت   توسط الف.سعدی  | 

پيش از آنکه واپسين نفس را برآرم
پيش از آنکه پرده فرو افتد
پيش از پژمردن آخرين گل
برآنم که زندگی کنم
برآنم که عشق بورزم
برآنم که باشم

نزد کسانی که نيازمند منند
نزد کسانی که نيازمند ايشانم
نزد کسانی که ستايش انگيزند

تا دريابم
شگفتی کنم
باز شناسم

که ام
.... که ميتوانم باشم
.............. که می خواهم باشم

تا روزها بي ثمر نماند
ساعتها جان يابد
لحظه ها گرانبار شود

هنگامی که ميخندم
هنگامی که ميگريم
هنگامی که لب فرو ميبندم

در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهی است ناشناخته
.. پر خار
..ناهموار
راهی که باری در آن گام ميگذارم
که قدم نهادم و سر بازگشت ندارم

بی آنکه ديديه باشم شکوفايی گلها را
بی آنکه شنيده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت درآيم از زيبايی حيات

اکنون مرگ می تواند فراز آيد
اکنون می توانم به راه افتم
اکنون می توانم بگويم که زندگی کرده ام

 

+ نوشته شده در  88/06/26ساعت   توسط الف.سعدی  | 

 

ماه ، نخلستان ، شب

چاه ، غربت ، نور

       تنها كسي كه مي تواند از خود رهايم كند، تويي!

                                                                                   نازنينم! 

تنِ كوچه مشتاقِ ردّ پايِ توست.

                   به شدّت نيازم ، لذّت حضورت را ببخش!

                                                                از :  بهنوش اسعدی        28/6/81

+ نوشته شده در  88/06/20ساعت   توسط الف.سعدی  | 
 تا سحر ای شمع بر بالین من

                        امشب از بهر خدا بیدار باش

سایه ی غم ناگهان بر دل نشست

                        رحم کن امشب مرا غمخوار باش

کام امیدم به خون آغشته شد

                        تیر های غم چنان بر دل نشست

کاندرین دریای مست زندگی

                        کشتی امید من در گل نشست

 آه! ای یاران به فریادم رسید

                        ور نه مرگ امشب به فریادم رسد

ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه

                        چون به دام مرگ افتادم رسد

گریه و فریاد بس کن شمع من

                        بر دل ریشم نمک دیگر نپاش

قصه ی بی تابی دل پیش من

                        بیش از این دیگر مگو خاموش باش

 جز تو ام ای مونس شب های تار

                        در جهان دیگر مرا یاری نماند

زان همه یاران به جز دیدار مرگ

                        با کسی امید دیداری نماند

همدم من،‌ مونس من، شمع من

                        جز توام در این جهان غمخوار کو؟

واندرین صحرای وحشتزای مرگ

                        وای بر من، وای بر من، یار کو؟

اندرین زندان، من امشب شمع من

                        دست خواهم شستن از این زندگی

تا که فردا همچو شیران بشکنند

                        ملتم زنجیر های بندگی

                                                                       معلم شهید دکتر علی شریعتی

اکنون تو با مرگ رفته اي و من،اينجا،تنها به اين اميد دم ميزنم که با هر نفس،گامي به تو نزديکتر ميشوم ....اين زندگي من است

+ نوشته شده در  88/06/18ساعت   توسط الف.سعدی  | 

باز آی و  دل  تنگ  مرا  مونس  جان  باش

وین  سوخته  را  محرم  اسرار  نهان  باش

زان  باده  که  در  میکده ی  عشق  فروشند

ما را دو سه ساغر بده و گو  رمضان  باش

در  خرقه  چو آتش زدی ای عارف  سالک

جهدی  کن و سر حلقه ی رندان جهان  باش

دلدار  که   گفتا  به  توام   دل  نگران  است

گو  میرسم  اینک  به  سلامت،  نگران  باش

خون  شد  دلم از حسرت آن لعل روان بخش

ای  درج  محبت به همان مهر  و  نشان باش

تا   بر   دلش   از   غصه   غباری   ننشیند

ای  سیل  سرشک  از  عقب  نامه روان باش

حافظ  که  هوس  میکندش  جام   جهان   بین

گو  در  نظر   آصف   جمشید   مکان   باش

+ نوشته شده در  88/06/16ساعت   توسط الف.سعدی  | 
این ترانه بوی نان نمی دهد
بوی حرف دیگران نمی دهد


سفره ی دلم دوباره باز شد
سفره ای که بوی نان نمی دهد


نامه ای که ساده وصمیمی است
بوی شعر و داستان نمی دهد :


... با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی دهد


کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد


یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه آسمان نمی دهد


وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد ، زمان نمی دهد


فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی دهد


هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی دهد


هیچ کس به غیر ناسزا تو را
هدیه ای به رایگان نمی دهد


کس ز فرط های و هوی گرگ و میش
دل به هی هی شبان نمی دهد


جز دلت که قطره ای است بی کران
کس نشان ز بیکران نمی دهد


عشق نام بی نشانه است و کس
نام دیگری بدان نمی دهد


جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی دهد


نا امیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ، نه آن ... نمی دهد


پاره های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد


خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد ...

 

(قیصر امین پور)

+ نوشته شده در  88/06/10ساعت   توسط الف.سعدی  | 
من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود          بنویسید صدا بود ولی نرم نبود

خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود    بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود

 بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید        از لب زاغچه ها بوسهء باور می چید

 بنویسید که با چلچله ها الفت داشت     اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت

دلش از زمزمهء نور عطش می بارید        ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید 

بنویسید زبان داشت ولی لال نشد         بنویسید که پوسید ولی کال نشد

 پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت     بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت

 پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد         وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد

بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد          و کسی کودک احساسش را تاب نداد

 سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود    کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود

تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت    گاه با فلسفه ی عشق کمی مسئله داشت

+ نوشته شده در  88/06/08ساعت   توسط الف.سعدی  | 

ای دل زهمه بهتر با مهر علی سازیم
جان در ره این مقصود مردانه در اندازیم
باشیم گدای او بر جمله سر افرازیم
در حلقه مستانش با نغمه هم آوازیم
                                                  هر کس به کسی نازد ما هم به علی نازیم

ما را سر کویش از کون و مکان خوشتر

دیدار مه رویش از هر دو جهان خوشتر
زنده شده از بویش هم از دل و جان خوشتر
خود از رخ این معنی ما پرده براندازیم
                                                 هر کس به کسی نازد ما هم به علی نازیم

 ما خاک نشینان را منگر تو حقیر و پست
با یاد خدا شستیم از جمله ی هستی دست
از جام هوالباقی گشتیم خراب و مست
از فرط نشاط و عشق چون مرغ بپروازیم
                                               هر کس به کسی نازد ما هم به علی نازیم

 ای ساقی جانانه می ده دو سه پیمانه
تا باز کشیم از دل ما نعره ی مستانه
ای مطرب فرزانه زان دلبر یکدانه
بر خوان دو سه افسانه تا با تو بیاغازیم
                                              هر کس به کسی نازد ما هم به علی نازیم

                       ما کفر نمی گوئیم افسانه نمی سازیم
                     هر کس به کسی نازد ما هم به علی نازيم

 

 

+ نوشته شده در  88/06/04ساعت   توسط الف.سعدی  | 
 

الهی دست حق باشه پناهت
                                        گلای رازقی تن پوش راهت

الهی برکت سفره ات بمونه
                                        همیشه زندگی باشه به کامت
الهی تا قیامت زنده باشه
                                         لب مادر ببوسه روی ماهت

الهی کوله بارت وقت رفتن
                                        شفا باشه بپوشونه گناهت

              

                   الهی دست حق باشه پناهت

                                                                     آمین ای مهربون ترین مهربون ها

+ نوشته شده در  88/06/04ساعت   توسط الف.سعدی  | 

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن

زغم های دگر غیر از غم عشقت رها کن

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

+ نوشته شده در  88/06/01ساعت   توسط الف.سعدی  | 
بي شک جهان را به عشق کسي آفريده اند 

چون من که آفريده ام از عشق

جهاني براي تو

                        (حسین پناهی)

+ نوشته شده در  88/05/31ساعت   توسط الف.سعدی  | 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ی زامروزها، دیروزها

دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد

می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل بروی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیرهء دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من

در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من، با یاد من بیگانه ای
در بر آئینه می ماند بجای
تارموئی، نقش دستی، شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پیدا می شود

می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند بچشم راهها

لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک!
بی تو، دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

                             بعدها نام مرا باران و باد
                       نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

                                                                                                        
+ نوشته شده در  88/05/27ساعت   توسط الف.سعدی  | 

من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...

یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...

تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی...!!! غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی...

 زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیرو رو شد ، برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد.

 تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه ، ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه.

اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی ، اما تا قایقی اومد ، از منو دلم گذشتی؟؟؟ رفتی با قایق عشقت ، سوی روشنی فردا ، منو دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا...

دیگه رو خاک وجودم ، نه گلی هست نه درختی ، لحظه های بی تو بودن ، می گذره اما به سختی!

 دل تنها و غریبم ، داره این گوشه میمیره ، ولی حتی وقت مردن ، باز سراغتو میگیره..... میرسه روزی که دیگه ، قعر دریا میشه خونم ، اما تو دریای عشقت ، باز یه گوشه ای می مونم.

من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...

یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...

+ نوشته شده در  88/05/23ساعت   توسط الف.سعدی  | 
دست ات را به من بده...

نام‌ات را به من بگو                 دست‌ات را به من بده                   حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام

با لبان‌ات براي ِ همه لب‌ها سخن گفته‌ام
دست‌ات را به من بده
دست‌هاي ِ تو با من آشناست
اي ديريافته با تو سخن مي‌گويم
زيرا که من
ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام

زيرا که صداي ِ من
با صداي ِ تو آشناست.

                                         (احمد شاملو)

+ نوشته شده در  88/05/20ساعت   توسط الف.سعدی  | 

تو برو به سفر،به هر کجا که روی سفر سلامت!

به خدا نکنم از آنچه که رفته به دل تو را ملامت!

*

به خدا شب من نمیرسد به سحر اگر نیایی

به خدا همه جا به جستجوی تو ام،بگو کجایی؟

*

تو چراغ دلم،ز حال عاشقیم خبر نداری!

تو چرا قدمی به روی چشم ترَم نمیگذاری؟

*

تو به یک نگهت دگر قرار مرا ز کف ربودی!

تو مرا ز خودم گرفتیُ پس از آن سفر نمودی!

*

تو مرو به سفر که یک شبم بشود هزارُ یک شب!

به خدا همه شب ز عشق شعله ورت بسوزم از تب!

*

تو چراغ دلم،ز حال عاشقیم خبر نداری!

تو چرا قدمی به روی چشم ترَم نمیگذاری؟

+ نوشته شده در  88/05/18ساعت   توسط الف.سعدی  | 

 مرا 

     تو

     بی سببی

                   نیستی.

به راستی

صلت کدام قصیده ای

                             ای غزل؟

ستاره باران جواب کدام سلامی

                                            به آفتاب

از دریچه ی تاریک؟

کلام از نگاه تو شکل میبندد.

خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی !

پس پشت مردمکانت

فریاد کدام زندانی است

                                   که آزادی را

به لبان برآماسیده

                                  گل سرخی پرتاب می کند؟-

ورنه این ستاره بازی

حاشا چیزی بدهکار آفتاب نیست.

 نگاه از صدای تو ایمن می شود

چه مومنانه نام آواز می کنی!

و دلت کبوتر آشتی ست،

در خون تپیده به بام تلخ.

 با این همه

چه بالا

چه بلند

پرواز می کنی!

+ نوشته شده در  88/05/18ساعت   توسط الف.سعدی  | 
امسال هم نیمه ی شعبان اومد و رفت ....اما او نیامد

 یا منجی

ای که بوی باران شکفته در هوایت

یاد از آن بهاران که شد خزان به پایت

شد خزان به پایت بهار باور من!

سایه بان مهرت نمانده بر سر من!

.

جز غمت ندارم به حال دل گواهی!

ای که نور چشمم در این شب سیاهی!

چشم من به راهت همیشه تا بیایی

باغ من،بهارم،بهشت من کجایی؟

باغ من،بهارم،بهشت من کجایی؟

.

جان من کجایی؟ کجایی که بی تو دل شکسته ام!

سر به زانوی غم نهاده ام، به گوشه ایی نشسته ام!

.

آتشم به جانُ، خموشم چو نای مانده از نوا!

مانده با نگاهی به راهی که میرود به نا کجا!

.

ای گل آشنا،بی قرارم بیا!

وای از این غم جدایی!

وای از این غم جدایی!

وای از این غم جدایی!

  

+ نوشته شده در  88/05/17ساعت   توسط الف.سعدی  | 

به جز از علي نباشد به جهان گره گشايي    
طلب مدد از او كن چو رسد غم و بلايي
چو به كار خويش ماني در رحمت علي زن
كه جز او به زخم دل ها ننهد كسي دوايي

                                               یا علی مددی

+ نوشته شده در  88/05/12ساعت   توسط الف.سعدی  | 

اين جمعه هم گذشت و رفت کاش که شما ميومديد‌ خوب میدونم آقای من ،

 نیومدیم .... نیومدید

از کسانی که  منتظرند دعوت می شود این شعر را در لینک زیر حتما بخوانند.

http://yemoallem.blogfa.com/post-22.aspx

+ نوشته شده در  88/05/11ساعت   توسط الف.سعدی  | 
ماه من غصه نخور زندگی جزر و مد داره  

دنیامون یه عالمه؛ آدم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن

همه که پر ترک مثل تو و من نمی شن

ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه

خیلی کم پیدا می شه کسی رو حرفش بمونه

ماه من غصه نخور گریه پناه آدماست

تر و تازه موندن گل؛مال اشک شبنما ست

ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت

خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور پنجرمون بازه هنوز

باغچه مون غرق گلای عاشقه ونازه هنوز

ماه من غصه نخور باز داره فصل سیب می شه

می دونم گاهی آدم تو وطنش غریب می شه

ماه من غصه نخور ؛ماها که تب نمی کنن

ماها که از آدماکمک طلب نمی کنن

ماه من غصه نخور شمدونیا صورتین

دلایی که بشکنن چون عاشقن قیمتین

ماه من غصه نخور سبک می شی بارون بیاد

توی عاشقی باید نترسید از کم وزیاد

ماه من غصه نخور خاطره هامون کودکن

توی این قصه دلا یه وقتایی عروسکن

ماه من غصه نخور بازی زمین خوردن داره

کار دنیا همینه ؛ تولد و مردن داره

ماه من غصه نخور تاب بازی افتادن داره

زندگی شکستن و دوباره دل دادن داره

ماه من غصه نخور گلا میان عیادتت

به نتیجه می رسه آخر یه روز عبادتت

ماه من غصه نخور خیلیا تنهان مثل تو

خیلیا با زخمای عاشقی آشنان مثل تو

ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمی شه

اونی که غصه نداشته باشه ؛آدم نمی شه

+ نوشته شده در  88/05/10ساعت   توسط الف.سعدی  | 

من از همان اولِ بارانِ بی‌خبر،
جوری غريب دلم روشن بود
که سرانجام يکی از همين روزهای رهگذر
قاصدی خيس از دو ديده‌ی دريا می‌آيد
و صاف از سمتِ روسری‌های مانده بر بندِ رَخت
به جانبِ آفتابِ آسوده در خوابِ ابر اشاره خواهد کرد،
بايد برای ما - نبيرگانِ غمگين‌ترين ترانه‌ها -
خبرِ خيری آورده باشد ...
قاصدی خيس از دو ديده‌ی دريا
که شبی دور
چراغی از رديفِ روياها ربوده بود
من از قديم
قديمِ همان اوقاتِ آشنا،
اوقاتِ آشنای علاقه را می‌شناختم...
می‌دانم

خبرِ خيری خواهد رسيد...


(سید علی صالحی)

+ نوشته شده در  88/05/09ساعت   توسط الف.سعدی  | 
در ستايش موهايت

می بویم گیسوانت را 
تا فرشته ها حسودی کنند به عطر تو!!

شانه می زنم موهایت را

تا حوری ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا.

شعر می گویم برای تو

تا کلمات کیف کنند

مست شوند

بمیرند.

 در ستايش دست‌هايت

وقتي كه دل دست‌هايم

تنگ مي‌شود براي انگشتان كوچكت

آن‌ها را مي‌گذارم برابر خورشيد

تا با ترکیبی از كسوف و گرما

دوري‌ات را معنا كنم.

در ستايش چشم‌هايت

دست خودشان نیست

وقتی از فرط معصومیت

با تابشی از جنس عشق  

روح‌های ولگرد بعدازظهر را

بر نیمکتی سنگی

کشتار می‌کنند،

چشم‌هایت.

                              مصطفی مستور

+ نوشته شده در  88/05/07ساعت   توسط الف.سعدی  | 

رو کن به آسمان ، به زمین اقتدا نکن
در کار گِل نباش ، برای دلت بکوش

مردم به فکر قصر شنی روی ساحل اند
عاشق به فکر وسعت دریای روبه روش

+ نوشته شده در  88/05/05ساعت   توسط الف.سعدی  | 

من ندانم که کیم

 
من فقط می دانم


که تویی


شاه بیت غزل زندگیم...

(حمید مصدق)

+ نوشته شده در  88/05/04ساعت   توسط الف.سعدی  | 

   درود . ماه شعبان مبارک .به امید دیدار منجی.   آمین                                                                         

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد
گل از تو گلگون تر
امید، از تو شیرین تر.

نمی شود که تو باشی، به مهربانی مهتاب
در آن زمان که روح دردمند ولگردم
بستری می جوید
بالینی می خواهد
تا شاید دمی بیاساید
نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب
و این روح دردمند ولگرد
باز هم کوله را زمین نگذارد
و سر بر زانوی مهربانی تو.
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد
شکوفه از تو شاداب تر.

نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد
نمی شود که تو باشی، ترانه هم باشد
نمی شود که تو باشی، گلدان یاس هم باشد
نمی شود که تو باشی، بلور هم باشد
نمی شود که شب هنگام
عطر نگاه تو باشد
محبوبه های شب هم باشند.

نمی شود که تو باشی، من عاشق تو نباشم
نمی شود که تو باشی
درست همینطور که هستی
و من، هزار بار خوبتر از این باشم
و باز، هزار بار، عاشق تو نباشم.

نمی شود، می دانم
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد...

(نادر ابراهیمی)

+ نوشته شده در  88/05/02ساعت   توسط الف.سعدی  | 
خدایا، بنده ای دردآشنایم                               
به سر افتاده ای بی دست و پایم

ز غمها سینه ام دریاست، دریا                       
گواهم گریه های ِ های هایم

مرا در آتش عشقت بسوزان                               
مکن زین شعله ی سرکش رهایم

به آه در گلو بشکسته، سوگند                         
به سوز سینه های خسته، سوگند

به غم پرورده ی محنت نصیبی                           
که در خون جگر بنشسته، سوگند

مرا در بی کسی پیوسته کس باش                    
به وقت ناله ها فریاد رس باش

به آن بیماردار شب نخفته                                 
که ریزد اشک محنت تا سپیده

به آن طفل یتیم بی پناهی                              
که لبخند محبت را ندیده

بده دستی که دستی را بگیرم                          
ز خجلت پیش محتاجان نمیرم

قسم بر دستگاه کبریایی                               
قسم بر شوکت عرش خدایی

دورنگی را ز جان من جدا کن                             
دلم را با محبت آشنا کن

                                      آمین
+ نوشته شده در  88/04/31ساعت   توسط الف.سعدی  | 

زنده معشوق است و عاشق مرده ای /جمله معشوق است و عاشق پرده ای

شادباش ای عشق خوش سودای ما / ای طبیب جمله علت های ما

ای دوای نخوت و ناموس ما/ ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد/ کوه در رقص آمد و چالاک شد

آتشی از عشق در جان برفروز/ سر به سر فکر و عبارت را بسوز

(مولانا)

+ نوشته شده در  88/04/30ساعت   توسط الف.سعدی  | 

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد           دل رمیده ما را انیس و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت        به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

از بعثت او جهان جوان شد ،گیتى چو بهشت جاودان شد ، 

 این عید به اهل دین مبارک ، بر جمله مسلمین مبارک.

اللهم صل علی محمد و آل محمد

+ نوشته شده در  88/04/29ساعت   توسط الف.سعدی  | 
وقتی که شانه هایم
در زیر بار حادثه می خواست بشکند
یک لحظه از خیال پریشان من گذشت:
بر شانه های تو...
بر شانه های تو می شد اگر سری بگذارم...
وین بغض درد را از تنگنای سینه بر آرم
به های های
آن جان پناه مهر
شاید که می توانست از این بار مصیبت سنگین آسوده ام کند...

                                                            فريدون مشيري
+ نوشته شده در  88/04/27ساعت   توسط الف.سعدی  | 

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم

کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

دلم برای خودم تنگ می شود آری

همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

نشد جواب بگیرم سلام هایم را

هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را

اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم

                                                         محمد علی بهمنی...

+ نوشته شده در  88/04/26ساعت   توسط الف.سعدی  |