|
گاهی وقتِ ملايم يادها
کسی از عمق آينه آهسته آوازم میدهد: نمیشود تو اندکی آرامتر، اندکی نزديکتر، اصلا اندکی روشنتر از آن اسامی آشنا ترانه بخوانی؟! میخواهم به خاطر روشنايی راه دست و روی ستارگان را در شب چشمه بشويم! میگويم اگر عيبِ اين علاقه از دوری راه و دوریِ ستاره و دوریِ دريا نيست، پس چرا هميشه اهلِ قناعت به ديدارِ گريهايم؟ من که علاقه دارم به شما به آب، آينه، انار، هاشورِ نورِ ماه بر پردههای سپيد، حتی خشنودی عابران خسته از فهمِ سايه از فهمِ بيد. پس چرا از چينههای دور، آواز هيچ چکاوکی نمیآيد؟ به خدا من علاقه دارم به شما من از قبول همين علاقه، به آواز آينه رسيدهام. حالا اندکی آرامتر، اندکی نزديکتر حتی اندکی روشنتر از آن اسامی آشنا ترانه خواهم خواند. ديگر از دوریِ راه و دوریِ ستاره و دوریِ دريا نمیترسم، ديگر به هيچ وجهِ گريه از اين همه همخانه، دور نخواهم شد. ديگر میدانم از حنابستنِ برگ بابونه پاييز نمیآيد، پروانه میآيد، ماه میآيد، وقتِ ملايم روشن، وقت ملايم نزديک، وقتِ ملايم بوسه، باران، بارانِ بوسه و بعد ... که وقت ملايم يادها از يادمان نمیرود. (سید علی صالحی) |
|