|
بارالها مددی که از تو غافل نشوم بارالها مددی غریب و سائل نشوم کمکم کن که پر از عشق شود دفتر دل کمکم کن که ورق پاره ی باطل نشوم با تو درویش منم گذشته از خویش منم آنکه از همگان بیش منم (گذشته از خویش منم 2) مثل یک شاخه ی سنگین پرم از بار نیاز بارالها چکنم گربه تو مایل نشوم دل درویش من این ثروت بی پرده وفا آیه ی بذل تو ام چگونه نازل نشوم با تو درویش منم گذشته از خویش منم آنکه از همگان بیش منم (گذشته از خویش منم 2) من یکی قطره و تو ساحل دریای وجود کمتر از هیچم اگر من به تو واصل نشوم بار الها حاصل بودنمی این تحفه ی دل مددی کن که سر افکنده زحاصل نشوم با تو درویش منم گذشته از خویش منم آنکه از همگان بیش منم (گذشته از خویش منم 2)تو رو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی **** چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته **** خدایا فاصله ت تا من خودت گفتی که کوتاهه ازینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه **** من از تکرار بیزارم ازین لبخند پژمرده ازین احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده **** به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابو بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابو **** چرا گریم نمی گیره مگه قلب من از سنگه خدایا من کجا می رم کجای جاده دلتنگه **** می خوام عاشق بشم اما تب دنیا نمی ذاره سر راه بهشت من درخت سیب می کاره
با همه ی لحن خوش آواییم
در به در کوچه ی تنهاییم ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر نغمه ی تو از همه پرشورتر کاش که این فاصله را کم کنی محنت این قافله را کم کنی کاش که همسایه ی ما می شدی مایه ی آسایه ی ما می شدی هر که به دیدار تو نایل شود یک شبه حلال مسائل شود دوش مرا حال خوشی دست داد سینه ی ما را عطشی دست داد نام تو بردم لبم آتش گرفت شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه ی جان من است نامه ی تو خط امان من است ای نگهت خاستگه آفتاب بر من ظلمت زده یک شب بتاب پرده برانداز ز چشم ترم تا بتوانم به رخت بنگرم ای نفست یار و مددکار ما کی و کجا وعده ی دیدار ما اينجا براي از تو نوشتن هوا کم است
دنيا براي از تو نوشتن مرا کم است اکسير من ! نه اينکه مرا شعر تازه نيست من از تو مي نويسم و اين کيميا کم است سرشارم از خيال ولي اين کفاف نيست در شعر من ، حقيقت يک ماجرا کم است تا اين غزل شبيه غزلهاي من شود چيزي شبيه عطر حضور شما کم است گاهي تو را کنار خود احساس مي کنم اما چقدر دلخوشي خوابها کم است خون هر آن غزل که نگفتم به پاي توست آيا هنوز آمدنت را ؛ بها کم است ؟ الو سلام / منزل خداست؟ اين منم مزاحمي كه آشناست
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يك صداست شما كه گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما كه مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟ الو / دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا كه عيب سيم هاست؟ چرا صدايتان نمي رسد كمي بلند تر صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگر اجازه مي دهي برايت درد دل كنم شنيده ام كه گريه بر تمام دردها شفاست دل مرا بخوان به سوي خود که تا سبك شوم پناهگاه اين دل شكسته خانه ي شماست الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست آماده ی رفتن است دير آمده ای
در حال شکستن است دير آمده ای اين را که به روی شانه ها می آرند تابوت دل من است دير آمده ای
یاد میاد بچه بودم تا میومدم تو حرمت مادرم دست منو رها می کرد دلم و با نگات آشنا می کرد به گنبدت نگاه می کرد قطره اشکی میچکید از گوشه چشم مادرم زیر لب می گفت آقا تاج سرم که کنیز تو دخترم، غلام تو این پسرم یاد میاد بچه بودم تا میومدم تو حرمت همه مردم شاه و گدا و زن و مرد پیر و جوون از همه جا و همه رنگ زیر لبا شور و نوا ذکر همه یا امام رضا اذن دخول حرم تو یا ابالفضله باب عطا و کرم تو یا ابالفضله یادم میاد بچه بودم تا می اومدم تو حرمت شلوغی دور ضریحت رو میدیدم رو دوش یکی میرفتم به ضریحت میرسیدم به پنجرت می چسبیدم وقتی پایین می اومدم می خندیدم به خودم پیش همه می بالیدم داد می زدم : که من آقام رو بوسیدم صدای تو رو از تو سینم می شنیدم می گفتی : مهمون منی منم می گفتم که توام جون منی یادم میاد بجه بودم تا می اومدم تو حرمت... اذن دخول حرم تو یا ابالفضله باب عطا و کرم تو یا ابالفضله السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا (ع)
کیه که به من جون میده جونم به فداش کیه که گره وا می کنه با خنده هاش کیه که دوای مریضا خاک عباش کیه که قیامت می کنه قد و بالاش کیه که عسل میریزه از لعل لباش ؟ عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است شد کار جهانیان فلج یا الله
یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم سرشار می کنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد و می شود از آنجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت *ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــ* *ــــــ* * ما چون ز دری پای کشیدیم ،کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند از گوشه بامی که پریدیم ، پریدیم رم دادن صیدِ خود از آغاز غلط بود حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم صد باغ بهارست و صلای گل و گلشن گر میوه ی یک باغ نچیدیم ، نچیدیم وحشی ! سبب دوری و این قسم سخن ها آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم از وحشی بافقی مرا گر دولت عالم ببخشند
به بهشت نمی روم، اگر مادرم آنجا نباشد… حسین پناهی
اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود اگر دفتر خاطرات طراوت پر از رد پای دقایق نبود اگر ذهن آیینه خالی نبود اگر عادت عابران بی خیالی نبود اگر گوش سنگین این کوچه ها فقط یک نفس می توانست طنین عبوری نسیمانه را به خاطر سپارد اگر آسمان می توانست یکریز شبی چشم های تورا جای شبنم ببارد اگر رد پای نگاه تو را باد و باران از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را برای کسی باز می کرد و می شد به رسم امانت گلی را به دست زمین بسپریم و از آسمان پس بگیریم اگر خاک کافر نبود و روی حقیقت نمی ریخت اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد اگر کوه ها کر نبودند اگر آب ها تر نبودند اگر باد می ایستاد اگر حرفهای دلم بی اگر بود اگر فرصت چشم من بیشتر بود اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم تو را می توانستم ای دور از دور یکبار دیگر ببینم! (قیصر امین پور) تنها شدم
تنها بودم و تنها میمانم تنهایی در راه رفتنم و قدم های سردم نمایان بود هرگز به آن اعتنا نمی کردم باورم هر روز ضعیف تر شد ساعت ها خيره ميشدم به امتداد افكارم ولي حس غريبي همراه با کمی فرار از واقعیت مرا ترغیب می کرد که به چیزی فکر نکن! روزها گذشت و گذشت تا جاییکه گلستان وجودم آتش گرفت سوخت . . . و دیگر آباد نشد این گلستان سوخته این کویر سوزان این زمین ترک خورده این رقص گردباد شن... ديگر اين روزها را رمقي باقي نيست اثری از :آقای رودگر تو را دارم ای گل جهان با من است تو تا با منی جان جان با من است چو می تابد از دور پیشانی ات کران تا کران آسمان با من است چو خندان به سوی من آیی به مهر بهاری پر از ارغوان با من است کنار تو هر لحظه گویم به خویش که خوشبختی بی کران با من است روانم بیاساید از هر غمی چو بینم که مهرت روان با من است چه غم دارم از تلخی روزگار شکرخنده آن دهان با من است فریدون مشیری چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی! سهراب سپهری روزها شب شد و شب ها همه بی دوست،سرآمد! چه خبر بود که از هرکه به جزاو،خبر آمد؟
عمر خوشبختی کوتاه من ، آن نیم نفس بود که پری وار من-آن لحظه قدرم به بر آمد
رقمم از چه قلم بود که در دفتر عمرم هرورق از ورق پیش ،غم انگیزترآمد
تازه از بدرقه درد به خویش آمده بودم که به مهمانیم از سوی تو دردی دگر آمد
گله از دوست ندارد پرخونین من ،آری سنگ، سنگی است که از بخت سیاهم به پر آمد (شاعر :مرحوم حسین منزوی) *پیش بیا ! پیش بیا ! پیشتر! تا که بگویم غم دل بیشتر *دوست ترت دارم از هر چه دوست ای تو به من از خود من خویشتر *دوست تر از آنکه بگویم چقدر بیشتر از بیشتر از بیشتر *داغ تو را از همه دارا ترم درد تو را از همه درویشتر *هیچ نریزد بجز از نام تو بر رگ من گر بزنی نیشتر *فوت و فن عشق به شعرم ببخش تا نشود قافیه اندیشتر (قیصر امین پور) با توام ای لنگر تسکین ! ای تکانهای دل ! ای آرامش ساحل ! با توام ای نور ! ای منشور ! ای تمام طیفهای آفتابی ! ای کبود ِ ارغوانی ! ای بنفشابی ! با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین ! با توام ای شادی غمگین ! با توام ای غم ! غم مبهم ! ای نمی دانم ! هر چه هستی باش ! اما کاش... نه ، جز اینم آرزویی نیست : هر چه هستی باش ! اما باش! (قیصرامین پور) با همه ي بي سر و ساماني ام باز به دنبال پريشاني ام
طاقت فرسودگي ام هيچ نيست در پي ويران شدني آني ام
دلخوش گرماي کسي نيستم آمده ام تا تو بسوزاني ام
آمده ام با عطش سال ها تا تو کمي عشق بنوشاني ام
ماهي برگشته ز دريا شدم تا که بگيري و بميراني ام
خوب ترين حادثه مي دانمت خوب ترين حادثه مي داني ام؟
حرف بزن! ابر مرا باز کن دير زماني است که باراني ام
حرف بزن، حرف بزن، سال هاست تشنه ي يک صحبت طولاني ام
ها به کجا ميکشي ام خوب من ؟ ها نکشاني به پشيماني ام
(محمد علی بهمنی) پيش از آنکه واپسين نفس را برآرم
ماه ، نخلستان ، شبچاه ، غربت ، نور تنها كسي كه مي تواند از خود رهايم كند، تويي! نازنينم! تنِ كوچه مشتاقِ ردّ پايِ توست. به شدّت نيازم ، لذّت حضورت را … ببخش! از : بهنوش اسعدی 28/6/81 تا سحر ای شمع بر بالین من
امشب از بهر خدا بیدار باش سایه ی غم ناگهان بر دل نشست رحم کن امشب مرا غمخوار باش کام امیدم به خون آغشته شد تیر های غم چنان بر دل نشست کاندرین دریای مست زندگی کشتی امید من در گل نشست آه! ای یاران به فریادم رسید ور نه مرگ امشب به فریادم رسد ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه چون به دام مرگ افتادم رسد گریه و فریاد بس کن شمع من بر دل ریشم نمک دیگر نپاش قصه ی بی تابی دل پیش من بیش از این دیگر مگو خاموش باش جز تو ام ای مونس شب های تار در جهان دیگر مرا یاری نماند زان همه یاران به جز دیدار مرگ با کسی امید دیداری نماند همدم من، مونس من، شمع من جز توام در این جهان غمخوار کو؟ واندرین صحرای وحشتزای مرگ وای بر من، وای بر من، یار کو؟ اندرین زندان، من امشب شمع من دست خواهم شستن از این زندگی تا که فردا همچو شیران بشکنند ملتم زنجیر های بندگی معلم شهید دکتر علی شریعتی اکنون تو با مرگ رفته اي و من،اينجا،تنها به اين اميد دم ميزنم که با هر نفس،گامي به تو نزديکتر ميشوم ....اين زندگي من است باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش وین سوخته را محرم اسرار نهان باش زان باده که در میکده ی عشق فروشند ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک جهدی کن و سر حلقه ی رندان جهان باش دلدار که گفتا به توام دل نگران است گو میرسم اینک به سلامت، نگران باش خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش ای درج محبت به همان مهر و نشان باش تا بر دلش از غصه غباری ننشیند ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش حافظ که هوس میکندش جام جهان بین گو در نظر آصف جمشید مکان باش این ترانه بوی نان نمی دهد
بوی حرف دیگران نمی دهد
(قیصر امین پور) من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود بنویسید صدا بود ولی نرم نبود
خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید از لب زاغچه ها بوسهء باور می چید بنویسید که با چلچله ها الفت داشت اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت دلش از زمزمهء نور عطش می بارید ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید بنویسید زبان داشت ولی لال نشد بنویسید که پوسید ولی کال نشد پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد و کسی کودک احساسش را تاب نداد سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت گاه با فلسفه ی عشق کمی مسئله داشت ای دل زهمه بهتر با مهر علی سازیم ما را سر کویش از کون و مکان خوشتر دیدار مه رویش از هر دو جهان خوشتر ما خاک نشینان را منگر تو حقیر و پست ای ساقی جانانه می ده دو سه پیمانه ما کفر نمی گوئیم افسانه نمی سازیم
الهی دست حق باشه پناهت الهی دست حق باشه پناهت آمین ای مهربون ترین مهربون ها خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن زغم های دگر غیر از غم عشقت رها کن تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن بي شک جهان را به عشق کسي آفريده اند
چون من که آفريده ام از عشق جهاني براي تو (حسین پناهی) مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
|
|